فلسفه بخوانیم یا کلام (قسمت دوم)
آقاي <ر>: يك وحدت وجودي است، آنرا كه شما ميگوئيد همين ميشود، اين ميشود وحدت وجود و موجود، اينرا اصطلاحا ميگويند وحدت وجود و موجود، يك نظريه ميگويد كثره الوجود و الموجود كه تباين قائل است و سنخيت قائل نيست بين خالق و مخلوق و اين يك نظريه است كه تباين قائل است، يك نظريه قائل است وحدت الوجود و الموجود اين ميشود وحدت وجود افراطي و از نظر فلاسفه و متكلمين و فقهاء مردود است. و بقول حكيم سبزواري والقدح فيه عظيم و مرحوم شهيد مطهري و ديگران ميفرمايند، اين نه با ادله عقلي ميسازد و نه مباني شرعي، اين در واقع منكر است و به حلول و امثال اين حرفها بر ميگردد بنابراين ديدگاه اگر چنانچه بگوئيم، منظور از مجموع اين باشد، اين باطل است، اين كفر است اما اگر چنانچه بگويد: نه، وحدت الوجود و كثره الموجود، اين ديدگاه كساني است كه گفتهاند، واجب الوجود واحد است و موجودات متكثر هستند و اينها ربط دارند به واجب الوجود، خوب بقول آقايان ميگويند: اينجا اصاله الماهيه در كنار اصاله الوجود است، يك عدهاي با اينصورت گفتهاند، اين نظريه ولو باطل است اما شرك نيست؛ يك نظريه اين است كه نه خير، وحدت در كثرت و كثرت در وحدت است به اين معني كه عرض كردم، كه سنخ حقيقت وجود نه وجود شخصي، سنخ حقيقت وجود واحد است، يعني وجود مثل نور است كه يك حقيقت ميباشد منتها ذو مراتب است، مرتبهاي عين الفقر است و مرتبهاي عين الغناست، در واقع آن (عين الغنا) ميشود واجب الوجود و اين (عين الفقر) ميشود ممكن الوجود، اين ميشود وابسته، آن ميشود غير وابسته، حالا اين ممكن الوجودها يك بخشش همين عالم طبيعت است، البته منحصر هم نيست؛ اين تبيين باشد. نه خير؛ از بين اين شقوق بالاخره بايد معلوم شود كه اينها كيانند چه چيزي ميگويند، اگر آن مفهوم انتزاعي ذهني را بگويد، اين كفر است و باطل، اگر عينيت به معناي وحدت وجود افراطي را بگويد، آن هم همين حكم را دارد، اما غير از اينها، دو شق ديگر ممكن است نقد علمي داشته باشد كه دارد وليكن مشكلي ندارند، حالا كداميك از اينها اولي و بهتر است، آن بحث ديگري است.
آقاي <ش>: عرض كنم كه تشقيق شقوق در وحدت وجود سر جاي خودش، حالا چه بسا در خود اين كه چهار قسم، آيا بعضي هايشان به بعضي ديگر بر ميگردد يا بيش از اين چهار قسم است، آن را بايد در جايي ديگر بحث كرد و خوب است و مسأله ارزشمندي است. ولي چون شما بحث را كشيديد به اشخاص و به طايفههاي مختلف، ما بحثمان بر روي يك شخص بود، شخصي بنام الف، ايشان (اشاره به يکي از حاظران) گفتند، بگوئيد من، تا اين دغدغهها پيدا نشود كه مثلا شخص آيا اين را گفته يا نگفته، آيا حكيم سبزواري كه اين حرف را رد كرده، خودش عين اينرا قائل هست يا نيست مثلا، ولي بهر حال حالا كه به اينجا منتهي شد، اگر چنانچه يك گروهي اين حرف را بزنند و از اين حرف هم ابائي نداشته باشند، حالا بشرط اينكه شخصيتهاي اشخاص در تاويل حرف آنها دخالت نكند، حق را بشناسيم و اشخاص را به حق نه اينكه حق را به اشخاص بشناسيم، مثلا اينگونه تعبيرات: همه گويند خدا كو، من گويم جز خدا كو.[1]
آقاي <ر>: اين اشكال ندارد، اين در واقع وحدت شهود است، الغيرك من الظهور ما ليس...عميت عين لا تراك عليها رقيبا، يعني ديگران ميگويند به اصطلاح خدا كو من گويم: غير خدا كو، اين تعبير مشكلي ندارد، اين وحدت شهود است، اين آن نظر باطل نيست، اين عبارت عيبي ندارد.
آقاي <ش>: آن تعبير فرق داشت با اين تعبير، يك وقتي شخصي ميگويد خداوند خيلي آثار و علائم دارد بحيثي كه اگر در هر چه شك كني، در خدا شك نميكني، مثلا براي خدا ظهور فراواني است الغيرك من الظهور ما ليس لك اينجور تعبيرات، اين تعبير را دو جور ميشود معنا كرد، ولي اين تعبير «همه گويند خدا كو، من گويم جز خدا كو» جز خدا را ثابت كن، ميگويم خوب اين كتاب جز خداست.
آقاي <ر>: نه.
آقاي <ش>: خوب، اين حرف، جواب اين آقا چيست؟ ميگويم: آقا اين راديو غير از خداست، خود حضرتعالي كه ميگوئيد غير از خدائيد؛ اين حرف را آيا با معناي الغيرك من الظهور، حالا بفرض اينكه اين جمله از امام حسين عليهالسلام باشد و آخر دعاي عرفه اشكالي نداشته باشد، اين حرف را دو گونه ميشود معنا كرد.
آقاي <ر>: خيلي چيزها كم كم دارد زير سوال ميرود، اين درست نيست.
يكي از شاگردان: علامه مجلسي ميفرمايند كه جزء دعا نيست.[2]
آقاي <ش>: ظاهرا در نسخههاي كفعمي در بلد الامين اين دعا نيست، مشكلي ندارد، حالا فرض كنيد در خود قرآن كريم نوشته است.
آقاي <ر>: من ميخواهم توجه بفرمائيد كه تعبيري را كه ايشان ميفرمايند، اين خيلي مهم است، حالا شما ميفرمائيد كه اشخاص را نبايد نگاه كرد، ولي ميخواهم بگويم كه ما بايد اشخاص را نگاه كنيم، يكي از معيارهاي جهان بيني شخصيت گوينده است و الا اگر اين كار را نكنيم بايد همه ظواهر تجسيم را حمل بر جسمانيت كنيم، چرا ميگوئيم يدالله فوق ايديهم، مراد ظاهرش نيست، چون با خصوصياتي كه انسان دارد نميسازد.
آقاي <ش>: چون با ليس كمثله شيء نميسازد.
آقاي <ر>: حالا اگر چنانچه يك فردي تعابيري را بكار ميبرد كه اين تعابير به ظاهر ممكن است، به ظاهر شخص هيچ باشد، مهم باشد در اينجا احتياط در دين، انصاف در بحث اقتضا ميكند كه ما چه كار كنيم، اينرا تاويل بكنيم.
آقاي <ش>: فلذا الغيرك من الظهور را گفتيم دو معنا دارد، آنرا نميتوان عين اين جمله دانست.
آقاي <ر>: مثل اينكه بر فرض ميفرمايد: در ميخانه گشائيد به رويم شب و روز كه من از مسجد و از مدرسه بيزار شدم
آقاي <ش>: چه ربطي به بحث دارد.
آقاي <ر>: حالا واقعا ما بايد با اين لفظ كه گويندهاش را ميشناسيم چه كار كنيم پس نه ميخانه مراد معناي ظاهري قضيه ميباشد و نه مسجد و اينها، ايشان حرف ديگري را دارد در اين تعبير ميزند، اگر ما يك متفكر را نشناسيم، آن چيزي است تازه اگر هم نشناسيم، زود نبايد تصرف كنيم، مرحوم خواجه در تلخيص المحصل وقتي نظريه حلوليها و صوفيها را نقل ميكند و ميگويد: بعض الصوفيه گفتند اين جور و اين جور، ميفرمايد: حالا اينها ظاهر حرفشان باطل است وليكن اگر واقعا غير از اين را اراده كرده باشند، ما بايد آن غير را بگيريم، نه اينكه متهم كنيم، ولي البته اگر ظاهر را بخواهي بگيري، اين حرف باطلي است، اما اگر ظاهر را اراده نكرده باشد قرائن ميخواهد، من عرض ميكنم كه اگر اين تعبير باشد، تصريح ندارد در اين معناي باطل، قابل توجيه هست و وقتي توجيه شد بايد ببينيم كه گوينده اين سخن آيا جاهاي ديگر و حرفهاي ديگر دارد و اصلا روشش، تفكرش آيا اقتضا ميكند اينرا بگويد، بنده عرضم اين است.
