نفدی بر کتاب سیر الی الله نوشته ی حسن ابطحی (قسمت دوم)
شما فكر ميكنيد آنها كه ادعاي ربوبيت داشته و نداي «انا الحق» و «ليس في جبتي سوي اللّه» و «سبحاني ما اعظم شأني» سر دادهاند و عاقبت براي توجيه عمل خود، بر خلاف وجدان و عقل و برهان و هدايت خداوندي، دم از وحدت وجود زدهاند، از كجا به اين انحرافات كشانده شدهاند؟!
در اين فرموده امام صادق عليه السلام تأمل كنيد، تا ببينيد كه افراط در به چنگ آوردن قدرتهاي نفساني و تمركز فكر و تلقينات و رياضات افراطي در طي چهله نشينيهاي منحرفانه، چگونه انسان را از حد اعتدال طبيعي خارج نموده، و واقعيت را بر خلاف آنچه هست براي او جلوه ميدهد، و بيچاره سالك نميداند كشف و شهودي كه در نتيجه اين اعمال خود ساخته او برايش حاصل ميشود، از اثرات حشيش و بنگ كمتر نبوده، و عقل و ادراك طبيعي او را تحت الشعاع قرار داده است. كما اينكه شياطين و جنيان نيز از طرف ديگر به مدد آمده و بر توان ايشان ميافزايند، تا بدانجا كه قطبِ گمراه، قبله حاجات و كعبه آمالِ اهل سلوك گشته و صاد عن سبيل اللّه ميگردد، و مردم به جاي اينكه به آستان اولياي حقيقي خداوند روي آورند، به ايشان متوسل شده و دواي دردها و شفاي امراض خود را از نخود و كشمش و انجير و خرما و اثرات نفس ايشان ميجويند. و غافل از همه چيز هر خارق عادتي را كرامت، و هر ذي فنوني را ولي خدا ميپندارند.
انسان به مقتضاي طبع سركش خود، پيوسته طالبِ علو و برتري بوده و آگاهانه و ناخودآگاه، در باطن خود در جستجوي ربوبيت است، و همين امر خود او را به اختراع اين سبل متفرقه وا ميدارد، و اگر هم با تكلّف بسيار تا حدودي خود را مطابق ظواهر و دستورات شرع راه ببرد، باز هم پيوسته در جستجوي مطلوبِ باطلِ باطني خود به سر ميبرد، و در فكر وصول به آن ميباشد.
عبداللّه بن فضل هاشمي گويد:
به امام صادق عليه السلام عرض كردم چرا خداوند تبارك و تعالي، ارواح را پس از اينكه در ملكوت اعلايش در بلندترين مقام بودند، در ابدان قرار داد؟!
امام عليه السلام فرمودند:
خداوند تبارك و تعالي ميدانست كه ارواح با آن شرف و بلندي كه داشتند اگر به همان حال واگذاشته ميشدند، اكثرشان در مقابل خداوند عزوجل ادعاي ربوبيت ميكردند، لذا به قدرت خويش آنها را در بدنهايي كه از باب رحمت و مصلحت خواهي ايشان، برايشان مقدر فرموده بود، قرار داد. و هر يك از آنها را به ديگري محتاج و نيازمند فرمود، و بعضي را بر بعضي ديگر به درجاتي رفعت داده، و بعضي را به بعض ديگر كفايت فرمود. و پيامبران خويش را به سوي ايشان گسيل داشت، و حجتهاي خود را بر ايشان گماشت كه ايشان را بشارت دهند و انذار كنند، و به راه عبوديت و تواضع براي معبودشان، به همان چيزهايي كه ايشان را متعبد به آن فرموده است وادارند. و بر ايشان عقوباتي در حال، و عقوباتي در آينده، و نيز ثوابهايي در دنيا و آخرت منصوب فرمود تا بدان سبب به خير و نيكي ترغيبشان كند، و از شر و بدي بازشان دارد. و با طلب معاش و مكاسب به خاكشان افكند تا بدانند كه ايشان بندگاني مخلوق و مربوبند، پس به عبادت او روي ميآورند و مستحق نعيم ابد و جنت جاودان گردند. و از فرا رفتن به سوي آنچه كه حق ايشان نيست در امان بمانند. مگر نميبيني كه ايشان همگي طالب علو و برتري بر ديگرانند، تا آنجا كه بعضي از ايشان به ادعاي ربوبيت دست يازيدهاند، و گروهي ديگر ادعاي نبوت بدون حق كردهاند، و ديگراني به باطل دعواي امامت سردادهاند. در حالي كه نقص و عجز و ضعف و خواري و حاجت و فقر و آلامِ پيوسته، و مرگي را كه برايشان غالب است و همه را به چنگ دارد، در وجود خود مشاهده ميكنند!، پسر فضل، همانا خداوند تبارك و تعالي جز آنچه به خير و صلاح بندگان بوده و براي ايشان نيكوتر است انجام نميدهد، و به مردمان ستم روا نميدارد، ولكن مردمان به خويشتن ستم ميكنند.[1]
هدف چيست؟!
