آقاي <ر>: يك وحدت وجودي است، آنرا كه شما مي‏گوئيد همين مي‏شود، اين مي‏شود وحدت وجود و موجود، اينرا اصطلاحا مي‏گويند وحدت وجود و موجود، يك نظريه مي‏گويد كثره الوجود و الموجود كه تباين قائل است و سنخيت قائل نيست بين خالق و مخلوق و اين يك نظريه است كه تباين قائل است، يك نظريه قائل است وحدت الوجود و الموجود اين مي‏شود وحدت وجود افراطي و از نظر فلاسفه و متكلمين و فقهاء مردود است. و بقول حكيم سبزواري والقدح فيه عظيم و مرحوم شهيد مطهري و ديگران مي‏فرمايند، اين نه با ادله عقلي مي‏سازد و نه مباني شرعي، اين در واقع منكر است و به حلول و امثال اين حرفها بر مي‏گردد بنابراين ديدگاه اگر چنانچه بگوئيم، منظور از مجموع اين باشد، اين باطل است، اين كفر است اما اگر چنانچه بگويد: نه، وحدت الوجود و كثره الموجود، اين ديدگاه كساني است كه گفته‏اند، واجب الوجود واحد است و موجودات متكثر هستند و اينها ربط دارند به واجب الوجود، خوب بقول آقايان مي‏گويند: اينجا اصاله الماهيه در كنار اصاله الوجود است، يك عده‏اي با اينصورت گفته‏اند، اين نظريه ولو باطل است اما شرك نيست؛ يك نظريه اين است كه نه خير، وحدت در كثرت و كثرت در وحدت است به اين معني كه عرض كردم، كه سنخ حقيقت وجود نه وجود شخصي، سنخ حقيقت وجود واحد است، يعني وجود مثل نور است كه يك حقيقت مي‏باشد منتها ذو مراتب است، مرتبه‏اي عين الفقر است و مرتبه‏اي عين الغناست، در واقع آن (عين الغنا) مي‏شود واجب الوجود و اين (عين الفقر) مي‏شود ممكن الوجود، اين مي‏شود وابسته، آن مي‏شود غير وابسته، حالا اين ممكن الوجودها يك بخشش همين عالم طبيعت است، البته منحصر هم نيست؛ اين تبيين باشد. نه خير؛ از بين اين شقوق بالاخره بايد معلوم شود كه اينها كيانند چه چيزي مي‏گويند، اگر آن مفهوم انتزاعي ذهني را بگويد، اين كفر است و باطل، اگر عينيت به معناي وحدت وجود افراطي را بگويد، آن هم همين حكم را دارد، اما غير از اينها، دو شق ديگر ممكن است نقد علمي داشته باشد كه دارد وليكن مشكلي ندارند، حالا كداميك از اينها اولي و بهتر است، آن بحث ديگري است.

آقاي <ش>: عرض كنم كه تشقيق شقوق در وحدت وجود سر جاي خودش، حالا چه بسا در خود اين كه چهار قسم، آيا بعضي هايشان به بعضي ديگر بر مي‏گردد يا بيش از اين چهار قسم است، آن را بايد در جايي ديگر بحث كرد و خوب است و مسأله ارزشمندي است. ولي چون شما بحث را كشيديد به اشخاص و به طايفه‏هاي مختلف، ما بحثمان بر روي يك شخص بود، شخصي بنام الف، ايشان (اشاره به يکي از حاظران) گفتند، بگوئيد من، تا اين دغدغه‏ها پيدا نشود كه مثلا شخص آيا اين را گفته يا نگفته، آيا حكيم سبزواري كه اين حرف را رد كرده، خودش عين اينرا قائل هست يا نيست مثلا، ولي بهر حال حالا كه به اينجا منتهي شد، اگر چنانچه يك گروهي اين حرف را بزنند و از اين حرف هم ابائي نداشته باشند، حالا بشرط اينكه شخصيتهاي اشخاص در تاويل حرف آنها دخالت نكند، حق را بشناسيم و اشخاص را به حق نه اينكه حق را به اشخاص بشناسيم، مثلا اينگونه تعبيرات: همه گويند خدا كو، من گويم جز خدا كو.[1]

آقاي <ر>:  اين اشكال ندارد، اين در واقع وحدت شهود است، الغيرك من الظهور ما ليس...عميت عين لا تراك عليها رقيبا، يعني ديگران مي‏گويند به اصطلاح خدا كو من گويم: غير خدا كو، اين تعبير مشكلي ندارد، اين وحدت شهود است، اين آن نظر باطل نيست، اين عبارت عيبي ندارد.