آقاي <ش>: شكي نيست، ما حالا بخاطر همين از بحث اشخاص پرهيز كرديم، چون اشخاص هميشه اين مشكله را بوجود ميآورند و شكي در اين نيست.
آقاي <ر>: حالا شما نام مشخص كه نبرديد، خوب كاري هم كرديد كه نبرديد، ولي بهر حال يك گويندهاي بايد باشد و ذهني محض هم نباشد.
آقاي <ش>: كلمات اشخاص، خصوصا اشخاصي كه در كلماتشان تعمد داشتند كه دو پهلو صحبت كنند، هميشه راه فرار را براي بحث باقي ميگذارند و راه اشتباه هم باقي ميماند، چه بسا آن كسي كه نسبت ميدهد اشتباه نسبت دهد و چه بسا درست نسبت دهد و آنكه دفاع ميكند از راه فرار استفاده ميكند، اين است كه در صحبت كردن اشخاص معمولا مشكل داريم ولي اگر از مجموعه حرفهاي آنها و مباني آنها بدست بيايد و معلوم شود كه اينها اصلا يك خط سيري دارند كه اگر حرف پرتي را هم زدند به همين خط سير بر ميگردد مثل همان مثالهايي كه شخصي اسم مي و ميخانه و فلان بكار ببرد و حال آنكه اين شخص مثلا از فقهاست يا يك مسلمان است، معلوم است كه اهل مينيست و مراد از ميچيز ديگري است، نه اينكه شخصيت او كار را درست كند چون متدين است، نه چون نظرش بر حرمت مياست كلام او را تاويل ميكنيم.
آقاي <ر>: نه، نه، شخصيت يعني شخصيت علمي، يعني شخصيتي كه تفكر يك انسان و تدين يك انسان موجب ميشود كه بتوانيم سخن را درست معنا كنيم يا حد اقل احتياط كنيم و نظر ندهيم.[3]
آقاي <ش>: حالا خوب است كه انگشت بگذاريم روي لبّ بحث و دست بگذاريم روي حكمت متعاليهاي كه معروف شده، كلمات ملاصدرا؛ كه ظاهرا بعد از ايشان هم كسي حرفهاي تازهاي در اين قسمتهاي امهات بحث اقلا نياورده، ملاصدرا تعابيري دارد كه ادعاي ما اين است، تعابير از آن تعابيري نيست كه بتوان تأويلش كرد، اصلا جزء اصول مبناست بحيثي كه اگر بخواهيم اين اصول را از اين مبنا و مكتب بگيريم ديگر كسي ته آن باقي نميماند الا يك حاج آقايي بنام ملاصدرا، يعني ملاصدراي با اين شخصيت، به همين مكتب او را ميشناسند، ايشان در تعبيراتشان، مطلبي را كه در مقدمه عرض كرده بوديم دارند، گر چه به هر كسي بگوييد استيحاش ميكند و ميگويد: هرگز چنين حرفي نزده بلكه خودش در يك جاهايي تصريحا نفيش ميكند، ولي حالا شايد مقدمتا بي اثر در اين بحث نبوده باشد، من يك كلمه ديگر هم عرض كنم اگر جسارت نباشد و آن اينكه گاهي در ذهن ميآيد كه يك مبحث اعتقادي مهم يا غير مهم، اگر خدشهاي به يك مبنا وارد شود، ممكن است من از غير اين مبنا اطلاع نداشته باشم و جواب اين سئوال را فقط از اين مبنا بلد باشم و ببينم كه به پيكره اين مبنا اگر خدشهاي وارد شود، توحيد مثلا زير سئوال رود و قطعا هيچ موحدي ملتزم نميشود بلكه صد در صد از اين نظريه دفاع ميكند، چرا كه توحيدش وابسته به اين است، ولي خوب بايد در گوشه ذهن اينرا هم داشت كه معلوم نيست فقط جواب سئوال هماني باشد كه حكمت متعاليه دارد، شايد نظريات ديگري هم باشد و آنها اثبات شود، شايد مدعي قائل باشد به اينكه نظريات ديگر جواب سئوال را صحيح داده، حالا فقط بحث روي اين حرفهاست بلكه روي حرفها وطرز فكري است كه ايشان نسبت به عالم هستي كه خدا داخل در اين عالم هستي هست، ميباشد كه ما حصل عالم هستي در نزد يك موحدي كه ميخواهد اثبات خدا و مخلوق كند از دو حال خارج نيست، خالق است و مخلوق، ديگر چيزي نداريم كه نه خالق باشد و نه مخلوق، يا محتاج است يا غير محتاج، ايشان علت و معلول را اينگونه تقرير ميفرمايند، من قسمتي از عبارات را ميخوانم و از اين عبارات فراوان در اسفار ديده ميشود: إن لجميع الموجودات اصلا واحدا و سنخا فاردا هو الحقيقة والباقي شؤونه وهو الذات و غيره اسماوه و نعوته و هو الاصل و ما سواه اطواره و شئوونه و هو الموجود و ماورائه جهاته و حيثياته ولا يتوهمن احد من هذه العبارات ان نسبة الممكنات الي ذات القيوم تعالي يكون نسبة الحلول هيهات ان الحاليه و المحليه مما يقتضيان الاثنينيه في الوجود بين الحال و المحل و هاهنا اي عند طلوع شمس التحقيق من افق العقل الانساني المتنور بنور الهدايه و التوفيق، ظهر ان لا ثاني للوجود الواحد الاحد الحق (ثانياي نيست كه حلول و اتحاد باشد) و اضمحلت الكثره الوهميه و ارتفعت اغاليط الاوهام و الان حصص الحق، و سطع نوره النافذ في هياكل الممكنات يقذف به علي الباطل فيدمعه فاذا هو راهق و للثنويين الويل مما يصفون اذا قد انكشف ان كل ما يقع اسم الوجود عليه و لو بنحو من الانحاء فليس الا شانا من شئوون الواحد القيوم، و نعتا من نعوت ذاته و لمعه من لمعات صفاته (توهين نباشد، من خواهشم اين است از باب دقت در بحث اين قسمتش مهمتر است) فما وصفناه اولا، ان في الوجود علة ومعلولا (اينكه ما قبلا گفتيم در عالم وجود علت و معلولي هست) بحسب النظر الجليل قد آل اخر الامر بحسب السلوك العرفاني الي كون العله منهما امرا حقيقيا و المعلول جهة من جهاته (منظور اين است و چيزي خارج از اين نيست) و رجعت عليه المسمي بالعلة و تاثيره للمعلول الي تطوره بطور وتحيثه بحيثية (حيثيت را لحاظ كني ميشود معلول، بدون حيثيت ميشود خالق لا انفصال شي مبائن عنه چيزي خارج از معلول نيست) اين بيانات ايشان بود در جلد دوم اسفار صفحه 301-299، در حاشيه در ذيل همين عبارت ملاهادي سبزواري اينطور ميفرمايد: ايجاده للاشياء ايجاد كردن خداوند اشياء را، ميدانيد معنايش چيست، خلقت، ايجاد، عليت اختفاؤه فيها مع اظهاره اياها اينكه خدا ايجاد كرده يعني خودش در آنها مخفي شده و آنها را ظاهر كرده، اگر اين دو كلمه پيدا شد، او مخفي شد و اشياء ظاهر شد، اين ميشود ايجاد اشياء، اين از جهت ايجاد، بعد كه اعدام ميكند و قيامت بر پا ميشود يعني چه واعدامه لها في القيامه الكبري ظهوره بوحدته آن كه مخفي شده بود ظاهر ميشود آن كثرات مضمحل ميشود وقهره اياها بازالته تعيناتها وليس المراد انه ظهر خلاف ما وضع بل انه كان يترائي البينونه العزلية وليس الامر كذلك بعد نتيجه ميگيرد فاحكم بالعلية ولكن تصرف فيها بانها التشأن لا التوحيد! بگو عليت منتها منظورت تشأن باشد، حكم به عليت بكن ولكن تصرف كن در لفظ عليت نه آن علت و معلولي كه دو چيزند، يكي خالق است و يكي مخلوق، يكي ايجاد كرده و يكي ايجاد شده، نه ولكن تصرف فيها بانها التشان مثلا كما يقوله المعتزلي، فانه تعالي لم يلد و لم يولد بل كل يوم هو في شان. اين يك عبارت بود و از اين عبارات من تعداد زيادي آدرس نوشتم و ادعاي ما اين است، حالا هر كس تحقيق كند بهر حال همه دستشان باز است و كتاب هم موجود است و همه هم اهل فكر
آقاي <ر>: خوب برداشتتان را بفرمائيد.