كتاب «سير الي اللّه» گر چه مطلوب وهدف بودنِ مكاشفات و ديدن انوار و... را در چندين جاي خود نفي كرده است، اما در جاهاي بسياري مثلا در صفحه 69 احوال شخصي را مينويسد كه سالها مشغول عبادت و انجام واجبات و ترك محرمات بوده است، به گونهاي كه همه مردم او را آدم خوبي ميدانسته و فكر ميكردهاند ايشان باتقواترين مسلمانان هستند، تا اينكه كم كم كسل و خسته شده به بعضي از روحانيون مراجعه كرده است، و آنها او را به انجام واجبات و ترك محرمات دستور ميدادهاند، ايشان ميگويد: من در دل به آنها ميخنديدم زيرا آنها اطلاع نداشتند كه من حتي مستحبات را هم انجام ميدهم، و مكروهات را مقيدم ترك كنم. و بعدا به حالتي رسيده است كه به رفيقش ميگويد:
اي رفيق، من ديگر خسته شدهام، فكر ميكنم معنويتي در كار نباشد، ما بيخود وقتمان را به اين مسائل گذراندهايم، زيرا با اينكه من آن همه زحمت كشيدهام به جائي نرسيدهام!، چيزي از معنويت نفهميدهام، بيجهت به ما ميگفتند اگر كسي چهل روز با اخلاص عمل كند، و يا به وسيله نوافل به جائي ميرسد كه چنين و چنان ميشود و داراي نفس قدسي ميگردد ... پس چرا من به جائي نرسيدهام! ... بعد خلاصه راه به آن عالم بزرگ، آن ولي خدا، و آن استاد عظيم الشأن!! ميبرد و ايشان رمزي را به ايشان ميگويند و دستور ميدهند كه آن را به كسي نيز نگويد!! و خلاصه، اينها همه مقدمه است براي اينكه بگويند انسان براي تحصيل موفقيت بايد به نزد استاد برود، تا ايشان در خلوت سادهتري مسائل را به عنوان رموزي پنهان و دور از دسترس بيان فرمايند.
و در پايان ميگويند:
«و الا اگر انسان بدون راهنما و معلم كار كند به هيچ موفقيتي نميرسد، و خسته هم خواهد شد و همان حالتي را كه من در اثر عبادتهاي بيحساب و بينظم در خود به وجود آورده بودم براي او به وجود خواهد آمد».[2]
و از زبان شاگرد ديگري مينويسد:
«روزي استادي، مرشدي، حكيمي و بهتر بگويم طبيب روحي كه جانم به قربانش باد، مرا ... كاملا راهنمايي كرد و از سرگرداني و حيرت نجاتم داد، زيرا سالها من مشغول دعا واعمال مستحبه بودم و به نتيجهاي نرسيده بودم».
اينك بايد پرسيد كه: 1ـ مگر اين آقاياني كه به خيال خود تمامي تكاليف شرعيه خود چه واجب و مستحب را انجام دادهاند و خلاصه ـ البته باز هم به خيال خود ـ در عبوديت حق به كمال رسيدهاند ـ دين را چگونه شناختهاند، و از كمال چه برداشتي دارند كه با اين همه، هنوز خود را بدون هيچ نتيجهاي ميدانند؟! اگر به هواي كشف و شهود و تسخير و تصرف و قدرت نمائي نيستند، پس بعد از انجام ـ باز هم به خيال خودشان ـ تمامي تكاليف و وظائفشان، ديگر ادعاي به نتيجه نرسيدن چه معنايي دارد؟!
اين شاگردِ خيالي ساخته ذهن استاد، هنوز در معناي لغوي عبادت گير دارد، بعد ميرود به خلوت خانه استاد تا رموز كار را به او بياموزند، آنهم به شرط اينكه به كسي نگويد و اسرار را افشاء نكند!! اگرتعليمات وراه حلهاي ايشان در اين امورِ واضح و آشكار، راه حلي معقول و مستند به قرآن و سنت است، پس چرا در خلوت، آنهم با شرطِ تسليم مطلق، و عدم ابراز رموز و افشاي اسرار؟! و به طور سري و مرموز؟! و اگر ايشان نميخواهند در آخرِ اين قصه، راه را ارائه دهند، پس چرا اصل اشكال را با اين طول و تفصيل مطرح ميكنند؟
آيا هيچ هدف ديگري جز همان دعوت به نزد استاد و تسليم در مقابل ايشان در كار نيست؟!
چنانكه در داستان صفحه 218 و 219، ديگري از استاد بزرگوار استمداد مينمايد و ميگويد كه او دست مرا گرفت و به اتاق خلوتي برد و گفت: فرزندم ...، و در آنجا به ايشان دستور تمركز فكر ميدهد. خوب مگر دستور تمركز فكر هم استاد خصوصي و اتاق خلوت ميخواهد؟! با اينكه اينها همه براي از بين بردن وحشت و دغدغه خاطر مريدان ساده لوح از رفتن به خلوت خانه، و نيز تسلط كامل اساتيد بر ايشان ميباشد؟!!
2ـ اين چه غرور عجيب، و غفلت بزرگي است كه انسان اين گونه ادعاها را داشته و توبه خود را توبه نصوح شمرده و خيال كند تمامي تكاليف و وظائف خود را انجام داده هيچگونه تقصيري در مقابل خداوند متعال ندارد؟!
گويا ايشان از گناهان خود از هر لحظه به لحظه غافلند، خوب بود لااقل يك بار هم كه شده دعاي استغفار حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در صحيفه علويه و امثال آن را ميخواندند، و در دعاي ابي حمزه و سائر مناجاتهاي معصومين عليهم السلام تدبر مينمودند، تا اندكي با ماهيت گناهان آشنا شده، حقيقت اعمال خود را بشناسند و اينگونه شاگردان بيخبر را به حسن ظن به خود وادار نكنند.
رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم ميفرمايند:
«ان حقوق اللّه اعظم من ان يقوم بها العباد، وان نعم اللّه عزوجل اكثر من ان يحصيها العباد، ولكن امسوا تائبين واضبحوا تائبين»[3]
همانا حقوق خداوند، بزرگتر از آن است كه بندگان به آن قيام كنند، و نعمتهاي او فزونتر از آن است كه ايشان آن را احصاء نمايند، ولكن صبح و شام تائب و نادم باشيد.
