حضرت استاد شیخ حسن میلانی
آثار، مقالات، گفتگوها و مناظرات

شما فكر مي‏كنيد آنها كه ادعاي ربوبيت داشته و نداي «انا الحق» و «ليس في جبتي سوي اللّه‏» و «سبحاني ما اعظم شأني» سر داده‏اند و عاقبت براي توجيه عمل خود، بر خلاف وجدان و عقل و برهان و هدايت خداوندي، دم از وحدت وجود زده‏اند، از كجا به اين انحرافات كشانده شده‏اند؟!

در اين فرموده امام صادق عليه ‏السلام تأمل كنيد، تا ببينيد كه افراط در به چنگ آوردن قدرت‏هاي نفساني و تمركز فكر و تلقينات و رياضات افراطي در طي چهله نشيني‏هاي منحرفانه، چگونه انسان را از حد اعتدال طبيعي خارج نموده، و واقعيت را بر خلاف آنچه هست براي او جلوه مي‏دهد، و بيچاره سالك نمي‏داند كشف و شهودي كه در نتيجه اين اعمال خود ساخته او برايش حاصل مي‏شود، از اثرات حشيش و بنگ كمتر نبوده، و عقل و ادراك طبيعي او را تحت الشعاع قرار داده است. كما اينكه شياطين و جنيان نيز از طرف ديگر به مدد آمده و بر توان ايشان مي‏افزايند، تا بدانجا كه قطبِ گمراه، قبله حاجات و كعبه آمالِ اهل سلوك گشته و صاد عن سبيل اللّه‏ مي‏گردد، و مردم به جاي اينكه به آستان اولياي حقيقي خداوند روي آورند، به ايشان متوسل شده و دواي دردها و شفاي امراض خود را از نخود و كشمش و انجير و خرما و اثرات نفس ايشان مي‏جويند. و غافل از همه چيز هر خارق عادتي را كرامت، و هر ذي فنوني را ولي خدا مي‏پندارند.

انسان به مقتضاي طبع سركش خود، پيوسته طالبِ علو و برتري بوده و آگاهانه و ناخودآگاه، در باطن خود در جستجوي ربوبيت است، و همين امر خود او را به اختراع اين سبل متفرقه وا مي‏دارد، و اگر هم با تكلّف بسيار تا حدودي خود را مطابق ظواهر و دستورات شرع راه ببرد، باز هم پيوسته در جستجوي مطلوبِ باطلِ باطني خود به سر مي‏برد، و در فكر وصول به آن مي‏باشد.

عبداللّه‏ بن فضل هاشمي گويد:

 به امام صادق عليه ‏السلام عرض كردم چرا خداوند تبارك و تعالي، ارواح را پس از اينكه در ملكوت اعلايش در بلندترين مقام بودند، در ابدان قرار داد؟!

امام عليه ‏السلام فرمودند:

خداوند تبارك و تعالي مي‏دانست كه ارواح با آن شرف و بلندي كه داشتند اگر به همان حال واگذاشته مي‏شدند، اكثرشان در مقابل خداوند عزوجل ادعاي ربوبيت مي‏كردند، لذا به قدرت خويش آنها را در بدن‏هايي كه از باب رحمت و مصلحت خواهي ايشان، برايشان مقدر فرموده بود، قرار داد. و هر يك از آنها را به ديگري محتاج و نيازمند فرمود، و بعضي را بر بعضي ديگر به درجاتي رفعت داده، و بعضي را به بعض ديگر كفايت فرمود. و پيامبران خويش را به سوي ايشان گسيل داشت، و حجت‏هاي خود را بر ايشان گماشت كه ايشان را بشارت دهند و انذار كنند، و به راه عبوديت و تواضع براي معبودشان، به همان چيزهايي كه ايشان را متعبد به آن فرموده است وادارند. و بر ايشان عقوباتي در حال، و عقوباتي در آينده، و نيز ثواب‏هايي در دنيا و آخرت منصوب فرمود تا بدان سبب به خير و نيكي ترغيبشان كند، و از شر و بدي بازشان دارد. و با طلب معاش و مكاسب به خاكشان افكند تا بدانند كه ايشان بندگاني مخلوق و مربوبند، پس به عبادت او روي مي‏آورند و مستحق نعيم ابد و جنت جاودان گردند. و از فرا رفتن به سوي آنچه كه حق ايشان نيست در امان بمانند. مگر نمي‏بيني كه ايشان همگي طالب علو و برتري بر ديگرانند، تا آنجا كه بعضي از ايشان به ادعاي ربوبيت دست يازيده‏اند، و گروهي ديگر ادعاي نبوت بدون حق كرده‏اند، و ديگراني به باطل دعواي امامت سرداده‏اند. در حالي كه نقص و عجز و ضعف و خواري و حاجت و فقر و آلامِ پيوسته، و مرگي را كه برايشان غالب است و همه را به چنگ دارد، در وجود خود مشاهده مي‏كنند!، پسر فضل، همانا خداوند تبارك و تعالي جز آنچه به خير و صلاح بندگان بوده و براي ايشان نيكوتر است انجام نمي‏دهد، و به مردمان ستم روا نمي‏دارد، ولكن مردمان به خويشتن ستم مي‏كنند.[1]

هدف چيست؟!

كتاب «سير الي اللّه‏» گر چه مطلوب وهدف بودنِ مكاشفات و ديدن انوار و... را در چندين جاي خود نفي كرده است، اما در جاهاي بسياري مثلا در صفحه 69 احوال شخصي را مي‏نويسد كه سالها مشغول عبادت و انجام واجبات و ترك محرمات بوده است، به گونه‏اي كه همه مردم او را آدم خوبي مي‏دانسته و فكر مي‏كرده‏اند ايشان باتقواترين مسلمانان هستند، تا اينكه كم كم كسل و خسته شده به بعضي از روحانيون مراجعه كرده است، و آنها او را به انجام واجبات و ترك محرمات دستور مي‏داده‏اند، ايشان مي‏گويد: من در دل به آنها مي‏خنديدم زيرا آنها اطلاع نداشتند كه من حتي مستحبات را هم انجام مي‏دهم، و مكروهات را مقيدم ترك كنم. و بعدا به حالتي رسيده است كه به رفيقش مي‏گويد:

 اي رفيق، من ديگر خسته شده‏ام، فكر مي‏كنم معنويتي در كار نباشد، ما بي‏خود وقتمان را به اين مسائل گذرانده‏ايم، زيرا با اينكه من آن همه زحمت كشيده‏ام به جائي نرسيده‏ام!، چيزي از معنويت نفهميده‏ام، بي‏جهت به ما مي‏گفتند اگر كسي چهل روز با اخلاص عمل كند، و يا به وسيله نوافل به جائي مي‏رسد كه چنين و چنان مي‏شود و داراي نفس قدسي مي‏گردد ... پس چرا من به جائي نرسيده‏ام! ... بعد خلاصه راه به آن عالم بزرگ، آن ولي خدا، و آن استاد عظيم الشأن!! مي‏برد و ايشان رمزي را به ايشان مي‏گويند و دستور مي‏دهند كه آن را به كسي نيز نگويد!! و خلاصه، اينها همه مقدمه است براي اينكه بگويند انسان براي تحصيل موفقيت بايد به نزد استاد برود، تا ايشان در خلوت ساده‏تري مسائل را به عنوان رموزي پنهان و دور از دسترس بيان فرمايند.

 و در پايان مي‏گويند:

«و الا اگر انسان بدون راهنما و معلم كار كند به هيچ موفقيتي نمي‏رسد، و خسته هم خواهد شد و همان حالتي را كه من در اثر عبادت‏هاي بي‏حساب و بي‏نظم در خود به وجود آورده بودم براي او به وجود خواهد آمد».[2]

و از زبان شاگرد ديگري مي‏نويسد:

«روزي استادي، مرشدي، حكيمي و بهتر بگويم طبيب روحي كه جانم به قربانش باد، مرا ... كاملا راهنمايي كرد و از سرگرداني و حيرت نجاتم داد، زيرا سالها من مشغول دعا واعمال مستحبه بودم و به نتيجه‏اي نرسيده بودم».

اينك بايد پرسيد كه: 1ـ مگر اين آقاياني كه به خيال خود تمامي تكاليف شرعيه خود چه واجب و مستحب را انجام داده‏اند و خلاصه ـ البته باز هم به خيال خود ـ در عبوديت حق به كمال رسيده‏اند ـ دين را چگونه شناخته‏اند، و از كمال چه برداشتي دارند كه با اين همه، هنوز خود را بدون هيچ نتيجه‏اي مي‏دانند؟! اگر به هواي كشف و شهود و تسخير و تصرف و قدرت نمائي نيستند، پس بعد از انجام ـ باز هم به خيال خودشان ـ تمامي تكاليف و وظائفشان، ديگر ادعاي به نتيجه نرسيدن چه معنايي دارد؟!

اين شاگردِ خيالي ساخته ذهن استاد، هنوز در معناي لغوي عبادت گير دارد، بعد مي‏رود به خلوت خانه استاد تا رموز كار را به او بياموزند، آنهم به شرط اينكه به كسي نگويد و اسرار را افشاء نكند!! اگرتعليمات وراه حلهاي ايشان در اين امورِ واضح و آشكار، راه حلي معقول و مستند به قرآن و سنت است، پس چرا در خلوت، آنهم با شرطِ تسليم مطلق، و عدم ابراز رموز و افشاي اسرار؟! و به طور سري و مرموز؟! و اگر ايشان نمي‏خواهند در آخرِ اين قصه، راه را ارائه دهند، پس چرا اصل اشكال را با اين طول و تفصيل مطرح مي‏كنند؟

آيا هيچ هدف ديگري جز همان دعوت به نزد استاد و تسليم در مقابل ايشان در كار نيست؟!

چنانكه در داستان صفحه 218 و 219، ديگري از استاد بزرگوار استمداد مي‏نمايد و مي‏گويد كه او دست مرا گرفت و به اتاق خلوتي برد و گفت: فرزندم ...، و در آنجا به ايشان دستور تمركز فكر مي‏دهد. خوب مگر دستور تمركز فكر هم استاد خصوصي و اتاق خلوت مي‏خواهد؟! با اينكه اينها همه براي از بين بردن وحشت و دغدغه خاطر مريدان ساده لوح از رفتن به خلوت خانه، و نيز تسلط كامل اساتيد بر ايشان مي‏باشد؟!!

2ـ اين چه غرور عجيب، و غفلت بزرگي است كه انسان اين گونه ادعاها را داشته و توبه خود را توبه نصوح شمرده و خيال كند تمامي تكاليف و وظائف خود را انجام داده هيچگونه تقصيري در مقابل خداوند متعال ندارد؟!

گويا ايشان از گناهان خود از هر لحظه به لحظه غافلند، خوب بود لااقل يك بار هم كه شده دعاي استغفار حضرت اميرالمؤمنين عليه ‏السلام در صحيفه علويه و امثال آن را مي‏خواندند، و در دعاي ابي حمزه و سائر مناجات‏هاي معصومين عليهم السلام تدبر مي‏نمودند، تا اندكي با ماهيت گناهان آشنا شده، حقيقت اعمال خود را بشناسند و اينگونه شاگردان بي‏خبر را به حسن ظن به خود وادار نكنند.

رسول خدا صلي ‏الله ‏عليه ‏و‏آله ‏وسلم مي‏فرمايند:

«ان حقوق اللّه‏ اعظم من ان يقوم بها العباد، وان نعم اللّه‏ عزوجل اكثر من ان يحصيها العباد، ولكن امسوا تائبين واضبحوا تائبين»[3]

همانا حقوق خداوند، بزرگتر از آن است كه بندگان به آن قيام كنند، و نعمت‏هاي او فزون‏تر از آن است كه ايشان آن را احصاء نمايند، ولكن صبح و شام تائب و نادم باشيد.

اميرالمؤمنين عليه ‏السلام مي‏فرمايند:

به خدا سوگند اگر مانند زنان فرزند مرده ديوانه وار ناله سر مي‏دادند، و مانند خائفانِ منقطع و نااميد از همه جا، فرياد استغاثه برمي‏داشتيد، و براي تحصيل قرب خداوند وبالا رفتن درجه‏اي، يا آمرزش گناهي كه كاتبان الهي آن را احصاء كرده و رسل او محفوظ داشته‏اند، از اموال و اولاد خود دست بر مي‏داشتيد، باز هم در برابر ثوابي كه به آن اميد بسته‏ايد، و عقابي كه از آن در هراسيد و امان مي‏طلبيد، اندك و ناچيز بود.