آقاي <ش>: آن تعبير فرق داشت با اين تعبير، يك وقتي شخصي مي‏گويد خداوند خيلي آثار و علائم دارد بحيثي كه اگر در هر چه شك كني، در خدا شك نمي‏كني، مثلا براي خدا ظهور فراواني است الغيرك من الظهور ما ليس لك اينجور تعبيرات، اين تعبير را دو جور مي‏شود معنا كرد، ولي اين تعبير «همه گويند خدا كو، من گويم جز خدا كو» جز خدا را ثابت كن، مي‏گويم خوب اين كتاب جز خداست.

آقاي <ر>:  نه.

آقاي <ش>:  خوب، اين حرف، جواب اين آقا چيست؟ مي‏گويم: آقا اين راديو غير از خداست، خود حضرتعالي كه مي‏گوئيد غير از خدائيد؛ اين حرف را آيا با معناي الغيرك من الظهور، حالا بفرض اينكه اين جمله از امام حسين عليه‏السلام باشد و آخر دعاي عرفه اشكالي نداشته باشد، اين حرف را دو گونه مي‏شود معنا كرد.

آقاي <ر>:  خيلي چيزها كم كم دارد زير سوال مي‏رود، اين درست نيست.

يكي از شاگردان: علامه مجلسي مي‏فرمايند كه جزء دعا نيست.[2]

آقاي <ش>: ظاهرا در نسخه‏هاي كفعمي در بلد الامين اين دعا نيست، مشكلي ندارد، حالا فرض كنيد در خود قرآن كريم نوشته است.

آقاي <ر>:  من مي‏خواهم توجه بفرمائيد كه تعبيري را كه ايشان مي‏فرمايند، اين خيلي مهم است، حالا شما مي‏فرمائيد كه اشخاص را نبايد نگاه كرد، ولي مي‏خواهم بگويم كه ما بايد اشخاص را نگاه كنيم، يكي از معيارهاي جهان بيني شخصيت گوينده است و الا اگر اين كار را نكنيم بايد همه ظواهر تجسيم را حمل بر جسمانيت كنيم، چرا مي‏گوئيم يدالله فوق ايديهم، مراد ظاهرش نيست، چون با خصوصياتي كه انسان دارد نمي‏سازد.

آقاي <ش>:  چون با ليس كمثله شي‏ء نمي‏سازد.

آقاي <ر>:  حالا اگر چنانچه يك فردي تعابيري را بكار مي‏برد كه اين تعابير به ظاهر ممكن است، به ظاهر شخص هيچ باشد، مهم باشد در اينجا احتياط در دين، انصاف در بحث اقتضا مي‏كند كه ما چه كار كنيم، اينرا تاويل بكنيم.

آقاي <ش>:  فلذا الغيرك من الظهور را گفتيم دو معنا دارد، آنرا نمي‏توان عين اين جمله دانست.

آقاي <ر>:  مثل اينكه بر فرض مي‏فرمايد: در ميخانه گشائيد به رويم شب و روز        كه من از مسجد و از مدرسه بيزار شدم

آقاي <ش>: ‌چه ربطي به بحث دارد.

آقاي <ر>:  حالا واقعا ما بايد با اين لفظ كه گوينده‏اش را مي‏شناسيم چه كار كنيم پس نه ميخانه مراد معناي ظاهري قضيه مي‏باشد و نه مسجد و اينها، ايشان حرف ديگري را دارد در اين تعبير مي‏زند، اگر ما يك متفكر را نشناسيم، آن چيزي است تازه اگر هم نشناسيم، زود نبايد تصرف كنيم، مرحوم خواجه در تلخيص المحصل وقتي نظريه حلولي‏ها و صوفي‏ها را نقل مي‏كند و مي‏گويد: بعض الصوفيه گفتند اين جور و اين جور، مي‏فرمايد: حالا اينها ظاهر حرفشان باطل است وليكن اگر واقعا غير از اين را اراده كرده باشند، ما بايد آن غير را بگيريم، نه اينكه متهم كنيم، ولي البته اگر ظاهر را بخواهي بگيري، اين حرف باطلي است، اما اگر ظاهر را اراده نكرده باشد قرائن مي‏خواهد، من عرض مي‏كنم كه اگر اين تعبير باشد، تصريح ندارد در اين معناي باطل، قابل توجيه هست و وقتي توجيه شد بايد ببينيم كه گوينده اين سخن آيا جاهاي ديگر و حرفهاي ديگر دارد و اصلا روشش، تفكرش آيا اقتضا مي‏كند اينرا بگويد، بنده عرضم اين است.