اميرالمؤمنين عليه السلام ميفرمايند:
به خدا سوگند اگر مانند زنان فرزند مرده ديوانه وار ناله سر ميدادند، و مانند خائفانِ منقطع و نااميد از همه جا، فرياد استغاثه برميداشتيد، و براي تحصيل قرب خداوند وبالا رفتن درجهاي، يا آمرزش گناهي كه كاتبان الهي آن را احصاء كرده و رسل او محفوظ داشتهاند، از اموال و اولاد خود دست بر ميداشتيد، باز هم در برابر ثوابي كه به آن اميد بستهايد، و عقابي كه از آن در هراسيد و امان ميطلبيد، اندك و ناچيز بود.
بخدا قسم اگر قلبهايتان آب ميشد، و از ترس خداوند از چشمهايتان خون فوران ميكرد، و به اندازه عمر دنيا با بالاترين عمل و جديتِ تمام، زندگي ميكرديد، باز هم اعمالِ شما حقِ نعمتهاي خداوند را كفايت نميكرد، و جز به رحمت و منت او شايسته بهشت نبوديد.[4]
گويا ايشان غافلند از گناهاني كه گاهي خداوند متعال در ازاي آنها به بنده خطاب ميفرمايد كه ديگر هرگز تو را نخواهم آمرزيد!!
ابو هاشم جعفري گويد:
شنيدم كه امام عسكري عليه السلام ميفرمودند: از گناهاني كه آمرزيده نميشود اين است كه انسان بگويد: كاش به غير از همين گناه مؤاخذه نميشدم! من با خود گفتم: اين چه مطلب دقيقي است، پس ميسزد انسان درباره خويشتن بسيار جستجوگر باشد!! كه حضرت به من روي نموده فرمودند: بله ابا هاشم، حديث نفست را دنبال كن، همانا شرك آوردن در مردمان از راه رفتن مور بر لنك صاف، در دل تيره شب و بر صفحه سياه، نهانتر است!![5]
خشوع و گريه بدعت گذاران!
با اين حال ديگر مغرور شدن انسان به اشك و آه و دعا و گريه و عبادتِ خود و استادش، بسيار جاهلانه و ساده لوحانه است.
امام كاظم عليه السلام از پدرانشان از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم نقل ميفرمايند:
من عمل في بدعة خلاه الشيطان والعباة والقي عليه الخشوع والبكاء.[6]
هر كس در راه بدعت به عملي پردازد، شيطان بين او و عبادت مانع نخواهد شد، و او را اهل خشوع و گريه قرار ميدهد.
و چه گناهي بزرگتر از اينكه انسان با نوشتن يك رشته سخنان باطل و استدلالات و خوابهاي بي اساس، دين خدا را تحريف كرده و موجب گمراهي هزاران افراد ساده لوح گردد؟!!
امام صادق عليه السلام ميفرمايند:
در گذشته زمان، مردمي از راه حلال به طلب دنيا رفت و به نتيجه نرسيد، پس از راه حرام آن را طلب كرد بازهم بر آن دست نيافت. شيطان آمده به او گفت: تو از راه حلال به طلب دنيا برآمدي و به آن نرسيدي، از راه حرام هم رفتي بر آن دست نيافتي، آيا ميخواهي چيزي به تو بياموزم كه دنيايت آباد و تابعان و شاگردان تو فراوان شوند؟! گفت: آري، شيطان گفت: راه و روش و دين جديدي اختراع كن، و مردمان را به سوي آن فراخوان، او هم همين كار را كرد و مردم نيز اجابتش كردند، و مطيع او شدند و به دنيا دست يافت. تا اينكه پشيمان شده با خود انديشيد كه اين چه كاري بود كردم؟! بدعتي گذاشتم و مردم را به آن دعوت كردم! ديگر فكر نميكنم كه توبهاي برايم باشد، مگر اينكه نزد هر كس كه او را به خويش دعوت كردهام بروم و او را برگردانم.
پس نزد يارانش آمده و ميگفت:
آنچه شما را به آن فرا خواندم باطل بود و خودم ساخته بودم، اما ايشان (كه هر كدام تحت لواي ايشان و دين جديدشان به پست و مقامي رسيده و لذت دنيا را چشيده بودند) ميگفتند كه دروغ ميگوئي حق همان است، ولكن تو در دين خود شك كردهاي و اينك از آن برگشتهاي، چون حال را بدينسان ديد، ريسماني برداشته و به ميخي بسته به گردن خود انداخت و گفت: تا خدا توبه مرا نپذيرد آنرا باز نميكنم. خداوند عزوجل به يكي از انبياء وحي فرستاد كه به فلاني بگو: به عزت خودم سوگند اگر آنقدر مرا بخواني كه بندهايت از هم بگسلد اجابتت نخواهم كرد، مگر اينكه هر كس را كه بر دعوت تو مرده است زنده كني تا از دين تو برگردد.[7]
بنابراين معلوم ميشود كه بعضي از گناهان مانند ادعاي نبوت و امامت و الوهيت به دروغ و باطل، و بدعت گذاشتن در دين و به گمراهي كشاندن مردمان، بزرگتر از آن است كه به مجرّد پشيمان شدن و يا حذف آنها از متن كتابي آمرزيده شوند، و تمامي اثرات آنها محو و نابود گردد و تكليف ديگري بر گردن مدعي باطل و يا مؤلف آن باقي نماند. علاوه بر اينكه، تنها كسي ميتواند از نظرات اشتباه فقهي خود برگشته و در عين حال معذور باشد كه باستناد كتاب و سنت اجتهاد كرده باشد و بعد اشتباه خود را نفهمد، اما كسي كه با كشف و شهود به مطلب ميرسد، و بر افكار خودساختهاش مهر تأييد امام زمان عليه السلام را ميزند، و بدعتهاي خود را به امضاي امام زمان عليه السلام به مردم تحويل ميدهد، ديگر چگونه ميتواند مطالب خود را باطل و اشتباه بداند؟! آيا در اين صورت منظورش اين است كه ـ نعوذ باللّه ـ امام زمان عليه السلام اشتباه فرمودهاند؟! و يا اينكه همه مكاشفات و خوابها و خدمت امام زمان رسيدنهاي در خواب و بيداري در اين باره دروغ و باطل بوده است؟! و بنابراين تكليف بقيه تشرفات و مكاشفات ايشان ـ كه بزرگترين وسيله ايشان براي جذب كردن ساده لوحان ميباشد ـ چه ميشود كه درباره هر مطلبي كه مطرح ميكنند، بلافاصله خوابها و مكاشفات و ارتباطات با امام عصر عليه السلام را درست مطابق آنچه در صدد اثبات آن هستند، رديف ميكنند كه گويا تمام عوالم ملك و ملكوت و غيب و شهود و ملائكه و جن و كارگزاران عالم برزخ، همه به استخدام ايشان درآمدهاند، و جز تأييد مطالب و افكار و نوشتههاي ايشان كاري ندارند!!