بخدا قسم اگر قلب‏هايتان آب مي‏شد، و از ترس خداوند از چشمهايتان خون فوران مي‏كرد، و به اندازه عمر دنيا با بالاترين عمل و جديتِ تمام، زندگي مي‏كرديد، باز هم اعمالِ شما حقِ نعمت‏هاي خداوند را كفايت نمي‏كرد، و جز به رحمت و منت او شايسته بهشت نبوديد.[4]

گويا ايشان غافلند از گناهاني كه گاهي خداوند متعال در ازاي آنها به بنده خطاب مي‏فرمايد كه ديگر هرگز تو را نخواهم آمرزيد!!

ابو هاشم جعفري گويد:

شنيدم كه امام عسكري عليه ‏السلام مي‏فرمودند: از گناهاني كه آمرزيده نمي‏شود اين است كه انسان بگويد: كاش به غير از همين گناه مؤاخذه نمي‏شدم! من با خود گفتم: اين چه مطلب دقيقي است، پس مي‏سزد انسان درباره خويشتن بسيار جستجوگر باشد!! كه حضرت به من روي نموده فرمودند: بله ابا هاشم، حديث نفست را دنبال كن، همانا شرك آوردن در مردمان از راه رفتن مور بر لنك صاف، در دل تيره شب و بر صفحه سياه، نهان‏تر است!![5]

خشوع و گريه بدعت گذاران!

با اين حال ديگر مغرور شدن انسان به اشك و آه و دعا و گريه و عبادتِ خود و استادش، بسيار جاهلانه و ساده لوحانه است.

امام كاظم عليه ‏السلام از پدرانشان از رسول خدا صلي ‏الله ‏عليه‏ و‏آله ‏وسلم نقل مي‏فرمايند:

 من عمل في بدعة خلاه الشيطان والعباة والقي عليه الخشوع والبكاء.[6]

هر كس در راه بدعت به عملي پردازد، شيطان بين او و عبادت مانع نخواهد شد، و او را اهل خشوع و گريه قرار مي‏دهد.

و چه گناهي بزرگتر از اينكه انسان با نوشتن يك رشته سخنان باطل و استدلالات و خوابهاي بي اساس، دين خدا را تحريف كرده و موجب گمراهي هزاران افراد ساده لوح گردد؟!!

امام صادق عليه ‏السلام مي‏فرمايند:

در گذشته زمان، مردمي از راه حلال به طلب دنيا رفت و به نتيجه نرسيد، پس از راه حرام آن را طلب كرد بازهم بر آن دست نيافت. شيطان آمده به او گفت: تو از راه حلال به طلب دنيا برآمدي و به آن نرسيدي، از راه حرام هم رفتي بر آن دست نيافتي، آيا مي‏خواهي چيزي به تو بياموزم كه دنيايت آباد و تابعان و شاگردان تو فراوان شوند؟! گفت: آري، شيطان گفت: راه و روش و دين جديدي اختراع كن، و مردمان را به سوي آن فراخوان، او هم همين كار را كرد و مردم نيز اجابتش كردند، و مطيع او شدند و به دنيا دست يافت. تا اينكه پشيمان شده با خود انديشيد كه اين چه كاري بود كردم؟! بدعتي گذاشتم و مردم را به آن دعوت كردم! ديگر فكر نمي‏كنم كه توبه‏اي برايم باشد، مگر اينكه نزد هر كس كه او را به خويش دعوت كرده‏ام بروم و او را برگردانم.

پس نزد يارانش آمده و مي‏گفت:

آنچه شما را به آن فرا خواندم باطل بود و خودم ساخته بودم، اما ايشان (كه هر كدام تحت لواي ايشان و دين جديدشان به پست و مقامي رسيده و لذت دنيا را چشيده بودند) مي‏گفتند كه دروغ مي‏گوئي حق همان است، ولكن تو در دين خود شك كرده‏اي و اينك از آن برگشته‏اي، چون حال را بدينسان ديد، ريسماني برداشته و به ميخي بسته به گردن خود انداخت و گفت: تا خدا توبه مرا نپذيرد آنرا باز نمي‏كنم. خداوند عزوجل به يكي از انبياء وحي فرستاد كه به فلاني بگو: به عزت خودم سوگند اگر آنقدر مرا بخواني كه بندهايت از هم بگسلد اجابتت نخواهم كرد، مگر اينكه هر كس را كه بر دعوت تو مرده است زنده كني تا از دين تو برگردد.[7]

بنابراين معلوم مي‏شود كه بعضي از گناهان مانند ادعاي نبوت و امامت و الوهيت به دروغ و باطل، و بدعت گذاشتن در دين و به گمراهي كشاندن مردمان، بزرگتر از آن است كه به مجرّد پشيمان شدن و يا حذف آنها از متن كتابي آمرزيده شوند، و تمامي اثرات آنها محو و نابود گردد و تكليف ديگري بر گردن مدعي باطل و يا مؤلف آن باقي نماند. علاوه بر اينكه، تنها كسي مي‏تواند از نظرات اشتباه فقهي خود برگشته و در عين حال معذور باشد كه باستناد كتاب و سنت اجتهاد كرده باشد و بعد اشتباه خود را نفهمد، اما كسي كه با كشف و شهود به مطلب مي‏رسد، و بر افكار خودساخته‏اش مهر تأييد امام زمان عليه ‏السلام را مي‏زند، و بدعت‏هاي خود را به امضاي امام زمان عليه ‏السلام به مردم تحويل مي‏دهد، ديگر چگونه مي‏تواند مطالب خود را باطل و اشتباه بداند؟! آيا در اين صورت منظورش اين است كه ـ نعوذ باللّه‏ ـ امام زمان عليه ‏السلام اشتباه فرموده‏اند؟! و يا اينكه همه مكاشفات و خوابها و خدمت امام زمان رسيدن‎هاي در خواب و بيداري در اين باره دروغ و باطل بوده است؟! و بنابراين تكليف بقيه تشرفات و مكاشفات ايشان ـ كه بزرگترين وسيله ايشان براي جذب كردن ساده لوحان مي‏باشد ـ چه مي‏شود كه درباره هر مطلبي كه مطرح مي‏كنند، بلافاصله خواب‏ها و مكاشفات و ارتباطات با امام عصر عليه ‏السلام را درست مطابق آنچه در صدد اثبات آن هستند، رديف مي‏كنند كه گويا تمام عوالم ملك و ملكوت و غيب و شهود و ملائكه و جن و كارگزاران عالم برزخ، همه به استخدام ايشان درآمده‏اند، و جز تأييد مطالب و افكار و نوشته‏هاي ايشان كاري ندارند!!