آقاي <ش>: شكي نيست، ما حالا بخاطر همين از بحث اشخاص پرهيز كرديم، چون اشخاص هميشه اين مشكله را بوجود مي‏آورند و شكي در اين نيست.

آقاي <ر>:  حالا شما نام مشخص كه نبرديد، خوب كاري هم كرديد كه نبرديد، ولي بهر حال يك گوينده‏اي بايد باشد و ذهني محض هم نباشد.

آقاي <ش>: كلمات اشخاص، خصوصا اشخاصي كه در كلماتشان تعمد داشتند كه دو پهلو صحبت كنند، هميشه راه فرار را براي بحث باقي مي‏گذارند و راه اشتباه هم باقي مي‏ماند، چه بسا آن كسي كه نسبت مي‏دهد اشتباه نسبت دهد و چه بسا درست نسبت دهد و آنكه دفاع مي‏كند از راه فرار استفاده مي‏كند، اين است كه در صحبت كردن اشخاص معمولا مشكل داريم ولي اگر از مجموعه حرفهاي آنها و مباني آنها بدست بيايد و معلوم شود كه اينها اصلا يك خط سيري دارند كه اگر حرف پرتي را هم زدند به همين خط سير بر مي‏گردد مثل همان مثال‌هايي كه شخصي اسم مي‌ و ميخانه و فلان بكار ببرد و حال آنكه اين شخص مثلا از فقهاست يا يك مسلمان است، معلوم است كه اهل مي‏نيست و مراد از مي‏چيز ديگري است، نه اينكه شخصيت او كار را درست كند چون متدين است، نه چون نظرش بر حرمت مي‏است كلام او را تاويل مي‏كنيم.

آقاي <ر>:  نه، نه، شخصيت يعني شخصيت علمي، يعني شخصيتي كه تفكر يك انسان و تدين يك انسان موجب مي‏شود كه بتوانيم سخن را درست معنا كنيم يا حد اقل احتياط كنيم و نظر ندهيم.[3]