غرور حاصل از سلوك نردباني
يكي از بزرگترين خطرهائي كه در اين نحوه سلوك نردباني، سالكان را تهديد ميكند، و غالبا به آن گرفتارند همان حالت غروري است كه به بهانه حسن ظن به پروردگارِ خود به آن افتادهاند، و خيال كردهاند كه توبه هم مثلا دوراني خاص و مرحلهاي مشخص دارد، لذا حرفهايشان پر است از اينكه مثلا يك سال مشغول توبه بودم، و اكنون در مرحله فلان هستم و... فلان مرحله را طي كردهام و....
مراحلي كه همه وهم است و غرور، و اگر خداوند متعال لحظهاي انسان را به خود واگذارد، آنگاه معلوم ميشود كه طي اين مراحل خواب بوده است و خيال، و غرور بوده است و استدراج.
ايشان ميگويند: من سالها همه تكاليف را انجام ميدادم! به حرف آنها كه مرا به انجام تكاليفم امر ميكردند ميخنديدم! و ايشان را روحانيوني معرفي ميكند كه تخصصي در اين رشتهها ندارند.
در حديث است كه عابدي و فاسقي به مسجد درآمدند، چون خارج شدند فاسق صديقي بود، و عابد فاسقي. زيرا عابد داخل ميشود در حالي كه به عبادت خود خوشحال است و انديشهاش در آن سير ميكند. ولي فكر وانديشه فاسق در پشيماني و اندوهن بر فسقش ميباشد، و از گناهاني كه انجام داده است استغفار ميكند.[8]
و از زبان ديگري مينويسند:
«بله دوستان من به كمك استاد و توجهات و دستورات او در مدت كوتاهي به حقيقت و خدا رسيدم.»[9]
استاد مينويسند:
«و به ياد بدي هايت اشك ميريزي تا احساس سبكي عجيبي كه علامت بخشش گناهان است بنمايي و اگر اين برنامه را انجام دادي، لوحه قلبت را پاك نموده و خود را آماده براي دريافت كمالات روحي، و رسيدن به مقصد اصلي نمودهاي، ضمنا با خود فكر نكني حالا كه از گناهانت پاك شدهاي...»[10]
و يا شاگرد ميگويد:
«آثار قبولي توبه و پاك شدن از گناه را در خود كاملا احساس نمودم! و خدا را شكر كردم كه بحمداللّه مرا هدايت فرموده و از آن پس به پيمودن مراحل سير و سلوك پرداختم.».[11]
در جاي ديگر كه شيطان راه را به خوبي همواركرده، و شخص را به غفلت و غرور، به بهانه حسن ظن به پروردگار انداخته، استاد هم همچون نماينده خاص خداوند يا يك كشيش مسيحي منحرف، قبولي توبه ايشان را تأييد ميفرمايند، ميگويد:
«تا آنكه بحمد اللّه و با حسن ظن به پروردگار، احساس كردم كه خداي تعال مرا بخشيده و توبهام را قبول كرده است طبعا اينها علامت قبول توبه من نبود، ومن با حسن ظني كه به پروردگار داشتم يقين كردم كه خدا مرا بخشيده است، و بايد به بقيه مراحل سير و سلوك بپردازم. لذا نزد استادم رفتم، وقتي او از حالات و اعمالم جويا شد، و من مطالب فوق را مشروحا براي او شرح دادم قبولي توبه مرا تأييد كرد!! و مراحل بعد از توبه را به من تعليم داد، و من طبق دستور او آن مراحل را پيمودم و توانستم توبه نصوح بكنم!! و خود را به كمال نسبي برسانم!»[12]
آري ايشان هميشه به بهانه حسن ظن به پروردگار، توبه خود را مقبول و سعي خود را مشكور قرار ميدهند، و با اتكاء بر رجاء، برخوف قلم بطلان كشيده، ايمني از فكر خداوند را حسن ظن نام كرده، هرگز هراس اين ندارند كه با اين اعمال ناچيز و گناهان بزرگ، شايد براي هميشه مطرود و رانده درگاه الهي باشند، قال اللّه تعالي:
« أَفَأَمِنُوا مَكْرَ اللَّهِ فَلا يَأْمَنُ مَكْرَ اللَّهِ إِلا الْقَوْمُ الْخَاسِرُونَ »[13]
آيا از مكر خداوند در امانند؟! پس از مكر خداوند خود را در امان ندانند مگر گروه زيانكاران.
آري مؤمن هميشه بين خوف و رجاء و بيم و اميد بسر ميبرد و هرگز خود را خارج از حد تقصير و كوتاهي در درگاه خداوند متعال ندانسته، وخود را موفق به انجام تمامي تكاليف نميشمارد.