غرور حاصل از سلوك نردباني

يكي از بزرگترين خطرهائي كه در اين نحوه سلوك نردباني، سالكان را تهديد مي‏كند، و غالبا به آن گرفتارند همان حالت غروري است كه به بهانه حسن ظن به پروردگارِ خود به آن افتاده‏اند، و خيال كرده‏اند كه توبه هم مثلا دوراني خاص و مرحله‏اي مشخص دارد، لذا حرف‏هايشان پر است از اينكه مثلا يك سال مشغول توبه بودم، و اكنون در مرحله فلان هستم و... فلان مرحله را طي كرده‏ام و....

مراحلي كه همه وهم است و غرور، و اگر خداوند متعال لحظه‏اي انسان را به خود واگذارد، آنگاه معلوم مي‏شود كه طي اين مراحل خواب بوده است و خيال، و غرور بوده است و استدراج.

ايشان مي‏گويند: من سالها همه تكاليف را انجام مي‏دادم! به حرف آنها كه مرا به انجام تكاليفم امر مي‏كردند مي‏خنديدم! و ايشان را روحانيوني معرفي مي‏كند كه تخصصي در اين رشته‏ها ندارند.

در حديث است كه عابدي و فاسقي به مسجد درآمدند، چون خارج شدند فاسق صديقي بود، و عابد فاسقي. زيرا عابد داخل مي‏شود در حالي كه به عبادت خود خوشحال است و انديشه‏اش در آن سير مي‏كند. ولي فكر وانديشه فاسق در پشيماني و اندوهن بر فسقش مي‏باشد، و از گناهاني كه انجام داده است استغفار مي‏كند.[8]

و از زبان ديگري مي‏نويسند:

«بله دوستان من به كمك استاد و توجهات و دستورات او در مدت كوتاهي به حقيقت و خدا رسيدم.»[9]

استاد مي‏نويسند:

 «و به ياد بدي هايت اشك مي‏ريزي تا احساس سبكي عجيبي كه علامت بخشش گناهان است بنمايي و اگر اين برنامه را انجام دادي، لوحه قلبت را پاك نموده و خود را آماده براي دريافت كمالات روحي، و رسيدن به مقصد اصلي نموده‏اي، ضمنا با خود فكر نكني حالا كه از گناهانت پاك شده‏اي...»[10]

و يا شاگرد مي‏گويد:

 «آثار قبولي توبه و پاك شدن از گناه را در خود كاملا احساس نمودم! و خدا را شكر كردم كه بحمداللّه‏ مرا هدايت فرموده و از آن پس به پيمودن مراحل سير و سلوك پرداختم.».[11]

در جاي ديگر كه شيطان راه را به خوبي همواركرده، و شخص را به غفلت و غرور، به بهانه حسن ظن به پروردگار انداخته، استاد هم همچون نماينده خاص خداوند يا يك كشيش مسيحي منحرف، قبولي توبه ايشان را تأييد مي‏فرمايند، مي‏گويد:

«تا آنكه بحمد اللّه‏ و با حسن ظن به پروردگار، احساس كردم كه خداي تعال مرا بخشيده و توبه‏ام را قبول كرده است طبعا اينها علامت قبول توبه من نبود، ومن با حسن ظني كه به پروردگار داشتم يقين كردم كه خدا مرا بخشيده است، و بايد به بقيه مراحل سير و سلوك بپردازم. لذا نزد استادم رفتم، وقتي او از حالات و اعمالم جويا شد، و من مطالب فوق را مشروحا براي او شرح دادم قبولي توبه مرا تأييد كرد!! و مراحل بعد از توبه را به من تعليم داد، و من طبق دستور او آن مراحل را پيمودم و توانستم توبه نصوح بكنم!! و خود را به كمال نسبي برسانم!»[12]

آري ايشان هميشه به بهانه حسن ظن به پروردگار، توبه خود را مقبول و سعي خود را مشكور قرار مي‏دهند، و با اتكاء بر رجاء، برخوف قلم بطلان كشيده، ايمني از فكر خداوند را حسن ظن نام كرده، هرگز هراس اين ندارند كه با اين اعمال ناچيز و گناهان بزرگ، شايد براي هميشه مطرود و رانده درگاه الهي باشند، قال اللّه‏ تعالي:

« أَفَأَمِنُوا مَكْرَ اللَّهِ فَلا يَأْمَنُ مَكْرَ اللَّهِ إِلا الْقَوْمُ الْخَاسِرُونَ »[13]

آيا از مكر خداوند در امانند؟! پس از مكر خداوند خود را در امان ندانند مگر گروه زيانكاران.

آري مؤمن هميشه بين خوف و رجاء و بيم و اميد بسر مي‏برد و هرگز خود را خارج از حد تقصير و كوتاهي در درگاه خداوند متعال ندانسته، وخود را موفق به انجام تمامي تكاليف نمي‏شمارد.

توبه پايان ندارد

اصولا اينكه كسي خيال كند بعد از مرحله توبه مرحله‏اي كه بالاتر و در طول آن باشد وجود دارد، پنداري جاهلانه و خام است، بلكه حالت توبه بهترين حالات و نيكوترين آنها در تمامي دوران حيات است، و اگر هم چيز ديگري در كار باشد در حاشيه و در عرض آن است نه بالاتر و در طول آن، كه ممكن باشد نردباني ترتيب داده و سالك هر روز خود را، ـ از پيش خود و يا به واسطه اغراي به جهلِ استاد ـ ، بالاتر از قبل بپندارد، و به گمان تقرب الي اللّه‏، هر لحظه بر بعد و دوري خود از خداوند بيفزايد.