آقاي <ش>: حالا خوب است كه انگشت بگذاريم روي لبّ بحث و دست بگذاريم روي حكمت متعاليه‏اي كه معروف شده، كلمات ملاصدرا؛ كه ظاهرا بعد از ايشان هم كسي حرفهاي تازه‏اي در اين قسمت‌هاي امهات بحث اقلا نياورده، ملاصدرا تعابيري دارد كه ادعاي ما اين است، تعابير از آن تعابيري نيست كه بتوان تأويلش كرد، اصلا جزء اصول مبناست بحيثي كه اگر بخواهيم اين اصول را از اين مبنا و مكتب بگيريم ديگر كسي ته آن باقي نمي‏ماند الا يك حاج آقايي بنام ملاصدرا، يعني ملاصدراي با اين شخصيت، به همين مكتب او را مي‏شناسند، ايشان در تعبيراتشان، مطلبي را كه در مقدمه عرض كرده بوديم دارند، گر چه به هر كسي بگوييد استيحاش مي‏كند و مي‏گويد: هرگز چنين حرفي نزده بلكه خودش در يك جاهايي تصريحا نفيش مي‏كند، ولي حالا شايد مقدمتا بي اثر در اين بحث نبوده باشد، من يك كلمه ديگر هم عرض كنم اگر جسارت نباشد و آن اينكه گاهي در ذهن مي‏آيد كه يك مبحث اعتقادي مهم يا غير مهم، اگر خدشه‏اي به يك مبنا وارد شود، ممكن است من از غير اين مبنا اطلاع نداشته باشم و جواب اين سئوال را فقط از اين مبنا بلد باشم و ببينم كه به پيكره اين مبنا اگر خدشه‏اي وارد شود، توحيد مثلا زير سئوال رود و قطعا هيچ موحدي ملتزم نمي‏شود بلكه صد در صد از اين نظريه دفاع مي‏كند، چرا كه توحيدش وابسته به اين است، ولي خوب بايد در گوشه ذهن اينرا هم داشت كه معلوم نيست فقط جواب سئوال هماني باشد كه حكمت متعاليه دارد، شايد نظريات ديگري هم باشد و آنها اثبات شود، شايد مدعي قائل باشد به اينكه نظريات ديگر جواب سئوال را صحيح داده، حالا فقط بحث روي اين حرفهاست بلكه روي حرفها وطرز فكري است كه ايشان نسبت به عالم هستي كه خدا داخل در اين عالم هستي هست، مي‏باشد كه ما حصل عالم هستي در نزد يك موحدي كه مي‏خواهد اثبات خدا و مخلوق كند از دو حال خارج نيست، خالق است و مخلوق، ديگر چيزي نداريم كه نه خالق باشد و نه مخلوق، يا محتاج است يا غير محتاج، ايشان علت و معلول را اينگونه تقرير مي‏فرمايند، من قسمتي از عبارات را مي‏خوانم و از اين عبارات فراوان در اسفار ديده مي‏شود: إن لجميع الموجودات اصلا واحدا و سنخا فاردا هو الحقيقة والباقي شؤونه وهو الذات و غيره اسماوه و نعوته و هو الاصل و ما سواه اطواره و شئوونه و هو الموجود و ماورائه جهاته و حيثياته ولا يتوهمن احد من هذه العبارات ان نسبة الممكنات الي ذات القيوم تعالي يكون نسبة الحلول هيهات ان الحاليه و المحليه مما يقتضيان الاثنينيه في الوجود بين الحال و المحل و هاهنا اي عند طلوع شمس التحقيق من افق العقل الانساني المتنور بنور الهدايه و التوفيق، ظهر ان لا ثاني للوجود الواحد الاحد الحق (ثاني‏اي نيست كه حلول و اتحاد باشد) و اضمحلت الكثره الوهميه و ارتفعت اغاليط الاوهام و الان حصص الحق، و سطع نوره النافذ في هياكل الممكنات يقذف به علي الباطل فيدمعه فاذا هو راهق و للثنويين الويل مما يصفون اذا قد انكشف ان كل ما يقع اسم الوجود عليه و لو بنحو من الانحاء فليس الا شانا من شئوون الواحد القيوم، و نعتا من نعوت ذاته و لمعه من لمعات صفاته (توهين نباشد، من خواهشم اين است از باب دقت در بحث اين قسمتش مهمتر است) فما وصفناه اولا، ان في الوجود علة ومعلولا (اينكه ما قبلا گفتيم در عالم وجود علت و معلولي هست) بحسب النظر الجليل قد آل اخر الامر بحسب السلوك العرفاني الي كون العله منهما امرا حقيقيا و المعلول جهة من جهاته (منظور اين است و چيزي خارج از اين نيست) و رجعت عليه المسمي بالعلة و تاثيره للمعلول الي تطوره بطور وتحيثه بحيثية (حيثيت را لحاظ كني مي‏شود معلول، بدون حيثيت مي‏شود خالق لا انفصال شي مبائن عنه چيزي خارج از معلول نيست) اين بيانات ايشان بود در جلد دوم اسفار صفحه 301-299، در حاشيه در ذيل همين عبارت ملاهادي سبزواري اينطور مي‏فرمايد: ايجاده للاشياء ايجاد كردن خداوند اشياء را، مي‏دانيد معنايش چيست، خلقت، ايجاد، عليت اختفاؤه فيها مع اظهاره اياها اينكه خدا ايجاد كرده يعني خودش در آنها مخفي شده و آنها را ظاهر كرده، اگر اين دو كلمه پيدا شد، او مخفي شد و اشياء ظاهر شد، اين مي‏شود ايجاد اشياء، اين از جهت ايجاد، بعد كه اعدام مي‏كند و قيامت بر پا مي‏شود يعني چه واعدامه لها في القيامه الكبري ظهوره بوحدته آن كه مخفي شده بود ظاهر مي‏شود آن كثرات مضمحل مي‏شود وقهره اياها بازالته تعيناتها وليس المراد انه ظهر خلاف ما وضع بل انه كان يترائي البينونه العزلية وليس الامر كذلك بعد نتيجه مي‏گيرد فاحكم بالعلية ولكن تصرف فيها بانها التشأن لا التوحيد! بگو عليت منتها منظورت تشأن باشد، حكم به عليت بكن ولكن تصرف كن در لفظ عليت نه آن علت و معلولي كه دو چيزند، يكي خالق است و يكي مخلوق، يكي ايجاد كرده و يكي ايجاد شده، نه ولكن تصرف فيها بانها التشان مثلا كما يقوله المعتزلي، فانه تعالي لم يلد و لم يولد بل كل يوم هو في شان. اين يك عبارت بود و از اين عبارات من تعداد زيادي آدرس نوشتم و ادعاي ما اين است، حالا هر كس تحقيق كند بهر حال همه دستشان باز است و كتاب هم موجود است و همه هم اهل فكر

آقاي <ر>:  خوب برداشتتان را بفرمائيد.