توبه پايان ندارد
اصولا اينكه كسي خيال كند بعد از مرحله توبه مرحلهاي كه بالاتر و در طول آن باشد وجود دارد، پنداري جاهلانه و خام است، بلكه حالت توبه بهترين حالات و نيكوترين آنها در تمامي دوران حيات است، و اگر هم چيز ديگري در كار باشد در حاشيه و در عرض آن است نه بالاتر و در طول آن، كه ممكن باشد نردباني ترتيب داده و سالك هر روز خود را، ـ از پيش خود و يا به واسطه اغراي به جهلِ استاد ـ ، بالاتر از قبل بپندارد، و به گمان تقرب الي اللّه، هر لحظه بر بعد و دوري خود از خداوند بيفزايد.
ايشان از قول دوستي كه به گفته ايشان مقامات عاليه سير و سلوك را پيموده، و امروز از خوبان گرديده تعليم ميدهند كه:
«تا اينكه مرحله توبه را گذراندم و از گناهان و اشتباهات و خطاهاي گذشته پاك شدم! در آن روزي كه استاد به من فرمود اگر از اين به بعد معتقد باشي كه هنوز خدا از تو نگذشته است سوء ظن به پروردگار داري! و بالاخره آن روزي كه او مرا از گناهان گذشتهام به خاطر دهها روزي كه به رياضت مشغول بودم و توبه ميكردم به من فرمود: حالا بايد وارد مرحله استقامت شوي ... اگر بخواهي به كمالات روحي برسي راهي جز پشت سر گذاشتن اين منزل و اين مرحله نداري! من گفتم بحمد اللّه پنجاه درصد اين مرحله در مدت چهل روزي كه مشغول توبه بودم، به وجود آمده و به ياري پروردگار بقيه آن را در اين مرحله با محبت شما انشاء اللّه به وجود ميآيد ... من مدت يك سال ... مقيد بودم كه گناه نكنم و واجباتم را صحيح و در اول وقت انجام دهم. پس از يكسال ناگهان با مقايسه با قبل از اين مدت ديدم مثل كوه استوار شدهام! همه امراض روحيام از بين رفته!! ... و آماده براي طي مراحل كماليه شدهام.»[14]
و آن ديگري در اثر تلقين و تعليم آقاي استاد بخاطر مقداري قرآن خواندن هر روزه، خود را از آلودگيها پاك و داراي قلبي صاف ميداند، و روح دوستش را داراي تاريكيهايي كه مدتها بايد در مرحله توبه كار كند تا بتواند قدم به مراحل بعدي روحي بگذارد معرفي مينمايد.[15]
گر چه با توجه به رواياتي كه نقل شد، بطلان اين پندارها و نحوههاي سلوكي امري آشكار ميباشد، ولي باز هم به روايتي اشاره ميكنيم تا بعد و دوري روش خاندان معصوم رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم ، از راه و روش درويشان و اساتيد هم مسلك ايشان روشن شود:
خداوند متعال مي فرمايد:
« وَالَّذِينَ يُؤْتُونَ مَا آتَوا وَقُلُوبُهُمْ وَجِلَةٌ »[16]
«كساني كه آنچه را كه بايد انجام دهند، انجام دادهاند، وقلبهايشان در خوف و هراس است»
از امام صادق عليه السلام درباره آيه فوق سؤال شد كه چه چيزي را انجام دادهاند؟! امام عليه السلام فرمودند:
ذلك+ خائفون ان لاتقبل منهم، وليس واللّه خوفهم خوف شك فيما هم فيه من اصابة الدين، ولكنهم خافوا ان يكونوا مقصرين في محبتنا وطاعتنا .... ومن يري ان له علي الاخر فضلا فهو من المستكبرين . فقلت له انّما يري ان له عليه فضلا بالعافية اذرءاه مرتكبا للمعاصي، فقال: هيهات فلعله ان يكون قد غفر اللّه له ما أتي، وأنت موقوف تحاسب، اما تلوت قصه سحرة موسي عليه السلام . ثمّ قال: كم من مغرور بما قد أنعم اللّه عليه وكم من مستدرج بما ستر اللّه عليه، وكم من مفتون بثناء الناس عليه، ثمّ قال: اني ارجو النجاة لمن عرف حقنا من هذه الامة الا لاحد ثلاثة: سلطان جائر، وصاحب هوي فاسد، والفاسق المعلن.[17]
بخدا سوگند طاعت را با محبت و ولايت. در آميختهاند+ و ايشان در عين حال در هراسند از اينكه از آنان پذيرفته نگردد، و بخدا قسم كه خوف ايشان، خوفِ شكِ در آنچه برآنند، يعني حقانيت دين و راه و روششان نيست، بلكه از اين ميترسند كه در طاعت و محبت ما مقصر باشند ... تا آنجا كه در دنباله روايت ميفرمايد: و هر كس كه براي خود، بر ديگري برتري و فضيلتي ببيند از مستكبرين خواهد بود. گفتم: چه بسا فضيلت و برتري خود را از جهت اين ميبيند كه خودش در عافيت از گناه، و ديگري مرتكب معاصي است. حضرت فرمودند: هيهات! شايد خداوند اعمال او را آمرزيده باشد، و تو براي حساب نگه داشته شده باشي، مگر قصه ساحرانِ زمان موسي عليه السلام را نخواندهاي؟! سپس فرمودند: چه بسيار كساني كه به نعمتهايي كه خداوند به ايشان داده است مغرورند، و چه بسيار كساني كه به پرده پوشي خداوند بر ايشان در استدراجند، و چه بسيار كساني كه به ثناگوئي مردمان به فتنه گرفتار شدهاند؛ باز فرمودند: همانا من اميد نجات دارم براي كساني از اين امت كه حق ما را شناخته باشند. مگر يكي از اين سه: كمك كار سلطان ستم پيشه، صاحب هواي فاسد، و فاسق در آشكارا.
امام كاظم عليه السلام ميفرمايند
كه اميرالمؤمنين عليه السلام بالاترين كمال را همان آگاهي به پستتر بودنِ خود انسان معرفي ميفرمايند.