ايشان از قول دوستي كه به گفته ايشان مقامات عاليه سير و سلوك را پيموده، و امروز از خوبان گرديده تعليم مي‏دهند كه:

«تا اينكه مرحله توبه را گذراندم و از گناهان و اشتباهات و خطاهاي گذشته پاك شدم! در آن روزي كه استاد به من فرمود اگر از اين به بعد معتقد باشي كه هنوز خدا از تو نگذشته است سوء ظن به پروردگار داري! و بالاخره آن روزي كه او مرا از گناهان گذشته‏ام به خاطر دهها روزي كه به رياضت مشغول بودم و توبه مي‏كردم به من فرمود: حالا بايد وارد مرحله استقامت شوي ... اگر بخواهي به كمالات روحي برسي راهي جز پشت سر گذاشتن اين منزل و اين مرحله نداري! من گفتم بحمد اللّه‏ پنجاه درصد اين مرحله در مدت چهل روزي كه مشغول توبه بودم، به وجود آمده و به ياري پروردگار بقيه آن را در اين مرحله با محبت شما انشاء اللّه‏ به وجود مي‏آيد ... من مدت يك سال ... مقيد بودم كه گناه نكنم و واجباتم را صحيح و در اول وقت انجام دهم. پس از يكسال ناگهان با مقايسه با قبل از اين مدت ديدم مثل كوه استوار شده‏ام! همه امراض روحي‏ام از بين رفته!! ... و آماده براي طي مراحل كماليه شده‏ام.»[14]

و آن ديگري در اثر تلقين و تعليم آقاي استاد بخاطر مقداري قرآن خواندن هر روزه، خود را از آلودگي‏ها پاك و داراي قلبي صاف مي‏داند، و روح دوستش را داراي تاريكيهايي كه مدتها بايد در مرحله توبه كار كند تا بتواند قدم به مراحل بعدي روحي بگذارد معرفي مي‏نمايد.[15]

گر چه با توجه به رواياتي كه نقل شد، بطلان اين پندارها و نحوه‏هاي سلوكي امري آشكار مي‏باشد، ولي باز هم به روايتي اشاره مي‏كنيم تا بعد و دوري روش خاندان معصوم رسول خدا صلي ‏الله ‏عليه ‏و‏آله ‏وسلم ، از راه و روش درويشان و اساتيد هم مسلك ايشان روشن شود:

خداوند متعال مي فرمايد:

« وَالَّذِينَ يُؤْتُونَ مَا آتَوا وَقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ »[16]

«كساني كه آنچه را كه بايد انجام دهند، انجام داده‏اند، وقلبهايشان در خوف و هراس است»

از امام صادق عليه ‏السلام درباره آيه فوق سؤال شد كه چه چيزي را انجام داده‏اند؟! امام عليه السلام فرمودند:

ذلك+ خائفون ان لاتقبل منهم، وليس واللّه‏ خوفهم خوف شك فيما هم فيه من اصابة الدين، ولكنهم خافوا ان يكونوا مقصرين في محبتنا وطاعتنا .... ومن يري ان له علي الاخر فضلا فهو من المستكبرين . فقلت له انّما يري ان له عليه فضلا بالعافية اذرءاه مرتكبا للمعاصي، فقال: هيهات فلعله ان يكون قد غفر اللّه‏ له ما أتي، وأنت موقوف تحاسب، اما تلوت قصه سحرة موسي عليه ‏السلام . ثمّ قال: كم من مغرور بما قد أنعم اللّه‏ عليه وكم من مستدرج بما ستر اللّه‏ عليه، وكم من مفتون بثناء الناس عليه، ثمّ قال: اني ارجو النجاة لمن عرف حقنا من هذه الامة الا لاحد ثلاثة: سلطان جائر، وصاحب هوي فاسد، والفاسق المعلن.[17]

بخدا سوگند طاعت را با محبت و ولايت. در آميخته‌اند+ و ايشان در عين حال در هراسند از اينكه از آنان پذيرفته نگردد، و بخدا قسم كه خوف ايشان، خوفِ شكِ در آنچه برآنند، يعني حقانيت دين و راه و روششان نيست، بلكه از اين مي‏ترسند كه در طاعت و محبت ما مقصر باشند ... تا آنجا كه در دنباله روايت مي‏فرمايد: و هر كس كه براي خود، بر ديگري برتري و فضيلتي ببيند از مستكبرين خواهد بود. گفتم: چه بسا فضيلت و برتري خود را از جهت اين مي‏بيند كه خودش در عافيت از گناه، و ديگري مرتكب معاصي است. حضرت فرمودند: هيهات! شايد خداوند اعمال او را آمرزيده باشد، و تو براي حساب نگه داشته شده باشي، مگر قصه ساحرانِ زمان موسي عليه ‏السلام را نخوانده‏اي؟! سپس فرمودند: چه بسيار كساني كه به نعمت‏هايي كه خداوند به ايشان داده است مغرورند، و چه بسيار كساني كه به پرده پوشي خداوند بر ايشان در استدراجند، و چه بسيار كساني كه به ثناگوئي مردمان به فتنه گرفتار شده‏اند؛ باز فرمودند: همانا من اميد نجات دارم براي كساني از اين امت كه حق ما را شناخته باشند. مگر يكي از اين سه: كمك كار سلطان ستم پيشه، صاحب هواي فاسد، و فاسق در آشكارا.

امام كاظم عليه ‏السلام مي‏فرمايند

 كه اميرالمؤمنين عليه ‏السلام بالاترين كمال را همان آگاهي به پست‏تر بودنِ خود انسان معرفي مي‏فرمايند.

ويري الناس كلهم خيرا منه، و انّه شرهم في نفسه و هو تمام الامر.[18]

و تمامي مردمان را از خود برتر مي‏بيند و تمام امر همين است.

امام صادق عليه ‏السلام مي‏فرمايند:

عليك بالجد، ولاتخرجنّ نفسك من حد التقصير في عبادة اللّه‏ تعالي وطاعته، فإنّ اللّه‏ تعالي لايعبد حق عبادته.[19]

سخت بكوش، و هرگز خود را در طاعت و عبادت خداوند از كوتاهي و تقصير خارج مدان، كه هرگز خداوند آن گونه كه بايد، عبادتش بجاي آورده نشود.

باز همان حضرت مي‏فرمايند:

 انّ اللّه‏ علم ان الذنب خير للمؤمن من العجب ولولا ذلك لما ابتلي مؤمن بذنب ابدا.[20]

خداوند مي‏داند كه گناه براي مؤمن از عجب بهتر است، و الا هرگز مؤمن به گناهي مبتلا نمي‏شد.