آقاي <ش>: ادعا اين است و آقايان هم همه اهل مطالعه و كساني نيستند كه بيگانه از كتاب و عربيت باشند، جلد دوم و ششم اسفار، لا اقل اين دو جلد، حالا هر كسي بنشيند و ورق بزند و لازم هم نيست تعبد از من باشد يا ديگري و يا القاء به زور باشد كه حرف اين است كه من ميگويم يا ديگري ميگويد، در آخر اگر نفهميد باز مراجعه كند به درسهايي كه هست، اگر اين درسها را قبول ندارد، نوارهاي اساتيد بالاتري كه بودند و اينها را گفتند، ولي در ضمن تعبد را كنار بگذارد، همانطوري كه در فقه تعبد نيست و در بحث علمي هيچكسي به هيچكسي ارادت ندارد، مقام علم، مقام نقد و بررسي ميباشد. در ضمن كلمهاي را هم نبايد از آن غافل شد اين است كه هر بحثي از مباحث اسفار را شما ورق بزنيد، ميبينيد صاحب اسفار عباراتي را بكار ميبرد كه اگر شخص بخواهد منكرش شود، وحشت ميكند، اين حرف را غير از اوحدي كسي نميفهمد اين حرف را بايد اهلش در عالم تجرد بفهمند، اگر كسي در اين خدشه كرد معلوم ميشود او اصلا بويي از فكر نبرده، اين تعابير فراوان در اسفار وجود دارد، چون بنده كه عرض كردم شخصيت بخاطر همين است و اين يكي از اموري است كه راه فكر را گاهي بر انسهانهاي بصير ممكن است ببندد كه انسان هميشه خودش را متهم كند كه منم كه نميفهمم چرا؟ چون صاحب اسفار هر بحثي را كه مطرح ميكند از اين تعابير بالا بلند فراوان دارد. بگذريم، برداشت اين است كه ملاصدرا و كساني كه تابع مكتب ملاصدرا هستند تا آقاي طباطبائي و تلامذه ايشان در اين بحث مشتركند و مخالفتي بين آنها نيست و اين اثباتش بعهده من، ما حصل و مغزاي حرفشان اين است كه آنچه در محدوده وجود واقع ميشود يك حقيقت واحد شخصي صرف الوجود بسيط الحقيقه است و آن حقيقت واحد عيني خالق است، گاهي از آن تعبير به الله ميكنيم گاهي به خدا، باري و واجب.
اين شيئي كه حقيقت الاشياء است، صرف الحقيقه است، اينگونه تعبيرات، و اين صرف الحقيقتي كه لا يشذ عنه شي، و تمام اين عالم وجود را باجزائه (با همين تعبير جزء) واجد است، همين شي مجموعا كه حقيقه واحده است ميشود خدا و همين شي نه خارج از اين شي، تك تك اجزائش ميشود مخلوق كه گاهي تعبير به تشئنات، تحيثات و تعينات نيز ميشود.
اين مخلوقات عين الفقر به آن واحدند كه آن واحد هم چيزي ماوراي اين مخلوقات و اين مجموع نميباشد، ما حصل و مغزاي حرف ايشان اين است و بعد هم تاييداتي كه ميآورد عينيتي است كه بين حرف خودش با عرفاي شامخين ميباشد به تعبير ملاصدرا نتيجه اينكه يك واحدي كه اگر آنرا در مرحله شدت و ضعف يا تشكيك ما لحاظ بكنيم ولي از اين واحد خارج نباشد، يعني خارجي براي او وجود ندارد، چون بي نهايت است و در ناحيه بي نهايت همين مجموعه هست كه اين مجموع هم داخل در آن است، البته اين مطلب بنظر بدوي استيحاش از آن ميشود كه اينچنين نيست ولي حالا ادعاي ما اين است تمام اين مجموعه اسمش خداست كه حقيقه واحده در كمال شدت است و هر چه از اين مرحله تنزل پيدا كنيم، يعني لحاظ پائينتر، يعني لحاظ به شرط، به تعبير صريح خود ايشان آنها واقعا عين الربط به آن مجموعي هستند كه خارج از اين نخواهد بود، ما حصل حرف اين بوده آنوقت نتايجي هم گرفته ميشود كه آن بحث ديگري است. خالقيت يك معني پيدا كرد، مخلوقيت معناي ديگر پيدا كرد، حاجي سبزواري هم نظرشان همين است، بعد از آن هم كسي جوابي نفرموده است.
آقاي <ر>: در هر صورت اينكه اين عبارات در اسفار و كتابهاي ديگر بكار برده شده ترديدي نيست، انما الكلام در اينكه مفاد و مدلول اين عبارات چيست و چگونه بايد آنها را تحليل كرد و در واقع دغدغههاي ايشان چيست و چه انديشهاي را طعن بر آن ميزنند ببينيد ما در يك نگاه كلي وقتي ميخواهيم نسبت به هستي اظهار نظر كنيم با سه تا مفهوم و واژه كليدي مواجه ميشويم، يكي مفهوم نيستي و عدم است.
آقاي <ش>: نظريه ملاصدرا را داريد توضيح ميدهيد؟
آقاي <ر>: نه، نه، به طور كلي، اصلا كاري به كار ملاصدرا ندارم.
آقاي <ش>: دعوا سر ايشان بود.
آقاي <ر>: ميدانم، ميخواهم يك ديدگاه كلي را بيان كنم تا ديدگاه ايشان را تجزيه و تحليل كنيم كه ايشان چه چيزي ميخواهند بگويند.
بله، يك مفهوم، مفهوم نيستي و عدم است، يك مفهوم، مفهوم هستي است و يكي هم مفهوم چيستي، به اصطلاح ماهيت و عدم، بعد ميگوئيم حالا اين آثاري كه در عالم هست مربوط به عدم است يا نه عدم نقطه نيستي عالم است، آيا مربوط به ماهيت و چيستي است عرض ميشود، چيستي مربوط به هستي و وجود ميباشد و از وجود سر چشمه ميگيرد، بعد ميگوئيم حالا اين وجودي كه داراي اصالت است به اين معناست كه آثار از او سرچشمه ميگيرد، و آن كه آثار عيني بر آن مترتب ميشود وجود است، بعد دوباره نگاه ميكنيم به اين موجودات.
آقاي <ش>: مفهوم وجود يا عينيت وجود.
آقاي <ر>: نه، عينيت وجود.
آقاي <ش>: يعني هر وجودي براي خودش يك آثاري دارد.