ويري الناس كلهم خيرا منه، و انّه شرهم في نفسه و هو تمام الامر.[18]
و تمامي مردمان را از خود برتر ميبيند و تمام امر همين است.
امام صادق عليه السلام ميفرمايند:
عليك بالجد، ولاتخرجنّ نفسك من حد التقصير في عبادة اللّه تعالي وطاعته، فإنّ اللّه تعالي لايعبد حق عبادته.[19]
سخت بكوش، و هرگز خود را در طاعت و عبادت خداوند از كوتاهي و تقصير خارج مدان، كه هرگز خداوند آن گونه كه بايد، عبادتش بجاي آورده نشود.
باز همان حضرت ميفرمايند:
انّ اللّه علم ان الذنب خير للمؤمن من العجب ولولا ذلك لما ابتلي مؤمن بذنب ابدا.[20]
خداوند ميداند كه گناه براي مؤمن از عجب بهتر است، و الا هرگز مؤمن به گناهي مبتلا نميشد.
در حديثي ديگر امام صادق عليه السلام ميفرمايند:
عالمي نزد عابدي آمد و گفت: نمازت چگونه است؟ گفت: از نماز همچون مني پرسيده ميشود؟! در حالي كه من از كي و چند خدا را عبادت ميكنم! گفت: گريهات چسان است؟! عابد گفت: آنقدر گريه ميكنم كه اشكهايم جوشان راه ميافتد، عالم گفت: خنده تو در حالي كه خائف و ترسان باشي، از گريه تو در حالي كه منبسط و غير خائف باشي بهتر است، چرا كه عملِ از خود راضي بالا نميرود.[21]
با اين حال چگونه ممكن است انسان عاقل، به عبادت خود دل خوشي داشته و داد و فرياد برآورد كه چرا خبري نشد؟! مزد ما كجا رفت؟ و اثر اعمال ما چه شد؟!
امام صادق عليه السلام ميفرمايند:
انسان گناهي ميكند و بر آن نادم و پشيمان است، سپس عملي بجاي ميآورد كه او را خوشحال و شادمان ميكند و آن حالت اول از ميان ميرود، در حالي كه بر همان حالت اولي باشد براي او بهتر است از اين حالتي كه براي او به وجود آمده است.[22]
حضرت موسي علي نبينا وآله وعليه السلام از شيطان پرسيد كه آن گناهي كه هرگاه فرزند آدم آن را انجام داد، بر او غالب ميشوي و او را در چنگ ميگيري كدام است؟! شيطان گفت: هنگامي كه نفسش او را به عجب آورد و عملش را زياد شمرده و گناهانش در چشمش كوچك بنمايد.[23]
بنابراين سير و سلوك مرحلهاي و نردباني اخلاقي، كه بناي آن را جاهلان و معجبان صوفيه و عرفا، نهادهاند تا كم كم سالك را در آن عروج داده و آماده ادعاي مقام امامت و ولايت و خلافت الهي ساخته، و به معارضه با اهل بيت عصمت عليهم السلام وادارند، باطل بوده، و بهتر است كه سالكان اين راه، هر گاه كه خود را در مرحله بالاتري پنداشتند، قبول زحمت فرموده يك پله پائينتر تشريف بياورند، تا از چاله به چاه نيفتاده باشند.
گذشته از اينكه نفسِ حكم نمودن به اينكه فلاني از اولياء اللّه است، و توبهاش قبول شده، يا داراي مقامات و درجات است و... تخرص به غيب بوده، و فضولي در كار خداوند متعال است، و آيات و رواياتِ لطف و رحمت و قبولِ خداوند هم ربطي به تعيين مصداق نداشته، و موجب اطمينان به نفس نميشود، مگر از باب حسن ظن نابجا و غفلت و غرور بيش از حد.
پس شايسته است كه نه شاگردان گول استاد را خورده و حرفهاي ايشان را باور كنند، و نه هم استاد غيب گوئي كرده و ايشان را اغراء به جهل نمايند.
امام باقر عليه السلام ميفرمايند:
سه چيز است كه پشت را ميشكند، مردي كه عمل خود را زياد شمارد و گناهان خود را فراموش كند و به رأي خود مغرور باشد.
و امام صادق عليه السلام ميفرمايند:
شيطان لعنه اللّه به لشكريانش گفت: چون بر سه چيز در فرزند آدم دست يافتم، ديگر برايم مهم نيست كه چقدر عمل بجاي آورد، چرا كه ديگر از او قبول نخواهد شد: اينكه عمل خود را زياد داند، و گناهانش را فراموش كند و او را عجب فرا گيرد.[24]
اميرالمؤمنين عليه السلام ميفرمايند:
سيئة تسؤك خير عنداللّه من حسنة تعجبك.[25]
عمل بدي كه تو را ناراحت و اندوهگين سازد از عمل نيكوئي كه تو را به عجب وادارد نزد خداوند بهتر است.
گناه كه بماند بلكهاي كاش ايشان اطمينان صحيحي ميداشتند كه لااقل شكر نعمتهاي الهي را بجاي آورده و از اين جهت تقصيري ندارند و مستحق عقوبتهاي دنيوي و اخروي بيشمار نيستند.
در حالي كه اگر كسي ذرهاي با حقيقت گناهان آشنائي داشته باشد و از نفس خود نيز غافل نباشد ميداند كه:
« وَلَوْ يُؤَاخِذُ اللَّهُ النَّاسَ بِمَا كَسَبُوا مَا تَرَكَ عَلَي ظَهْرِهَا مِنْ دَابَّةٍ »[26]
اگر خداوند مردمان را به آنچه كه ميكنند مؤاخذه ميفرمود، جنبندهاي بر روي زمين باقي نميگذاشت!!