در حديثي ديگر امام صادق عليه ‏السلام مي‏فرمايند:

عالمي نزد عابدي آمد و گفت: نمازت چگونه است؟ گفت: از نماز همچون مني پرسيده مي‏شود؟! در حالي كه من از كي و چند خدا را عبادت مي‏كنم! گفت: گريه‏ات چسان است؟! عابد گفت: آنقدر گريه مي‏كنم كه اشكهايم جوشان راه مي‏افتد، عالم گفت: خنده تو در حالي كه خائف و ترسان باشي، از گريه تو در حالي كه منبسط و غير خائف باشي بهتر است، چرا كه عملِ از خود راضي بالا نمي‏رود.[21]

با اين حال چگونه ممكن است انسان عاقل، به عبادت خود دل خوشي داشته و داد و فرياد برآورد كه چرا خبري نشد؟! مزد ما كجا رفت؟ و اثر اعمال ما چه شد؟!

امام صادق عليه ‏السلام مي‏فرمايند:

 انسان گناهي مي‏كند و بر آن نادم و پشيمان است، سپس عملي بجاي مي‏آورد كه او را خوشحال و شادمان مي‏كند و آن حالت اول از ميان مي‏رود، در حالي كه بر همان حالت اولي باشد براي او بهتر است از اين حالتي كه براي او به وجود آمده است.[22]

حضرت موسي علي نبينا وآله وعليه السلام از شيطان پرسيد كه آن گناهي كه هرگاه فرزند آدم آن را انجام داد، بر او غالب مي‏شوي و او را در چنگ مي‏گيري كدام است؟! شيطان گفت: هنگامي كه نفسش او را به عجب آورد و عملش را زياد شمرده و گناهانش در چشمش كوچك بنمايد.[23]

بنابراين سير و سلوك مرحله‏اي و نردباني اخلاقي، كه بناي آن را جاهلان و معجبان صوفيه و عرفا، نهاده‏اند تا كم كم سالك را در آن عروج داده و آماده ادعاي مقام امامت و ولايت و خلافت الهي ساخته، و به معارضه با اهل بيت عصمت عليهم السلام وادارند، باطل بوده، و بهتر است كه سالكان اين راه، هر گاه كه خود را در مرحله بالاتري پنداشتند، قبول زحمت فرموده يك پله پائين‏تر تشريف بياورند، تا از چاله به چاه نيفتاده باشند.

گذشته از اينكه نفسِ حكم نمودن به اينكه فلاني از اولياء اللّه‏ است، و توبه‏اش قبول شده، يا داراي مقامات و درجات است و... تخرص به غيب بوده، و فضولي در كار خداوند متعال است، و آيات و رواياتِ لطف و رحمت و قبولِ خداوند هم ربطي به تعيين مصداق نداشته، و موجب اطمينان به نفس نمي‏شود، مگر از باب حسن ظن نابجا و غفلت و غرور بيش از حد.

پس شايسته است كه نه شاگردان گول استاد را خورده و حرف‏هاي ايشان را باور كنند، و نه هم استاد غيب گوئي كرده و ايشان را اغراء به جهل نمايند.

امام باقر عليه ‏السلام مي‏فرمايند:

سه چيز است كه پشت را مي‏شكند، مردي كه عمل خود را زياد شمارد و گناهان خود را فراموش كند و به رأي خود مغرور باشد.

و امام صادق عليه ‏السلام مي‏فرمايند:

 شيطان لعنه اللّه‏ به لشكريانش گفت: چون بر سه چيز در فرزند آدم دست يافتم، ديگر برايم مهم نيست كه چقدر عمل بجاي آورد، چرا كه ديگر از او قبول نخواهد شد: اينكه عمل خود را زياد داند، و گناهانش را فراموش كند و او را عجب فرا گيرد.[24]

اميرالمؤمنين عليه ‏السلام مي‏فرمايند:

 سيئة تسؤك خير عنداللّه‏ من حسنة تعجبك.[25]

عمل بدي كه تو را ناراحت و اندوهگين سازد از عمل نيكوئي كه تو را به عجب وادارد نزد خداوند بهتر است.

گناه كه بماند بلكه‏اي كاش ايشان اطمينان صحيحي مي‏داشتند كه لااقل شكر نعمت‏هاي الهي را بجاي آورده و از اين جهت تقصيري ندارند و مستحق عقوبت‏هاي دنيوي و اخروي بي‏شمار نيستند.

در حالي كه اگر كسي ذره‏اي با حقيقت گناهان آشنائي داشته باشد و از نفس خود نيز غافل نباشد مي‏داند كه:

« وَلَوْ يُؤَاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِمَا كَسَبُوا مَا تَرَكَ عَلَي ظَهْرِهَا مِنْ دَابَّةٍ »[26]

اگر خداوند مردمان را به آنچه كه مي‏كنند مؤاخذه مي‏فرمود، جنبنده‏اي بر روي زمين باقي نمي‏گذاشت!!

و در مقابل اعمال دلپسند خود، از خود راضي نشده و خود را طلبكار خداوند نمي‏داند و در برابر تلقينات استادِ ساده لوح خود، به نفس خويش اطمينان حاصل نمي‏كند، و داد و فريادِ طلب مزد و پاداش پيشرفت خود نمي‏كند.

رسول خدا صلي ‏الله ‏عليه‏ و‏آله ‏وسلم مي‏فرمايند:

 ان المؤمن ليري ذنبه كانه تحت صخرة يخاف ان تقع عليه، والكافر يري ذنبه كانه ذباب مرّ علي انفه.[27]

مؤمن گناه خود را چنان مي‏بيند كه گويا زير سنگ بزرگي واقع شده است، و هر لحظه ممكن است بر وي سقوط كند، و كافر گناه خود را چون مگسي مي‏بيند كه از كنار بيني او رد شود.

و نيز:

 انّ اللّه‏ تعالي إذا أراد بعبد خيرا جعل الذنوب من عينيه ممثلة.[28]

خداوند متعال چون خير بنده‏اي را بخواهد، گناهانش را نصب العين او قرار مي‏دهد.

و نيز:

لاتنظر الي صغر الخطيئة، ولكن انظر الي من عصيت.[29]

به كوچكي گناه منگر، بلكه ببين با چه كسي مخالفت كرده‏اي.

و نيز:

ان نفس المؤمن اشد تقلبا وخيفة من العصفور حين تعذف به في ترك.[30]

نفس مؤمن از گنجشكي كه بدام افتاده باشد، بي‏قرارتر و ترسناكتر است.

صندوق كليساي اسلامي!