آقاي <ر>: اين مفهوم حكايت ميكند از يك واقعيت و حقيقت عيني، آنگاه بحث بعدي مطرح ميشود كه حالا، آيا اين وجودي كه در مقابل ماهيت است، در مقابل عدم است كه منشا آثار است آيا حقيقتي كه وجود عيني از آن شكل ميگيرد، بحث اجزاء و اينها را نداريم، آيا سنخ اين وجود و واقعيت واحد است يا خير، آيا اين وجود وقتي يكي جوهر ميشود مثلا و يكي عرض ميشود، يكي مادي ميشود يكي مجرد ميشود، يكي حادث ميشود، يكي قديم ميشود و الي آخر، آيا اينها يك سنخ دارند منتها تفاوت بر ميگردد به مصاديق و مراتب يا نه، حقيقتهاي متباينهاي هستند از يكديگر، اينجا يك بحث ديگري مطرح ميشود، حالا ادله دلالت ميكند بر اينكه اين نميتواند حقيقتهاي متباينه باشد، زيرا مفهوم واحد را از كثرتهاي بما هو كثير نميشود استنتاج كرد، عقلا امكان ندارد مگر آنكه جهت وحدتي در آنها باشد، اين جهت وحدت در واقع چيست، همين بحثي كه الان داريم، بعد هم تفاوتها را ميبينيم و چيزي نيست كه منكر آن شويم، ميگوئيم پس اين تفاوتها به چه چيزي بر ميگردد كه در حكمت متعاليه مطرح است. اينها بر ميگردد به غنا و فقر، به شدت و ضعف، يك مرتبه از وجود مرتبهاي است عين الشدت و الغنا، قائم به ذات است و مراتب ما دون، مراتبي هستند كه اينها عين الفقرند، عين الحاجتند، عين الربطند، نه اينكه حاجت بر آنها عارض شود، بلكه اصلا عين الفقرند، چون اگر غير اينرا بگوئيم ثنوي ميشويم، يعني داريم يك چيزي را فرض ميكنيم كه در ذاتش بي نياز است مثل واگنهاي لوكوموتيو كه خودشان چيزي هستند، بعد ما ميآئيم آنها را بهم ميبنديم، نه، ما ميخواهيم بگوئيم كه اينها عين نيازمنديند مثل معناي حرفي در مقابل معناي اسمي. پس ما موجودهايي داريم كه عين نيازمنديند عين حاجتند، عين ربطند به موجودي كه عين الغناست، شدت الوجود است، يعني اگر ما عيني داريم يك تعبيري است از امام رضا عليهالسلام كه كل ما هاهنا دلالت ميكند كه آن تمام و كمالش هاهنا هست يعني در مرتبه واجب الوجود، اگر علم داريم پس علم به ذات داريم، اگر قدرت داريم مثلا قدرت به ذات هست، بنابراين عمده سخن در اينجاست كه نسبت بين آن وجود واجب و وجودي كه عين الفقر است چيست. يك تفكري مطرح بوده است در دنياي اسلام، هم در بين فلاسفه مشاء و هم در غير فلاسفه كه متكلمين هم نوعا در اينجا نظر فلاسفه مشاء را برگزيدهاند، و آن اينكه نگاهشان به نسبت به خالق و مخلوق، خدا و عالم مثل همين فاعلهاي بشري و طبيعي است كه مثلا يك بنائي را انسان ميسازد كه اين بنا جدا هست، بعد يك بنائي هم براي خودش جداگانه بينونت از اين دارد بمعناي عزلي معيني آن در يك مكانيست و اين در مكان ديگري ميباشد، يا يك مقدار از اين دقيقتر كه آقايان گفتهاند اين است كه مثل فاعليت بالتسبيب است، حالا تعابير مشائيان اينهاست، آنرا كه اول عرض كردم بيشتر معتزله و متكلمين گفتهاند كه حدوث را ملاك حاجت ميدانند و متاسفانه مشكلشان هم همين است، وقتي گفتند حدوث ملاك حاجت است، بنابراين چيزي كه حادث است ديگر نيازي ندارد و الا نفي حدوث ميشود، اين ميشود نسبت بنا و بنّا، اين خيلي عاميانه و بقول معروف سطحش پائين بود، فلاسفه مشاء مثل ابن سينا و ديگران گفتند: نه، اينجور نيست، فاعليت بالتسبيب است يعني مثل اينكه كسي ديگر را به تسخير بگيري و او را به كار اندازي تا اين كارها را انجام دهد، سرمايه را ميدهد و او در اختيار اين است، در واقع به امر او، به نهي او، به سرمايه او و به قدرت او دارد اين كارها را انجام ميدهد، نگاهي كه در زمان ملاصدرا بين اصحاب فكر، حالا چه فلسفه، چه كلام در نسبت ما بين خداوند متعال و مادون برقرار بود، يك چنين نسبتي بود و ملاصدرا مدعي است كه اين تصوير يك تصوير توحيدي محض و ناب نيست، يعني آن تصويري را كه قرآن مطرح كرده است نيست. بستر طرح يك نظريه، يعني اينكه يك نظريه در چه بستر زمانياي مطرح ميشود دغدغه كسي كه اينرا مطرح ميكند چيست، چه چيزي را ميخواهد به كرسي اثبات بنشاند و چه مطلبي را ميخواهد ابطال كند، براي فهم قصد گوينده و معناي متن خيلي موثر است و براي فهم يك عبارت، متن گرايي و ظاهر گرايي باطل است ميشود همان مجسمه و امثال اينها، بلكه بايستي متن را با توجه به ينطق بعض بالبعض ترجمه و تفسير كرد و دغدغه صاحب نظريه را بفهميم كه اينها در فهم مقصود متكلم موثر ميباشد ولو عبارتهايش را اگر عرضه كنيم با ادبيات آن گروه، گروه الف و ب، بشود كفر اما چه كسي گفته است كه آن ادبيات، يك ادبيات باصطلاح است بلكه مدعي است كه آن ادبيات، يك ادبيات ناقصي است بخاطر اينكه دارد يك چيزي را در مقابل خدا مطرح ميكند مثل همان شكل واگنهاي لوكوموتيو بعد ميآيد و ميگويد بله اينرا خداوند به او افاضهاي ميكند، چنين ميكند، اعطاء ميكند، اين ميگويد نه، اين تفكر يك تفكر ناب نيست.
و ملاصدرا يكي از شيوههاي بحثش اين است كه وقتي ميخواهد وارد بحث شود، مطالب را آنگونهاي كه معهود و براي اذهان مانوس است ميگويد، اما كم كم در مسير راه، انديشهها و افكار خود را به ميدان بحث ميآورد، در همين بحث امكان ماهوي و فقري هم بهمين صورت است و لذا شما ميبينيد علامه طباطبائي هم همين كار را كرده است، امكان ماهوي تفكر قبل از حكمت متعاليه هست و امكان فقري تفكر بعد از حكمت متعاليه؛ و اينكه دارد ميگويد: حالا آن علتي كه من گفتم رجعت الي فلان و فلان، نه اينكه ميخواهد اصل عليت را منكر شود بحث اين است كه اين بنده خدا وقتي كه تعبير عليت را ناكار آمد ميداند، ناكافي ميداند، يعني معتقد است كه وقتي شما ميگوئيد علت و معلول، در نگاه متعارف رسمي و تفكر سنتي، معلول گويا براي خودش چيزي است، باصطلاح وجود رابطي است يعني خودش چيزي است، بعد ميآيد تكيه ميكند؛ گويا به اين صورت تلقي ميكنند ولي اينجور نيست، عين الربط است يعني «اگر نازي كند فروريزند قالبها» اين رابطه را ميخواهد بگويد اين نه معنايش اين است كه اين شيئي كه من مشاهده ميكنم از يك نگاه ميشود مخلوق و نتيجه بالله از نگاه ديگر بشود خالق، نه، اين نيست. و به طور كلي حرفهاي ملاصدرا هيچ نقدي ندارد، مراد صدرالمتالهين از اين تعبيرات، نفي وجود استقلالي و وجود در عرض كه در تفكر و ادبيات ديگران بوده، ميباشد و ايشان معتقد است كه آن تفكر، يك تفكر ناب و توحيدي نيست، اينرا ميخواهد بيان كنند و در آنجا كه گفت عليت، بمعناي تشان هست منافاتي ندارد چون ميخواهد عليت بمعناي مصطلح آقايان را رد كند و اين تشان هم با اينكه ما قائل باشيم به خالق و خلق منافاتي ندارد، چون مراتب سَرِ جاي خودشان باقيند، ممكن الوجود مرتبهاي از عين الفقر است و هيچگاه عين الفقر، عين الغنا نخواهد شد كه به اصطلاح وحدت به آن معنا شود و بقول ايشان حلولي هم نيست، چون اصلا حلول آنوقتي است كه مثلا شما يك چيزي داريد مستقلا، خدا هم جداي از آن واقعيت است، آنوقت نستجير بالله خدا بخواهد داخل آن جسمي براي خودش منهاي گرما هست، يك گرمايي هم هست، اگر كسي به نظريه حلول دقت كند، از اول ثنوي است، يعني يك چيزي را منهاي خداي متعال از اول فرض ميگيرد و حال آنكه چنين چيزي نيست، اين يك موجودي است عين وابستگي و همان نسبتي است كه ايشان بارها در اسفار گفتند كه من عرف نفسه فقد عرف ربه، شناخت و نسبت خداي متعال به عالم چه رابطه و نسبتي است، همان نسبتي كه نفس ما به قوايش دارد، نفس ما به صفاتش دارد، نفس ما به افعالش دارد كه آن قوا عين الربط به نفس هستند، حالا نفس كجاست، در قوه سامعه است در قوه باصره هست، در قوه شامحه هست، نه خير، همه جا هست، بله، اين همه جا هست، معنايش اين است كه يك حقيقتي است كه قوام وجودي آنها به نفس است و نفس در واقع مدبر اينهاست و بينونتش هم باصطلاح بينونت عزلي نيست مع كل شي لا بالممازجه غير كل شي لا بالمزايله.