آقاي <ش>:  ادعا اين است و آقايان هم همه اهل مطالعه و كساني نيستند كه بيگانه از كتاب و عربيت باشند، جلد دوم و ششم اسفار، لا اقل اين دو جلد، حالا هر كسي بنشيند و ورق بزند و لازم هم نيست تعبد از من باشد يا ديگري و يا القاء به زور باشد كه حرف اين است كه من مي‏گويم يا ديگري مي‏گويد، در آخر اگر نفهميد باز مراجعه كند به درسهايي كه هست، اگر اين درسها را قبول ندارد، نوارهاي اساتيد بالاتري كه بودند و اينها را گفتند، ولي در ضمن تعبد را كنار بگذارد، همانطوري كه در فقه تعبد نيست و در بحث علمي هيچكسي به هيچكسي ارادت ندارد، مقام علم، مقام نقد و بررسي مي‏باشد. در ضمن كلمه‏اي را هم نبايد از آن غافل شد اين است كه هر بحثي از مباحث اسفار را شما ورق بزنيد، مي‏بينيد صاحب اسفار عباراتي را بكار مي‏برد كه اگر شخص بخواهد منكرش شود، وحشت مي‏كند، اين حرف را غير از اوحدي كسي نمي‏فهمد اين حرف را بايد اهلش در عالم تجرد بفهمند، اگر كسي در اين خدشه كرد معلوم مي‏شود او اصلا بويي از فكر نبرده، اين تعابير فراوان در اسفار وجود دارد، چون بنده كه عرض كردم شخصيت بخاطر همين است و اين يكي از اموري است كه راه فكر را گاهي بر انسهانهاي بصير ممكن است ببندد كه انسان هميشه خودش را متهم كند كه منم كه نمي‏فهمم چرا؟ چون صاحب اسفار هر بحثي را كه مطرح مي‏كند از اين تعابير بالا بلند فراوان دارد. بگذريم، برداشت اين است كه ملاصدرا و كساني كه تابع مكتب ملاصدرا هستند تا آقاي طباطبائي و تلامذه ايشان در اين بحث مشتركند و مخالفتي بين آنها نيست و اين اثباتش بعهده من، ما حصل و مغزاي حرفشان اين است كه آنچه در محدوده وجود واقع مي‏شود يك حقيقت واحد شخصي صرف الوجود بسيط الحقيقه است و آن حقيقت واحد عيني خالق است، گاهي از آن تعبير به الله مي‏كنيم گاهي به خدا، باري و واجب.

اين شيئي كه حقيقت الاشياء است، صرف الحقيقه است، اينگونه تعبيرات، و اين صرف الحقيقتي كه لا يشذ عنه شي، و تمام اين عالم وجود را باجزائه (با همين تعبير جزء) واجد است، همين شي مجموعا كه حقيقه واحده است مي‏شود خدا و همين شي نه خارج از اين شي، تك تك اجزائش مي‏شود مخلوق كه گاهي تعبير به تشئنات، تحيثات و تعينات نيز مي‏شود.

اين مخلوقات عين الفقر به آن واحدند كه آن واحد هم چيزي ماوراي اين مخلوقات و اين مجموع نمي‏باشد، ما حصل و مغزاي حرف ايشان اين است و بعد هم تاييداتي كه مي‏آورد عينيتي است كه بين حرف خودش با عرفاي شامخين مي‏باشد به تعبير ملاصدرا نتيجه اينكه يك واحدي كه اگر آنرا در مرحله شدت و ضعف يا تشكيك ما لحاظ بكنيم ولي از اين واحد خارج نباشد، يعني خارجي براي او وجود ندارد، چون بي نهايت است و در ناحيه بي نهايت همين مجموعه هست كه اين مجموع هم داخل در آن است، البته اين مطلب بنظر بدوي استيحاش از آن مي‏شود كه اينچنين نيست ولي حالا ادعاي ما اين است تمام اين مجموعه اسمش خداست كه حقيقه واحده در كمال شدت است و هر چه از اين مرحله تنزل پيدا كنيم، يعني لحاظ پائين‏تر، يعني لحاظ به شرط، به تعبير صريح خود ايشان آنها واقعا عين الربط به آن مجموعي هستند كه خارج از اين نخواهد بود، ما حصل حرف اين بوده آنوقت نتايجي هم گرفته مي‏شود كه آن بحث ديگري است. خالقيت يك معني پيدا كرد، مخلوقيت معناي ديگر پيدا كرد، حاجي سبزواري هم نظرشان همين است، بعد از آن هم كسي جوابي نفرموده است.