كتاب سير الي اللّه‏، در پي جستجو از ادله براي اسلامي جلوه‏دادن روشن غلط مسيحيان در اعتراف به گناه، و اعطاي پول به صندوق كليسا، براي اينكه دليلي هم براي شرعي جلوه دادنِ اخذ پول از مريدان و شاگردان ارائه داده باشد از اين آيه استفاده كرده است:

« خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِمْ بِهَا وَصَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ».[31]

از اموالشان صدقه دريافت كن، تا به آن پاك و پاكيزه‏شان مي‏كني، و برايشان درود بفرست كه درود تو براي ايشان آرامش است و خداوند شنواي داناست»

استفاده كرده، و آن را يك تكليف براي انساني كه بخواهد توبه‏اش قبول شود گمان كرده، و با نهادن عنوان صدقه بر آن در صفحه 162 مي‏نويسد:

«پنجم: بايد گناهكار و كسي كه مي‏خواهد پا به مرحله توبه بگذارد و توبه‏اش قبول شود، مقداري از مال خود را زير نظر استاد! صدقه بدهد، تا طبق دستور خدا و پيامبر صلي ‏الله ‏عليه ‏و‏آله‏ وسلم مصرف شود، كه اگر اين كار را بكند كمك به پاك شدن و تزكيه نفس خود نموده است.»

و مبادا اينكه استاد ديگري پيشقدمي كرده و صندوقي براي اخذ اموال گناهكاران بسازد و همه زحمت‏ها هدر رود، مي‏نويسند:

مطالب فوق را كه در باب اعتراف ذكر شد به دست آوردم و بين دوستان عنوان نمودم، كه بحمداللّه‏ سبب گرديد صندوقي براي امور خيريه بين خودشان تشكيل بدهند و به اين وسيله يعني به وسيله صدقه دادن، و مقداري پول در راه امور خيريه بين خودشان تشكيل بدهند و به اين وسيله يعني به وسيله صدقه دادن، و مقداري پول در راه امورخيريه پرداخت كردن پاك از گناه شده و تزكيه نفس بنمايند و قرار شد آن عده كه عهده دار اين برنامه هستند ...»[32]

گر چه اين استدلال ايشان نيز بر قياس استدلالات قبلي مي‏باشد، اما به نحو اجمالي به بعضي از اشكالات آن اشاره‏اي مي‏كنيم.

مقدمةً بايد دانست كه ممكن است اجزاء يك هيئت تركيبي همه مشروع بوده اما نفس آن هيئت به دلائلي بدعت و حرام باشد، مثلا نفس تكبير و قرائت و ركوع و سجود، امري مشروع و مستحسن باشد، اما تركيب آنها ممكن است به گونه‏اي صورت پذيرد كه بدعت و حرام باشد.

همچنين امكان دارد اصل صدقه و دعا و قران و اعانت به امور خيريه، ولو اينكه محرماتي از قبيل اعتراف به گناه و تسليم اباطيل استاد شدن در ميان نباشد، اموري مستحسن و نيكو باشد، اما اگر همين امور به گونه‏اي با هم تركيب شدند كه مستلزم داخل کردن باطل يا بدعتي يا تحريفي در دين باشند حرام و غير مشروع خواهد بود.

اما اشكالات مورد اشاره اين است كه :

1ـ اين ادعا كه گناهكار براي قبول توبه‏اش بايد صدقه بدهد خلاف ضرورت فقه است، و كسي كه مختصري با مباني فقهي آشنائي داشته باشد هرگز نمي‏تواند به آن ملتزم باشد، و اين مطلب بدعتي است كه تا به حال احدي به آن تفوه نكرده است.

2ـ مشروط بودن دادن صدقه به نظر و صلاحديد استاد اخلاق نيز بدعتي ديگر است كه كم از اولي نمي‏آورد.

3ـ در خود آيه هيچ دلالتي بر مدعاي ايشان وجود ندارد، بلكه ظهور دلالت امر بر وجوب حاكي از اين است كه آيه مخصوص زكات واجب بوده و هيچ نظري به سائر موارد ندارد.

4ـ دليل بودنِ قضيه ابو لبابه بر مدعاي باطل ايشان، از جهت سند و دلالت و معارض و نتيجه مخدوش است.

5ـ به مصرف رساندن صدقه، از موارد تطبيق احكام بر موضوعات است و در آنها نه تنها نظر استاد بلكه فقيه و مجتهد هم اعتباري ندارد، و مكلف بايد به نظر خود عمل كند اگر چه با نظر استاد و بلكه مجتهدش مخالف باشد. و به وسيله همين دستور حكيمانه است كه خداوند متعال راه بسياري از شيادي‏ها و دغل بازيهاي راهزنان طريق ديانت و معنويت را بسته است.

6ـ اينكه گفته‏اند اگر گناهكار اين كارها را بكند به تزكيه خود كمك كرده است، غلط بوده، بلكه نفس عمل كردن به بدعت‏ها تحت هر عنواني كه باشد خود حرام و گناهي بزرگ خواهد بود.

مسئله اعتراف به گناه از نظر معصومين عليهم السلام

آشكارترين مواردي كه مظنه مطلوبيت اعتراف به گناه باشد، همان مورد اعتراف به گناه نزد معصوم، براي اجراي حد و تطهير از گناه است، اما همين مورد هم در روايات معتبره مورد نهي واقع شده و غير مطلوب دانسته شده است. چنانكه مردي نزد اميرالمؤمنين عليه ‏السلام آمده گفت: من زنا كرده‏ام تطهيرم نمائيد. حضرت از او روي برگرداند. سپس فرمودند: بنشين. تا اينكه فرمودند:

ايعجز أحدكم اذا قارف هذه السيئة، ان يستر علي نفسه كما ستر اللّه‏ عليه.

آيا كسي از شما كه اين زشتي را انجام داد نمي‏تواند بر خود بپوشاند، همانطور كه خداوند بر او پوشانده است ...

سپس حضرت فرمودند:

 چه چيزي تو را به آنچه گفتي واداشت؟! عرض كرد: طلب پاكي و تزكيه و طهارت؛ حضرت فرمودند: كدامين طهارت از توبه برتر است؟!![33]

و درباره ديگري كه او هم اعتراف به گناه كرد فرمودند:

ما اقبح بالرجل منكم ان يأتي بعض هذه الفواحش فيفضح نفسه علي رؤوس الملا، أفلا تاب في بيته؟! فواللّه‏ لتوبته فيما بينه وبين اللّه‏ أفضل من اقامتي عليه الحد.[34]

چه زشت است كه كسي از شماها، چنين گناهاني مرتكب شده، پس خود را در بين مردمان رسوا كند، چرا در خانه خود توبه نمي‏كند؟! بخدا سوگند كه توبه او بين خود و خداوند، از اقامه حد من بر او افضل است.