و اين عبارات نه تصريح دارد به انكار نسبت بين خالق و مخلوق و نه ظهور دارد بلكه مقصود بيان نسبت خاصي است ميان خالق و مخلوق و ابتدا برخورد كردن به يك جمله گزينشي همين است كه بگوئيم يدالله فوق ايديهم، اين ظهور، ظهور بدوي است و صحيح نميباشد ولي چون الان وقت نيست بقيه بحث باشد براي جلسه بعد.
آقاي <ش>: مانعي ندارد، حالا ادعاي ما اين بوده است، ظهور بوده يك كلمه ديده بوديم، آن حرف ديگري است، ادعاي ما اين بود كه نظر ملاصدرا اين است، فرمايشات شما حالا از روايات و آيات و متكلمين و مقدماتي كه ايشان چي شده، چه نيتي داشتند و اينها كه بگذريم، آيا ايشان نظرشان نسبت به علت و معلول به اين معناست كه خداوند غير از موجودات است به اين معنا كه آيا وجود آنها را واجد هست يا نيست، همين يك كلمه.
آقاي <ر>: بله، كمال وجودي اينها را واجد است.
آقاي <ش>: كمال عين وجود است، چيزي غير از وجود نيست.
آقاي <ر>: نه خير، هر موجودي يك جنبه نقص دارد، يك جنبه كمال.
آقاي <ش>: جنبه نقصش، عدمش ميباشد.
آقاي <ر>: نه خير
آقاي <ش>: ماهياتش ميباشد.
آقاي <ر>: بله، ماهياتش ميباشد.[4]
آقاي <ش>: پس هيچ، ما در مورد عدم حرفي نداريم.[5]
آقاي <ر>: مادي است، پس مادي نيست، اين علم دارد، علمش باصطلاح حصولي است، آن حصولي نيست.[6]
آقاي <ش>: پس ملاصدرا قائل به تشان هست يا اين حرفي است كه با قرائن خارجي و همجايش را كه شما ديد و اين حرفها، ايشان، تشاني قائل نيست بلكه اين حرف، حرفي مجازي است مثل يدالله فوق ايديهم، عمده بحث اينجاست رفقا دقت بفرمائيد.
آقاي <ر>: تشان يعني چه؟ آخر يك كلمه تشان را چه معنا ميكنيد.
آقاي <ش>: شما بفرمائيد به چه معناست.
آقاي <ر>: من ميگويم اين موجود، مرتبهاي از آن حقيقه الوجود است كه آن حقيقه الوجود بلاشرط.
آقاي <ش>: مرتبهاي از همان هست يعني اين تماما در آن مرتبه شديده موجود است بالمفارقه.
آقاي <ر>: منتها وجود اينها در آن مرتبه شديد بنحو وجود البسيط است نه بنحو وجود كثرتي.
آقاي <ش>: ولي چيزي غير از اينها هم نيست.
آقاي <ر>: همين، آنچه را كه بنده گفتم اين است، ميگويد كه خداوند فاعل بالتجلي است نه فاعل بالطبع و نه فاعل بالقصد و نه فاعل بالجبر و نه حتي فاعل بالرضا و فاعل بالتجلي يعني همان مثال نفس انساني و صور ذهني است، اينها شئونات نفسند، شما هر چه براي صور ذهنيه و نفس قائليد كه اينها را تعبير ميكنيم به تشئات نفس، همين من عرف نفسه فقد عرف ربه اين است تشؤنات، يعني نفس اينها را افاضه ميكند و اينها هم گسيخته از نفس، يك وجود جدايي از نفس نيستند يك چنين نسبتي بين عالم و بين خداي متعال وجود دارد، پس هم فعلند و هم عين ربط و تشئان و تجلي و همين رابطه بين موجودات عالم و ذات اقدس الهي بر قرار است منتهي بنحو اكمل.
آقاي <ش>: پس بنحو اكملش كه آن معناي رقيقتر باشد، ما حصل بحث اينكه اين اشيائي را كه واقعيت بر ايشان قائلم و سوفسطائي نيستم، اين اشياء، وجودشان ماهياتشان هيچ، وجودشان در آن مرتبه شديده نامتناهي، خود همين وجود هست.
آقاي <ر>: نه، با اين محدوديت نه.
آقاي <ش>: عرض كردم ماهياتش نه.
آقاي <ر>: كمال وجودي.
آقاي <ش>: كمال وجودي همان وجود است.
آقاي <ر>: نه، نه، ببينيد، اين وجود هست ولي وجود محدود است لذا ميگوئيم ممكن.
آقاي <ش>: محدودش كه حدش هست، بلاحدش.
آقاي <ر>: اين وجود با قيد امكاني كه نيازمند است در مرتبه عالي نيست.
آقاي <ش>: حدش خير، حدش كه هفت الي هشت مرتبه گفتيم خير
آقاي <ر>: اگر حدش نباشد پس اين نيست، اگر بگوئيد حد نيست پس ديگر اين نيست.
آقاي <ش>: (با زدن به كاغذ) اين هست، اين شيء است يا لا شيء است.
آقاي <ر>: اين با حدش هست.
آقاي <ش>: حدش كه عدمياتش هست.
آقاي <ر>: ميدانم، همين متغير است.
آقاي <ش>: اين كه صدا ميكند عدمياتش صدا ميكند يا خودش.
آقاي <ر>: خودش.
آقاي <ش>: ظاهرا خودش صدا ميكند، خوب همينكه صدا ميكند در آن مرتبه وجود دارد.
آقاي <ر>: نه، نيست، اين با اين خصوصيتش، براي ضعف وجودي است يعني اينكه متغير است، اينكه متحرك است، اينكه مكاني است با اين خصوصيات.
آقاي <ش>: آنها امور عدمي آن ميباشند، بله، آنها براي ماهياتش هست.
آقاي <ر>: درست است، اين يعني عدم از آن انتزاع ميشود، اين يك موجودي است محدود به حد مكاني يعني در مكان هست، اين يك موجودي است محدود به حد جسماني يعني جسم است.
آقاي <ش>: همه حدودش و شرورش را بقول حاجي سبزواري به دور ميريزيم.
آقاي <ر>: اگر بگوئيم نيست، پس اين وجود بمعناي محدود نيست، هست اما كمال وجودي هست.
آقاي <ش>: يعني وجودش هست، عدمياتش نيست.
آقاي <ر>: مثل اينكه فرض كنيد كه يكنفر، ملكه علم را دارد، حضرتعالي از او سئوال نكرديد، هنوز جوابي نداده، اين ملكه علمي را او دارد، چه شما سئوال بكنيد، چه سئوال نكنيد، بعد از اينكه سئوال ميكنيد آنوقت جوابهايي دارد بروز ميكند ولي در مقام ذات او هم علم كاسته نميشود، آيا اين جوابها
آقاي <ش>: همانطوري كه ملاحظه ميكنيد، اينها صرفا براي تقريب به ذهن است و الا دخلي به بحث ندارد، خيلي تفاوت دارد.
آقاي <ر>: نه ميخواهم بگويم كه اينها در ممكن الوجود كه ميشود به قياس اولويت، در آنجا بطريق اولي ميشود.