آقاي <ر>:  در هر صورت اينكه اين عبارات در اسفار و كتابهاي ديگر بكار برده شده ترديدي نيست، انما الكلام در اينكه مفاد و مدلول اين عبارات چيست و چگونه بايد آنها را تحليل كرد و در واقع دغدغه‏هاي ايشان چيست و چه انديشه‏اي را طعن بر آن مي‏زنند ببينيد ما در يك نگاه كلي وقتي مي‏خواهيم نسبت به هستي اظهار نظر كنيم با سه تا مفهوم و واژه كليدي مواجه مي‏شويم، يكي مفهوم نيستي و عدم است.

آقاي <ش>:  نظريه ملاصدرا را داريد توضيح مي‏دهيد؟

آقاي <ر>: نه، نه، به طور كلي، اصلا كاري به كار ملاصدرا ندارم.

آقاي <ش>:  دعوا سر ايشان بود.

آقاي <ر>:  ميدانم، مي‏خواهم يك ديدگاه كلي را بيان كنم تا ديدگاه ايشان را تجزيه و تحليل كنيم كه ايشان چه چيزي مي‏خواهند بگويند.

بله، يك مفهوم، مفهوم نيستي و عدم است، يك مفهوم، مفهوم هستي است و يكي هم مفهوم چيستي، به اصطلاح ماهيت و عدم، بعد مي‏گوئيم حالا اين آثاري كه در عالم هست مربوط به عدم است يا نه عدم نقطه نيستي عالم است، آيا مربوط به ماهيت و چيستي است عرض مي‏شود، چيستي مربوط به هستي و وجود مي‏باشد و از وجود سر چشمه مي‏گيرد، بعد مي‏گوئيم حالا اين وجودي كه داراي اصالت است به اين معناست كه آثار از او سرچشمه مي‏گيرد، و آن كه آثار عيني بر آن مترتب مي‏شود وجود است، بعد دوباره نگاه مي‏كنيم به اين موجودات.

آقاي <ش>:  مفهوم وجود يا عينيت وجود.

آقاي <ر>: نه، عينيت وجود.

آقاي <ش>:  يعني هر وجودي براي خودش يك آثاري دارد.