و در مقابل اعمال دلپسند خود، از خود راضي نشده و خود را طلبكار خداوند نميداند و در برابر تلقينات استادِ ساده لوح خود، به نفس خويش اطمينان حاصل نميكند، و داد و فريادِ طلب مزد و پاداش پيشرفت خود نميكند.
رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم ميفرمايند:
ان المؤمن ليري ذنبه كانه تحت صخرة يخاف ان تقع عليه، والكافر يري ذنبه كانه ذباب مرّ علي انفه.[27]
مؤمن گناه خود را چنان ميبيند كه گويا زير سنگ بزرگي واقع شده است، و هر لحظه ممكن است بر وي سقوط كند، و كافر گناه خود را چون مگسي ميبيند كه از كنار بيني او رد شود.
و نيز:
انّ اللّه تعالي إذا أراد بعبد خيرا جعل الذنوب من عينيه ممثلة.[28]
خداوند متعال چون خير بندهاي را بخواهد، گناهانش را نصب العين او قرار ميدهد.
و نيز:
لاتنظر الي صغر الخطيئة، ولكن انظر الي من عصيت.[29]
به كوچكي گناه منگر، بلكه ببين با چه كسي مخالفت كردهاي.
و نيز:
ان نفس المؤمن اشد تقلبا وخيفة من العصفور حين تعذف به في ترك.[30]
نفس مؤمن از گنجشكي كه بدام افتاده باشد، بيقرارتر و ترسناكتر است.
صندوق كليساي اسلامي!
كتاب سير الي اللّه، در پي جستجو از ادله براي اسلامي جلوهدادن روشن غلط مسيحيان در اعتراف به گناه، و اعطاي پول به صندوق كليسا، براي اينكه دليلي هم براي شرعي جلوه دادنِ اخذ پول از مريدان و شاگردان ارائه داده باشد از اين آيه استفاده كرده است:
« خُذْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَتُزَكِّيهِمْ بِهَا وَصَلِّ عَلَيْهِمْ إِنَّ صَلاتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ وَاللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ».[31]
از اموالشان صدقه دريافت كن، تا به آن پاك و پاكيزهشان ميكني، و برايشان درود بفرست كه درود تو براي ايشان آرامش است و خداوند شنواي داناست»
استفاده كرده، و آن را يك تكليف براي انساني كه بخواهد توبهاش قبول شود گمان كرده، و با نهادن عنوان صدقه بر آن در صفحه 162 مينويسد:
«پنجم: بايد گناهكار و كسي كه ميخواهد پا به مرحله توبه بگذارد و توبهاش قبول شود، مقداري از مال خود را زير نظر استاد! صدقه بدهد، تا طبق دستور خدا و پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم مصرف شود، كه اگر اين كار را بكند كمك به پاك شدن و تزكيه نفس خود نموده است.»
و مبادا اينكه استاد ديگري پيشقدمي كرده و صندوقي براي اخذ اموال گناهكاران بسازد و همه زحمتها هدر رود، مينويسند:
مطالب فوق را كه در باب اعتراف ذكر شد به دست آوردم و بين دوستان عنوان نمودم، كه بحمداللّه سبب گرديد صندوقي براي امور خيريه بين خودشان تشكيل بدهند و به اين وسيله يعني به وسيله صدقه دادن، و مقداري پول در راه امور خيريه بين خودشان تشكيل بدهند و به اين وسيله يعني به وسيله صدقه دادن، و مقداري پول در راه امورخيريه پرداخت كردن پاك از گناه شده و تزكيه نفس بنمايند و قرار شد آن عده كه عهده دار اين برنامه هستند ...»[32]
گر چه اين استدلال ايشان نيز بر قياس استدلالات قبلي ميباشد، اما به نحو اجمالي به بعضي از اشكالات آن اشارهاي ميكنيم.
مقدمةً بايد دانست كه ممكن است اجزاء يك هيئت تركيبي همه مشروع بوده اما نفس آن هيئت به دلائلي بدعت و حرام باشد، مثلا نفس تكبير و قرائت و ركوع و سجود، امري مشروع و مستحسن باشد، اما تركيب آنها ممكن است به گونهاي صورت پذيرد كه بدعت و حرام باشد.
همچنين امكان دارد اصل صدقه و دعا و قران و اعانت به امور خيريه، ولو اينكه محرماتي از قبيل اعتراف به گناه و تسليم اباطيل استاد شدن در ميان نباشد، اموري مستحسن و نيكو باشد، اما اگر همين امور به گونهاي با هم تركيب شدند كه مستلزم داخل کردن باطل يا بدعتي يا تحريفي در دين باشند حرام و غير مشروع خواهد بود.
اما اشكالات مورد اشاره اين است كه :
1ـ اين ادعا كه گناهكار براي قبول توبهاش بايد صدقه بدهد خلاف ضرورت فقه است، و كسي كه مختصري با مباني فقهي آشنائي داشته باشد هرگز نميتواند به آن ملتزم باشد، و اين مطلب بدعتي است كه تا به حال احدي به آن تفوه نكرده است.
2ـ مشروط بودن دادن صدقه به نظر و صلاحديد استاد اخلاق نيز بدعتي ديگر است كه كم از اولي نميآورد.
3ـ در خود آيه هيچ دلالتي بر مدعاي ايشان وجود ندارد، بلكه ظهور دلالت امر بر وجوب حاكي از اين است كه آيه مخصوص زكات واجب بوده و هيچ نظري به سائر موارد ندارد.
4ـ دليل بودنِ قضيه ابو لبابه بر مدعاي باطل ايشان، از جهت سند و دلالت و معارض و نتيجه مخدوش است.