آقاي <ش>: تفاوت فراواني دارد.[7]
آقاي <ر>: يعني در عين حالي كه ميبينيم اين وجود قبلا در آن ملكه وجود دارد، به چه نحوه وجود دارد، با حدود و محدوديتش، نه خير
آقاي <ش>: نه بدون حدود، بدون عدميات.
آقاي <ر>: بدون نقص.
آقاي <ش>: نقص هم عدم است.
آقاي <ر>: عيبي ندارد، بدون نقص، يعني اگر اين حصولي است، آن حصولي نيست اگر مكاني است پس مكاني نيست.[8]
آقاي <ش>: عدمياتش بله.
آقاي <ر>: نه اينكه حالا مراد از قبل، قبل از زمان هم نيست، كان الله ولم يكن معه شيئا و الان كما كان.
آقاي <ش>: حالا اينها همه محل بحثهاي بعديست.
آقاي <ر>: نه اينكه حالا بگوئيم، يك زماني اينها نبودند بعد پيدا شدند و حالا هم ديگر پيش خدا نيستد، پس كم شده، نه، نه اينها اصلا به اينصورت نيست اين نسبت همچنان بوده و هست و خواهد بود بهر حال انا لله و انا اليه راجعون.
آقاي <ش>: جالب اين است كه دارد انا لله ندارد انا من الله.
يكي از شاگردان: اگر بحث بخواهد به نتيجه برسد، باشد براي جلسه بعدي تا اگر هم اشكالي به ذهن شما (آقاي ش) ميرسد مطرح كنيد.
آقاي <ر>: بله، عرائض بنده، يعني برداشت من از كلمات ملاصدرا اين است و نظريه ايشان در مجموع همين است بهرحال اگر اين عرائضي كه بنده كردم، داراي اشكال است بفرمائيد و اگر عرائضم بيانگر كلام ملاصدرا نيست، تفسير به راي است با مباني ايشان نميسازد اين حرف ديگري است.
آقاي <ش>: البته، اين لازمهاش اين است كه رفقا حتما مراجعه كنند، پس اين دو كلمه باشد روشن شود 1- فرمايشات جناب آقاي <ر> 2- و عرض ما هم اين بود كه آقاي ملاصدرا قائل به اين است كه عليت لبّ بحثش يعني آخر بحثش كه در آخرين مسير انسان را ميخواهد به آنجا ببرد، عليت و معلوليت بمعناي اينكه دو شئ باشند نيست بلكه عينيت بين عليت و معلول هست.[9]
براي جلسات بعدي علي رغم اصرار دوستان براي ادامه مباحث، جناب آقاي <ر> حفظه الله تعالي حاضر به ادامه گفت و گو نشدند و بحث ناتمام ماند.
والسلام علي من اتبع الهدي.
[1] . و در رساله "إنّهالحق" آمده است:
تمثيلي كه به عنوان تقريب در تشكيك اهل تحقيق ميتوان گفت آب دريا و شكنهاي اوست كه شكنها مظاهر آبند و جز آب نيستند، و تفاوت در عظم و صغر امواج است نه در اصل ماء. (حسن زاده، حسن: يازده رساله فارسي، رساله انه الحق، 277).
رساله مذكور مينويسد:
هر يك از ممكنات، مظهر يك اسم از اسماي حقند، هر چند گفتن و شنيدن اين سخن دشوار است ولي حقيقت اين است كه: شيطان هم مظهر اسم "يا مضلّ" است. (حسنزاده، حسن: يازده رساله فارسي، رساله انه الحق، 288، به نقل از رساله شعراني).
بلكه رساله "نور علي نور، در ذكر و ذاكر و مذكور"، براساس عقيده وحدت وجود شيطان را به "شكر رازقش اندر سجود!!" و "همه حسن" و "همه عشق" و "همه شور" و "همه وجد" و "همه مجد" و "همه نور" و "همه حي" و "همه علم" و "همه شوق" و "همه نطق" و "همه ذكر" و "همه ذوق" دانسته، مينويسد:
بقاي موجودات به هويت الهيه است كه در همه ساري است... لذا هر جا كه اين هويت است، عين حيات و علم و شعور و ديگر اسماء جمالي و جلالي است... پس اين هويت ساريه كه به نام وجود مساوق حق است، عين ذكر است و خود ذاكر و مذكور است...
چو يك نـور اسـت در عالـي و داني غذاي جمـله را ايـن نــور دانـي
بر اين خوان كرم از دشمن و دوست همه مرزوق رزق رحمـت اوست
ازين سفـره چـه شيـطان و چـه آدم بـه اذن حـق غـذا گيـرند بـا هـم
چـو رزق هر يـكي نور وجود است به شـكر رازقش اندر سجود است
همه حسن و همه عشق و همه شور همه وجـد و همه مجد و همه نور
همه حي و هـمه عـلم و همه شوق همه نطـق و همـه ذكر و همه ذوق
و چون به سرايت ذكر در جميع عبد آگاهي يافتي بر آن باش كه يكپارچه ذكر باشي، و به ذكرت ذاكر كه خودت ذكر و ذاكر و مذكور خودي كجا است كه خالي از نور وجود است؟ و كدام موطن است كه در حيطؤ اين سلطان نباشد؟ و با نور وجود حقي ـ كه غيرمتناهي است، و به تعبير ديگر وحدت شخصيؤ حقؤ حقيقيؤ اين وجود است، و به عبارت ديگر "بسيط الحقيقة كل الأشياء"، و به بيان مبين خود او كه "الصمد" است ـ كدام ذرّهاي را با او بينونت شيء از شيء يعني بينونت عزلي است. (حسنزاده، حسن: نور علي نور، در ذكر و ذاكر و مذكور، 48).
در "الهينامه" آمده است:
صمد تويي كه جز تو پري نيست، و تو همهاي كه صمدي. (حسن زاده، حسن: الهي نامه، 49 ).
رساله "وحدت از ديدگاه عارف و حكيم" به نقل از "ابن عربي" مينويسد:
إن الحقّ المنزّه هو الخلق المشبّه. (حسن زاده، حسن: وحدت از ديدگاه عارف و حكيم، 76 ).
نيز اهل عرفان ميگويند:
واجب الوجود كلّ الأشياء، لا يخرج عنه شيء من الأشياء. (حسن زاده، حسن: وحدت از ديدگاه عارف و حكيم، 2 / 368 ).
و ميگويند:
هو وجود الأشياء كلّها. (ملاصدرا: شرح اصول كافي، شرح حديثِ اول از باب اول ).
و ميگويند:
سبحان من أظهر الأشياء وهو عينها. (ابن عربي: فتوحات، 2 / 459 ).
و ميگويند:
من عرف نفسه بهذه المعرفة فقد عرف ربّه، فإنّه علي صورة خلقه، بل هو عين هويته وحقيقته. (ابن عربي، فصوص الحكم، الفص الشعيبي: 286 ).
و ميگويند:
إنها [الذات الإلهية] الظاهر بصور الحمار والحيوان. (شرح قيصري بر فصوص الحكم، 252).
و ميگويند:
غير متناهي كه صمد حق است به حيث كه لا يخلو منه شيء ولا يشذّ منه مثقال عشر عشر أعشار ذرة. (حسن زاده، حسن: انه الحق، 46).
و ميگويند:
بيزارم از آن كهنه خدايي كه تو داري هر لحظه مرا تازه خداي دگر استي
(حسن زاده، حسن: هزار و يك نكته، 33).
و ميگويند:
الوجود والموجود، منحصرة في حقيقة واحدة شخصية، لا شريك له في الموجودية الحقيقية، ولا ثاني له في العين، وليس في دار الوجود غيره ديار... فالعالم متوهّم ما له وجود حقيقي. (ملا صدرا: اسفار، 2/292 ).
رجعت العلّية والإفاضة إلي تطوّر المبدأ الأوّل بأطواره. (ملا صدرا: مشاعر، 83 ).
و ميگويند:
إن العارف من يري الحق في كل شيء بل يراه عين كل شيء. (ابن عربي، فصوص الحكم: 192، انتشارات الزهرا، چاپ اول، سال 1366).