آقاي <ر>:  اين مفهوم حكايت مي‏كند از يك واقعيت و حقيقت عيني، آنگاه بحث بعدي مطرح مي‏شود كه حالا، آيا اين وجودي كه در مقابل ماهيت است، در مقابل عدم است كه منشا آثار است آيا حقيقتي كه وجود عيني از آن شكل مي‏گيرد، بحث اجزاء و اينها را نداريم، آيا سنخ اين وجود و واقعيت واحد است يا خير، آيا اين وجود وقتي يكي جوهر مي‏شود مثلا و يكي عرض مي‏شود، يكي مادي مي‏شود يكي مجرد مي‏شود، يكي حادث مي‏شود، يكي قديم مي‏شود و الي آخر، آيا اينها يك سنخ دارند منتها تفاوت بر مي‏گردد به مصاديق و مراتب يا نه، حقيقتهاي متباينه‏اي هستند از يكديگر، اينجا يك بحث ديگري مطرح مي‏شود، حالا ادله دلالت مي‏كند بر اينكه اين نمي‏تواند حقيقتهاي متباينه باشد، زيرا مفهوم واحد را از كثرتهاي بما هو كثير نمي‏شود استنتاج كرد، عقلا امكان ندارد مگر آنكه جهت وحدتي در آنها باشد، اين جهت وحدت در واقع چيست، همين بحثي كه الان داريم، بعد هم تفاوتها را مي‏بينيم و چيزي نيست كه منكر آن شويم، مي‏گوئيم پس اين تفاوتها به چه چيزي بر مي‏گردد كه در حكمت متعاليه مطرح است. اينها بر مي‏گردد به غنا و فقر، به شدت و ضعف، يك مرتبه از وجود مرتبه‏اي است عين الشدت و الغنا، قائم به ذات است و مراتب ما دون، مراتبي هستند كه اينها عين الفقرند، عين الحاجتند، عين الربطند، نه اينكه حاجت بر آنها عارض شود، بلكه اصلا عين الفقرند، چون اگر غير اينرا بگوئيم ثنوي مي‏شويم، يعني داريم يك چيزي را فرض مي‏كنيم كه در ذاتش بي نياز است مثل واگنهاي لوكوموتيو كه خودشان چيزي هستند، بعد ما مي‏آئيم آنها را بهم مي‏بنديم، نه، ما مي‏خواهيم بگوئيم كه اينها عين نيازمنديند مثل معناي حرفي در مقابل معناي اسمي. پس ما موجودهايي داريم كه عين نيازمنديند عين حاجتند، عين ربطند به موجودي كه عين الغناست، شدت الوجود است، يعني اگر ما عيني داريم يك تعبيري است از امام رضا عليه‏السلام كه كل ما هاهنا دلالت مي‏كند كه آن تمام و كمالش هاهنا هست يعني در مرتبه واجب الوجود، اگر علم داريم پس علم به ذات داريم، اگر قدرت داريم مثلا قدرت به ذات هست، بنابراين عمده سخن در اينجاست كه نسبت بين آن وجود واجب و وجودي كه عين الفقر است چيست. يك تفكري مطرح بوده است در دنياي اسلام، هم در بين فلاسفه مشاء و هم در غير فلاسفه كه متكلمين هم نوعا در اينجا نظر فلاسفه مشاء را برگزيده‏اند، و آن اينكه نگاهشان به نسبت به خالق و مخلوق، خدا و عالم مثل همين فاعلهاي بشري و طبيعي است كه مثلا يك بنائي را انسان مي‏سازد كه اين بنا جدا هست، بعد يك بنائي هم براي خودش جداگانه بينونت از اين دارد بمعناي عزلي معيني آن در يك مكانيست و اين در مكان ديگري مي‏باشد، يا يك مقدار از اين دقيقتر كه آقايان گفته‏اند اين است كه مثل فاعليت بالتسبيب است، حالا تعابير مشائيان اينهاست، آنرا كه اول عرض كردم بيشتر معتزله و متكلمين گفته‏اند كه حدوث را ملاك حاجت مي‏دانند و متاسفانه مشكلشان هم همين است، وقتي گفتند حدوث ملاك حاجت است، بنابراين چيزي كه حادث است ديگر نيازي ندارد و الا نفي حدوث مي‏شود، اين مي‏شود نسبت بنا و بنّا، اين خيلي عاميانه و بقول معروف سطحش پائين بود، فلاسفه مشاء مثل ابن سينا و ديگران گفتند: نه، اينجور نيست، فاعليت بالتسبيب است يعني مثل اينكه كسي ديگر را به تسخير بگيري و او را به كار اندازي تا اين كارها را انجام دهد، سرمايه را مي‏دهد و او در اختيار اين است، در واقع به امر او، به نهي او، به سرمايه او و به قدرت او دارد اين كارها را انجام مي‏دهد، نگاهي كه در زمان ملاصدرا بين اصحاب فكر، حالا چه فلسفه، چه كلام در نسبت ما بين خداوند متعال و مادون برقرار بود، يك چنين نسبتي بود و ملاصدرا مدعي است كه اين تصوير يك تصوير توحيدي محض و ناب نيست، يعني آن تصويري را كه قرآن مطرح كرده است نيست. بستر طرح يك نظريه، يعني اينكه يك نظريه در چه بستر زماني‌اي مطرح مي‏شود دغدغه كسي كه اينرا مطرح مي‏كند چيست، چه چيزي را مي‏خواهد به كرسي اثبات بنشاند و چه مطلبي را مي‏خواهد ابطال كند، براي فهم قصد گوينده و معناي متن خيلي موثر است و براي فهم يك عبارت، متن گرايي و ظاهر گرايي باطل است مي‏شود همان مجسمه و امثال اينها، بلكه بايستي متن را با توجه به ينطق بعض بالبعض ترجمه و تفسير كرد و دغدغه صاحب نظريه را بفهميم كه اينها در فهم مقصود متكلم موثر مي‏باشد ولو عبارتهايش را اگر عرضه كنيم با ادبيات آن گروه، گروه الف و ب، بشود كفر اما چه كسي گفته است كه آن ادبيات، يك ادبيات باصطلاح است بلكه مدعي است كه آن ادبيات، يك ادبيات ناقصي است بخاطر اينكه دارد يك چيزي را در مقابل خدا مطرح مي‏كند مثل همان شكل واگنهاي لوكوموتيو بعد مي‏آيد و مي‏گويد بله اينرا خداوند به او افاضه‏اي مي‏كند، چنين مي‏كند، اعطاء مي‏كند، اين مي‏گويد نه، اين تفكر يك تفكر ناب نيست.