و در مورد مشابهي نيز اميرالمؤمنين عليه ‏السلام فرمودند:

يا أيها الناس من أتي هذه القاذورة، فليتب الي اللّه‏ فيما بينه وبين اللّه‏، فواللّه‏ لتوبته الي اللّه‏ في السر افضل من ان يفضح نفسه وتهتك ستره.[35]

آيا مردمان، هر كس مرتكب چنين پليدي شد، پس بين خود و خداوند توبه كند. بخدا سوگند توبه او در نهان افضل است از اينكه خود را رسوا نموده، و پرده حرمت خويش را بدرد.

و قبلا نيز گذشت كه حضرت رسول صلي ‏الله‏ عليه ‏و‏آله ‏وسلم در اين باره فرمودند:

لو استتر ثم تاب، لكان خيرا له.

اگر پنهان مي‏داشت و توبه مي‏كرد برايش بهتر بود.

بنابراين مي‏بينيد كه هيچگونه استثنائي راجع به استاد اخلاق و كشيش ديني و امثال ايشان وجود ندارد، با صرف نظر از اينكه ادعاي اين مطلب كه توبه هم فوت و فن سرّي و نهفته‏اي داشته باشد، ـ كه جز با توسل به مهارت استادِ ذي فنون و تسليم در مقابل ايشان، آنهم به طور مخفيانه و در نهان، مكشوف نمي‏گردد، امري بسيار نامعقول و خطر آفرين و بديهي البطلان است.



[1] . بحار،58/133؛ توحيد صدوق ،58/133.

[2] . ابطحي ، حسن : سير الي الله ،72.

[3] . اعلام الدين ،190؛امالي طوسي ،527.

[4] . سيد بن طاووس: فتح الابواب، 169؛ از مصباح المتهجد، 608.

[5] . المناقب،4/439.

[6] . بحار: 72/216 از نوادر راوندي.

[7] . بحار: 72/219.

[8] . بحار: 72/312 ، از كافي: 2/314.

[9] . ابطحي ، حسن : سير الي الله ،85 و 86.

[10] . ابطحي ، حسن : سير الي الله ،110.

[11] . ابطحي ، حسن : سير الي الله ، 111.

[12] . ابطحي ، حسن : سير الي الله ، 114 و 115.

[13] . اعراف: 99.

[14] . ابطحي ، حسن : سير الي الله ،167.

[15] . ابطحي ، حسن : سير الي الله ، 123.

[16] . مؤمنون :60.

[17] . القطره: 27؛كافي،8/128؛بحار ،75/224.

[18] . بحار: 1/140 از تحف العقول.

[19] . بحار: 72/322 از عدة الداعي.

[20] . بحا: 72/306 از كافي.

[21] . بحار: 72/307.

[22] . بحار: 72/311 از كافي.

[23] . بحار: 72/312 از كافي.

[24] . بحار: 72/315 از خصال.

[25] . بحار ، 69/316 ؛مشكاه الانوار ،314.

[26] . فاطر:45.

[27] . بحار ،74/78؛ اعلام الدين ،191.

[28] . اعلام الدين: 191 ؛بحار ،74/78.

[29] . اعلام الدين: 191 ؛ بحار ،74/78.

[30] . اعلام الدين: 191 ؛ امالي طوسي ،527.

[31] . توبه :103.

[32] . ابطحي ، حسن : سير الي الله ،153.

[33] . مباني تكلمة المنهاج: 1/186؛الفقيه،4 /31.

[34] . بحار: 40/293 از كافي.

[35] . بحار: 79/36 از تفسير قمي.


موضوعات مرتبط: عرفان
[ دوشنبه 9 خرداد1390 ] [ ] [ رحمانی ] [ ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

این ویلاگ بستری است برای انعکاس آرا و اندیشه های حضرت استاد شیخ حسن میلانی (دامت برکاته)
استاد شیخ حسن میلانی در سال 1338 در خانواده‌ای مذهبی در شهرستان نیشابور متولد شد. قبل از انقلاب در سال آخر دبیرستان به خاطر علاقه شدید به علوم اهل البیت علیهم السلام وارد حوزه علمیه قم شد. پس از طی دوره مقدمات، دوره سطح را از محضر آقایان آیات پایانی، اعتمادی، ستوده، مدرس افغانی، اشتهاردی، حجتی زاده، کافی اصفهانی، مروج الشریعه، سبط الشیخ و... استفاده نمود و در دوره خارج از محضر آیات عظام وحید خراسانی، بهجت، شیخ هاشم آملی و اسماعیل پور بهره برد.
استاد علاوه بر دروس فقه و اصول و کلام، اهتمام جدی و دائمی‌به تدریس و تدرس و مباحثه کتب عقاید و معارف و متون کتب وحی، و مطالعه و تحقیق در قرآن و روایات اهل البیت علیهم السلام تحت اشراف مستقیم حضرت آیت الله بهجت و برخی اساتید دیگر داشته است.
معظم له هم اکنون به تدریس سطح و خارج عقاید و معارف و کلام و فلسفه و عرفان و مبانی سیر و سلوک، و تدریس تفسیر قرآن کریم و توحید مرحوم صدوق، و تدریس مباحث فرق و ادیان، و نقد تصوف و شیخیه، در حوزه علمیه قم اشتغال دارد.
وی صاحب آثار متعدد چاپ شده ای است که از جمله آنها عبارت است از:
فراتر از عرفان، وحدت یا توحید، سراب عرفان و چرا مرا آفریدند؟
میلانی دارای آثار چاپ نشده نیز می‌باشد که از جمله آن است:
معرفة الله تعالی بالله لا بالاوهام (عربی)، اصول فقه المعارف الالهیه (عربی)، کدامین تفکیک؟! (در معرفی و نقد مکتب تفکیک)، اثبات توحید و بطلان وحدت وجود (فارسی)، فلاسفه و عرفا چه می‌گویند؟! (فارسی)، کفایة الحکمة در نقد مبانی نهایة الحکمة و بدایة الحکمة (فارسی)، شناخت مولوی و شمس تبریزی (فارسی)
امکانات وب
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت





Powered by WebGozar