و ميگويند:
( فاذا شهدْناه شهدْنا نفوسَنا ) لأن ذواتنا عين ذاته، لا مغايرة بينهما إلاّ بالتعين والإطلاق،... و( إذا شهدَنا ) أي الحقّ ( شهِدَ نفسَه ) أي ذاته الّتي تعينت وظهرت في صورتنا. (شرح فصوص الحكم، 389).
و ميگويند:
والعارف المكمّل من رأي كلّ معبود مجلي للحقّ يعبد فيه، ولذلك سمّوه كلّهم إلها مع اسمه الخاصّ بحجر أو شجر أو حيوان أو إنسان أو كوكب أو ملك. (ابنعربي: فصوص الحكم، انتشارات الزهرا، چاپ اول، 1366، 195).
و ميگويند:
اگر مسلمان كه قائل به توحيد است و انكار بت مينمايد بدانستي و آگاه شدي كه فيالحقيقه بت چيست و مظهر كيست و ظاهر به صورت بت چه كسي است، بدانستي كه البته دين حق در بتپرستي است. بت را هم حق كرده و آفريده است، و هم حق گفته كه بتپرست باشند... و هم حق است كه به صورت بت ظاهر شده است... و چون او به صورت بت متجلّي و ظاهر گشته است، خوب و نكو بوده است... چون فيالحقيقه غير حق موجود نيست، و هر چه هست حق است. (لاهيجي، محمد: شرح گلشن راز، 639 ـ 647).
و ميگويند: مسلمان گر بدانستي كه بت چيست بدانستي كه دين در بتپرستي است
ما عدمهاييم و هستيها نما تو وجود مطلقي هستيما
و ميگويند:
إنّ المعبود هو الحقّ في أي صورة كانت، سواء كانت حسّية كالأصنام، أو خيالية كالجنّ، أو عقلية كالملائكة. قيصري: (شرح فصوص الحكم، 524).
و ميگويند:
كل ما هو بسيط الحقيقة فهو بوحدته كل الأشياء، لا يعوزه شيء منها... إن البسيط كل الموجودات من حيث الوجود والتمام. ملاصدراي شيرازي: (عرشيه، 221 ـ 222).
و ميگويند:
كل ما ندركه فهو وجود الحق في أعيان الممكنات... وإذا كان الأمر علي ما ذكرته لك فالعالم متوهم ما له وجود حقيقي، فهذا حكاية ما ذهب إليه العرفاء الإلهيون والأولياء المحقّقون. (ملاصدراي شيرازي، اسفار، 2 / 294).
و ميگويند:
أما الواجب جل ذكره فليس له حد محدود... ولا نهاية لوجوده... فلا يخلو عنه سماء ولا أرض ولا سماء ولا بر ولا بحر ولا عرش ولا فرش. (ملاصدرا: اسفار، 6 / 271 ـ 272).
و ميگويند:
إن وجوده تعالي لا يشوب بعدم شيء من الأشياء. (ملاصدرا: عرشيه، 223).
و ميگويند:
إن جميع الموجودات عند أهل الحقيقة والحكمة الإلهية المتعالية عقلاً كان أو نفسا أو صورة نوعية من مراتب أضواء النور الحقيقي وتجليات الوجود القيومي. (ملاصدرا: اسفار، 2 / 291).
و ميگويند:
ليس في دار الوجود غيره ديار، وكل ما يترائي في عالم الوجود أنه غير الواجب المعبود فإنما هو... في الحقيقة عين ذاته. (ملاصدرا، اسفار، 2 / 292).
و ميگويند:
واجب الوجود صمد است، هيچ كمي و نبودي در آن راه ندارد... شواهد ربوبيه بدين معني اشارت دارد كه فرمود " كل بسيط الحقيقة من جميع الوجوه فهو بوحدته كل الأشياء "... و چون وجود غيرمتناهي است و شامل و جامع جميع خيرات و فعليات است كه هيچ چيزي از حيطه وجودي او خارج نيست اشاره بدان نتوان كرد. (حسنزاده آملي، حسن: خيرالاثر در ردّ جبر و قدر، 201 ـ 202).
و در " الهي نامه " چنين آمده است:
صمد فقط تويي كه جز تو پُري نيست، و تو همهاي كه صمدي.(6)
الهي، همه گويند خدا كو، حسن گويد جز خدا كو. (حسنزاده آملي: الهي نامه، 49).
الهي، از من برهان توحيد خواهند، و من دليل تكثير. (همان، 13).
الهي، از حسن پرسند توحيد يعني چه؟ حسن گويد تكثير يعني چه؟ (همان،.14).
الهي، دو وجود ندارد، و يكي را قرب و بعد نبود. (همان،.15).
الهي، نهر بحر نگردد ولي تواند با وي بپوندد و جدولي از او گردد. (همان،.18).
الهي، كي شريك دارد تا تو را شريك باشد؟!
الهي، من واحد بي شريكم، چگونه تو را شريك باشد؟! (همان، 22).
الهي، قول و فعل قائل و فاعلند در لباس ديگر كه " كل يعمل علي شاكلته " در كتاب تدوين و تكوين جز مصنف آن كيست؟!
الهي، عمري كو كو ميگفتم و حال هو هو ميگويم. (همان، 28).
الهي، از من و تو گفتن شرم دارم، انت انت. (همان، 32).
الهي، تا به حال ميگفتم: " لا تأخذه سنة و لا نوم "، الآن ميبينم مرا هم " لا تأخذني سنة و لا نوم ". (اين جمله در چاپهاي بعدي تغيير داده شده است.) (همان، چاپ اول، 24).
الهي، شكرت كه دي دليل بر اثبات خالق طلب ميكردم و امروز دليل بر اثبات خلق ميخواهم. (همان، چاپ اول، 66).
الهي، حسن تويي و حسن حسننما است. (همان، چاپ اول، 74).
الهي، تا حال تو را پنهان ميپنداشتم حال جز تو را پنهان ميدانم. (همان، چاپ اول، 78).
الهي، چگونه حسن از عهده شكر جودت برآيد كه دار نامتناهي وجودت را به او بخشيدي. (همان، 57).
الهي، از گفتن نفي و اثبات شرم دارم كه اثباتيم، " لا إله إلا اللّه " را ديگران بگويند و " اللّه " را حسن. (همان، 70).
نيز اهل عرفان ميگويند:
آنـان كه طلــبكار خـداييــد خــداييـد بيـرون ز شمـا نيســت شماييد شماييد
چيزي كه نكرديد گم از بهـر چـه جوييـد وانـدر طلـب گـم نـشــده بهر چراييد
اسـميـد و حـروفيـد و كلاميـد و كتابيـد جبـريـل امينيـد و رســولان سـماييــد
در خـانـه نشينيـد مـگرديـد بـه هر سوي زيـرا كه شمـا خـانه و هم خانه خداييد
ذاتيد و صفاتيد و گهي عرش و گهي فرش در عيـن بقــاييـد و منــزه ز فنـاييـــد
خواهيـد ببينيــد رخ انــدر رخ معشــوق زنـگار ز آيينــه به صيقـــل بزداييـــد
هر رمـز كه مـولا بسـرايـد بـه حقيـــقت ميدان كه بدان رمـز سزاييــد سزاييــد
شمس الحق تبريز چو سلطان جهـان است آنهـا كه طلـبكار سخـاييـد كجاييـد[1]
و ميگويند:
معيت حق سبحانه با بنده نه چون معيت جسم است با جسم، بلكه چون معيت آب است با يخ، و خشت با خاك، چون تحقيق وجود يخ و خشت كني غير از آب و خاك هيچ نخواهي يافت، و خواهي دانست كه آنچه تو او را يخ و خشت ميخواني توهّمي و اعتباري بيش نيست، و توهّم و اعتبار، عدمِ محض. اينجا بشناس كه حقيقت تو چيست. (روجي، شمس الدين محمد: مجله معارف، ش 44).
و ميگويند:
كيف لا يكون اللّه سبحانه كل الأشياء، وهو صرف الوجود الغير المتناهي شدة وغني وتماما؟ فلو خرج عنه وجود، لم يكن محيطا به لتناهي وجوده دون ذلك الوجود! تعالي عن ذلك. بل إنكم لو دليتم بحبل إلي الأرض السفلي لهبط علي اللّه. (فيض كاشاني، محسن: عين اليقين، 305).