5ـ به مصرف رساندن صدقه، از موارد تطبيق احكام بر موضوعات است و در آنها نه تنها نظر استاد بلكه فقيه و مجتهد هم اعتباري ندارد، و مكلف بايد به نظر خود عمل كند اگر چه با نظر استاد و بلكه مجتهدش مخالف باشد. و به وسيله همين دستور حكيمانه است كه خداوند متعال راه بسياري از شياديها و دغل بازيهاي راهزنان طريق ديانت و معنويت را بسته است.
6ـ اينكه گفتهاند اگر گناهكار اين كارها را بكند به تزكيه خود كمك كرده است، غلط بوده، بلكه نفس عمل كردن به بدعتها تحت هر عنواني كه باشد خود حرام و گناهي بزرگ خواهد بود.
مسئله اعتراف به گناه از نظر معصومين عليهم السلام
آشكارترين مواردي كه مظنه مطلوبيت اعتراف به گناه باشد، همان مورد اعتراف به گناه نزد معصوم، براي اجراي حد و تطهير از گناه است، اما همين مورد هم در روايات معتبره مورد نهي واقع شده و غير مطلوب دانسته شده است. چنانكه مردي نزد اميرالمؤمنين عليه السلام آمده گفت: من زنا كردهام تطهيرم نمائيد. حضرت از او روي برگرداند. سپس فرمودند: بنشين. تا اينكه فرمودند:
ايعجز أحدكم اذا قارف هذه السيئة، ان يستر علي نفسه كما ستر اللّه عليه.
آيا كسي از شما كه اين زشتي را انجام داد نميتواند بر خود بپوشاند، همانطور كه خداوند بر او پوشانده است ...
سپس حضرت فرمودند:
چه چيزي تو را به آنچه گفتي واداشت؟! عرض كرد: طلب پاكي و تزكيه و طهارت؛ حضرت فرمودند: كدامين طهارت از توبه برتر است؟!![33]
و درباره ديگري كه او هم اعتراف به گناه كرد فرمودند:
ما اقبح بالرجل منكم ان يأتي بعض هذه الفواحش فيفضح نفسه علي رؤوس الملا، أفلا تاب في بيته؟! فواللّه لتوبته فيما بينه وبين اللّه أفضل من اقامتي عليه الحد.[34]
چه زشت است كه كسي از شماها، چنين گناهاني مرتكب شده، پس خود را در بين مردمان رسوا كند، چرا در خانه خود توبه نميكند؟! بخدا سوگند كه توبه او بين خود و خداوند، از اقامه حد من بر او افضل است.
و در مورد مشابهي نيز اميرالمؤمنين عليه السلام فرمودند:
يا أيها الناس من أتي هذه القاذورة، فليتب الي اللّه فيما بينه وبين اللّه، فواللّه لتوبته الي اللّه في السر افضل من ان يفضح نفسه وتهتك ستره.[35]
آيا مردمان، هر كس مرتكب چنين پليدي شد، پس بين خود و خداوند توبه كند. بخدا سوگند توبه او در نهان افضل است از اينكه خود را رسوا نموده، و پرده حرمت خويش را بدرد.
و قبلا نيز گذشت كه حضرت رسول صلي الله عليه وآله وسلم در اين باره فرمودند:
لو استتر ثم تاب، لكان خيرا له.
اگر پنهان ميداشت و توبه ميكرد برايش بهتر بود.
بنابراين ميبينيد كه هيچگونه استثنائي راجع به استاد اخلاق و كشيش ديني و امثال ايشان وجود ندارد، با صرف نظر از اينكه ادعاي اين مطلب كه توبه هم فوت و فن سرّي و نهفتهاي داشته باشد، ـ كه جز با توسل به مهارت استادِ ذي فنون و تسليم در مقابل ايشان، آنهم به طور مخفيانه و در نهان، مكشوف نميگردد، امري بسيار نامعقول و خطر آفرين و بديهي البطلان است.
[1] . بحار،58/133؛ توحيد صدوق ،58/133.
[2] . ابطحي ، حسن : سير الي الله ،72.
[3] . اعلام الدين ،190؛امالي طوسي ،527.
[4] . سيد بن طاووس: فتح الابواب، 169؛ از مصباح المتهجد، 608.
[5] . المناقب،4/439.
[6] . بحار: 72/216 از نوادر راوندي.
[7] . بحار: 72/219.
[8] . بحار: 72/312 ، از كافي: 2/314.
[9] . ابطحي ، حسن : سير الي الله ،85 و 86.
[10] . ابطحي ، حسن : سير الي الله ،110.
[11] . ابطحي ، حسن : سير الي الله ، 111.
[12] . ابطحي ، حسن : سير الي الله ، 114 و 115.
[13] . اعراف: 99.
[14] . ابطحي ، حسن : سير الي الله ،167.
[15] . ابطحي ، حسن : سير الي الله ، 123.
[16] . مؤمنون :60.
[17] . القطره: 27؛كافي،8/128؛بحار ،75/224.
[18] . بحار: 1/140 از تحف العقول.
[19] . بحار: 72/322 از عدة الداعي.
[20] . بحا: 72/306 از كافي.
[21] . بحار: 72/307.
[22] . بحار: 72/311 از كافي.
[23] . بحار: 72/312 از كافي.
[24] . بحار: 72/315 از خصال.
[25] . بحار ، 69/316 ؛مشكاه الانوار ،314.
[26] . فاطر:45.
[27] . بحار ،74/78؛ اعلام الدين ،191.
[28] . اعلام الدين: 191 ؛بحار ،74/78.
[29] . اعلام الدين: 191 ؛ بحار ،74/78.
[30] . اعلام الدين: 191 ؛ امالي طوسي ،527.
[31] . توبه :103.
[32] . ابطحي ، حسن : سير الي الله ،153.
[33] . مباني تكلمة المنهاج: 1/186؛الفقيه،4 /31.
[34] . بحار: 40/293 از كافي.
[35] . بحار: 79/36 از تفسير قمي.