و ميگويند:
سالك... توجّه به نفس خود بنمايد تا كم كم تقويت شده به وطن مقصود برسد كه حتي در حين تلاوت قرآن بر او منكشف شود كه: قاري قرآن خداست جلّ جلاله... تمام افعال، در جهان خارج استناد به ذات مقدس او دارد، و ميفهمد كه فعل از او سر نميزند بلكه از خداست... در اين مرحله سالك جز خدا را نخواهد شناخت، بلكه خدا خود را و ميشناسد و بس [كاملاً دقت شود!] ذات، ذات مقدّسِ حضرت خداوند است. حسيني تهراني، محمدحسين: (رساله لبّ اللباب، 154 – 158).
سالك راه خدا از اينجا سعي ميكند كه حبّ و عشق محبوب را فراموش كند، تا به كلّي از تغاير كثرت گذشته، قدم خود را در عالم وحدت بنهد. (حسيني تهراني، محمدحسين: رساله لبّ اللباب).
و ميگويند:
معناي وحدت وجود، به كلّي معناي تعدّد و تغاير را نفي ميكند، و در برابر وجود مقدّس حضرت احديت تمام موجودات متصوّره را جزء موهومات ميشمارد، وليس في الدار غيره ديار. (حسيني تهراني، محمد حسين: رساله لبّ اللباب، 127).
و ميگويند:
... آب خداست، وضو خداست، جايي نيست كه خدا نيست. (حسيني تهراني، محمدحسين: روح مجرد، 424، انتشارات علامه طباطبايي، چاپ ششم، شعبان 1421 قمري).
و ميگويند:
محيالدين عربي و تمامي عرفاي باللّه ميگويند: معرفت خداوند براي انسان ممكن است... و لقاي او فناي در ذات اوست، زيرا در صورت غير فنا، او شناخته نشده است، و در صورت تحقق فنا، ديگر غيري بر جاي نمانده است تا غير خدا بتواند او را بشناسد. در آنجا خداست كه خود را ميشناسد. (حسيني تهراني، محمدحسين: روح مجرد، 70، انتشارات علامه طباطبايي، چاپ ششم، شعبان 1421 قمري).
و ميگويند:
لا قدرة ولا فعل إلا لله خاصة. (حسن زاده، حسن: نور علي نور در ذكر و ذاكر و مذكور، 94).
و ميگويند:
سالك از هر چه در قيد تعين آيد اعراض نمايد، و نفي همه كند، و علي الدوام متوجّه ذات حق باشد تا... ببيند كه: همه عالم خودِ اوست، و همه با وي قائمند، و جسمانيات و روحانيات بالكل مظاهر اويند، و او را در هر جا به نوعي تجلّي و ظهور است. (لاهيجي، محمد: شرح گلشن راز، 158).
و ميگويند:
ذكر ما هميشه از توحيد است، وحدت وجود مطلبي است عالي و راقي، كسي قدرت ادراك آن را ندارد... من نگفتم: "اين سگ خداست". من گفتم: "غير از خدا چيزي نيست" [كاملاً دقت شود!]... وجود بالإصالة و حقيقة الوجود در جميع عوالم... اوست تبارك و تعالي، و بقيه موجودات هستي ندارند و هستنما هستند. (حسيني تهراني، حسين: روح مجرّد، 515).
و ميگويند:
جملة المحسوسات عدم وهباء. (حسيني تهراني، حسين: روح مجرّد، 448).
[2] . برخي از كساني كه معرفت و شهود ذات خداوند را امري ممكن ميدانند ، به افزوده آخر دعاي امام حسين عليه السلام در روز عرفه استناد ميكنند ، براي بيان اشتباه اين افراد اين گفتار مرحوم مجلسي را ميآوريم :
" قد أورد الكفعمي " ره " أيضا هذا الدعاء في البلد الأمين ، وإبن طاووس في مصباح الزائر كما سبق ذكرهما ، ولكن ليس في آخره فيهما بقدر ورق تقريبا وهو من قوله " إلهي أنا الفقير في غناي " إلي آخر هذا الدعاء ، وكذا لم يوجد هذه الورقة في بعض النسخ العتيقة من الإقبال أيضا ، وعبارات هذه الورقة لا تلائم سياق أدعية السادة المعصومين أيضا ، وإنما هي علي وفق مذاق الصوفية ، ولذلك قد مال بعض الأفاضل إلي كون هذه الورقة من مزيدات بعض مشايخ الصوفية ومن إلحاقاته وإدخالاته . وبالجملة هذه الزيادة إما وقعت من بعضهم أولا في بعض الكتب ، وأخذ إبن طاووس عنه في الإقبال غفلة عن حقيقة الحال ، أو وقعت ثانيا من بعضهم في نفس كتاب الإقبال ، ولعل الثاني أظهر علي ما أومأنا إليه من عدم وجدانها في بعض النسخ العتيقة وفي مصباح الزائر ، واللّه أعلم بحقائق الأحوال . (بحار الأنوار ، 98 / 227).
[3] . [جناب آقاي ر. توجه نفرمودند كه آقاي ش فرمودند: پس از اينكه ما به مباني و حرفهاي ديگر گوينده مراجعه كرديم و ديديم كه حرفش قابل تاويل نيست و نادرستي آن آشكار شد ديگر درست نيست كه صرف شخصيت گوينده ما را از حقيقت جويي باز بدارد (م).]
[4] . و در نظر آقايان فلاسفه ماهيات و همان حدود وجود و جنبههاي عدمي اشياء چيزي ديگري نيستند (م).
[5] . نتيجه اينكه وقتي گفته ميشود خدا داراي كلمات اشيا است يعني داراي وجود آن هاست. (م).
[6] . اين نتيجهگيريها همه بر خلاف مباني فلسفي است زيرا در مورد عدم كه حرفي نداريم وجودها را هم خداي فلسفه بايد در خودش داشته باشد. (م)
[7] .كما اينكه فلسفه ميگويد آنچه كه خلق است خداوند عين همان است و بيشتر. (م).
[8] . اين نتيجهگيري غلط است بلكه بايد گفت: پس اگر در اين حصولي محدود است در آن جا حصولي نامحدود است، و اگر هر مرتبه از وجود در مكاني محدود است پس او وجودي نامحدود و در در مكاني نامحدود است! (م)
[9] . خلاصه سير بحث چنين شد كه جناب آقاي ش فرمودند: فلسفه به وجود خالق و آفريدگاري كه ماوراي عالم امكان باشد و همه ممكنات را آفريده باشد معتقد نيستند بلكه مجموعه ممكنات را يك حقيقت نامتناهي ميدانند كه خود آن واجب الوجود و بي نياز از علت و آفريننده ميباشد ولي به هر فرد يا جزء يا مرتبه از آن كه نگريسته شود بايد نام معلول بر آن نهاد.
جناب آقاي ر. در مجموع دو موضع داشتند: اول اينكه پذيرفتند چنين عقيدهاي مساوي با انكار وجود خداوند و مخالف عقيده امير المومنين بوده و عقيدهاي نادرست و باطل ميباشد و حتي باورشان نميشد كه كسي چنين مطلبي را فرموده باشد.
موضع دومشان اين بود كه به دفاع از اين عقيده پرداختند و ادله فلاسفه و وحدت وجوديها را در راستاي توجيه اين عقيده تقرير و بيان كردند.
در مورد موضع دوم ايشان ميگوييم كه توجيهات و ادلهاي كه فلاسفه در اين مورد آوردهاند فعلاً محل بحث ما نبود گذشته از اينكه بر اهل فن روشن است كه توجيهات ايشان تماما نادرست و سفسطه ميباشد و در محل خود پاسخ همه آنها داده شده است، طالبين ميتوانند رجوع كنند به كتابهايي كه در اين مورد نوشته شده است.
و لكن مهم همان موضع اول است كه ايشان صريحا آن را باطل دانستند و اعتراف كردند كه چنين عقيدهاي مخالف عقيده خداپرستي ميباشد. (م).
این ویلاگ بستری است برای انعکاس آرا و اندیشه های حضرت آیت الله شیخ حسن میلانی (دامت برکاته)