و ملاصدرا يكي از شيوه‏هاي بحثش اين است كه وقتي مي‏خواهد وارد بحث شود، مطالب را آنگونه‏اي كه معهود و براي اذهان مانوس است مي‏گويد، اما كم كم در مسير راه، انديشه‏ها و افكار خود را به ميدان بحث مي‏آورد، در همين بحث امكان ماهوي و فقري هم بهمين صورت است و لذا شما مي‏بينيد علامه طباطبائي هم همين كار را كرده است، امكان ماهوي تفكر قبل از حكمت متعاليه هست و امكان فقري تفكر بعد از حكمت متعاليه؛ و اينكه دارد مي‏گويد: حالا آن علتي كه من گفتم رجعت الي فلان و فلان، نه اينكه مي‏خواهد اصل عليت را منكر شود بحث اين است كه اين بنده خدا وقتي كه تعبير عليت را ناكار آمد مي‏داند، ناكافي مي‏داند، يعني معتقد است كه وقتي شما مي‏گوئيد علت و معلول، در نگاه متعارف رسمي و تفكر سنتي، معلول گويا براي خودش چيزي است، باصطلاح وجود رابطي است يعني خودش چيزي است، بعد مي‏آيد تكيه مي‏كند؛ گويا به اين صورت تلقي مي‏كنند ولي اينجور نيست، عين الربط است يعني «اگر نازي كند فروريزند قالبها» اين رابطه را مي‏خواهد بگويد اين نه معنايش اين است كه اين شيئي كه من مشاهده مي‏كنم از يك نگاه مي‏شود مخلوق و نتيجه بالله از نگاه ديگر بشود خالق، نه، اين نيست. و به طور كلي حرفهاي ملاصدرا هيچ نقدي ندارد، مراد صدرالمتالهين از اين تعبيرات، نفي وجود استقلالي و وجود در عرض كه در تفكر و ادبيات ديگران بوده، مي‏باشد و ايشان معتقد است كه آن تفكر، يك تفكر ناب و توحيدي نيست، اينرا مي‏خواهد بيان كنند و در آنجا كه گفت عليت، بمعناي تشان هست منافاتي ندارد چون مي‏خواهد عليت بمعناي مصطلح آقايان را رد كند و اين تشان هم با اينكه ما قائل باشيم به خالق و خلق منافاتي ندارد، چون مراتب سَرِ جاي خودشان باقيند، ممكن الوجود مرتبه‏اي از عين الفقر است و هيچگاه عين الفقر، عين الغنا نخواهد شد كه به اصطلاح وحدت به آن معنا شود و بقول ايشان حلولي هم نيست، چون اصلا حلول آنوقتي است كه مثلا شما يك چيزي داريد مستقلا، خدا هم جداي از آن واقعيت است، آنوقت نستجير بالله خدا بخواهد داخل آن جسمي براي خودش منهاي گرما هست، يك گرمايي هم هست، اگر كسي به نظريه حلول دقت كند، از اول ثنوي است، يعني يك چيزي را منهاي خداي متعال از اول فرض مي‏گيرد و حال آنكه چنين چيزي نيست، اين يك موجودي است عين وابستگي و همان نسبتي است كه ايشان بارها در اسفار گفتند كه من عرف نفسه فقد عرف ربه، شناخت و نسبت خداي متعال به عالم چه رابطه و نسبتي است، همان نسبتي كه نفس ما به قوايش دارد، نفس ما به صفاتش دارد، نفس ما به افعالش دارد كه آن قوا عين الربط به نفس هستند، حالا نفس كجاست، در قوه سامعه است در قوه باصره هست، در قوه شامحه هست، نه خير، همه جا هست، بله، اين همه جا هست، معنايش اين است كه يك حقيقتي است كه قوام وجودي آنها به نفس است و نفس در واقع مدبر اينهاست و بينونتش هم باصطلاح بينونت عزلي نيست مع كل شي لا بالممازجه غير كل شي لا بالمزايله.

و اين عبارات نه تصريح دارد به انكار نسبت بين خالق و مخلوق و نه ظهور دارد بلكه مقصود بيان نسبت خاصي است ميان خالق و مخلوق و ابتدا برخورد كردن به يك جمله گزينشي همين است كه بگوئيم يدالله فوق ايديهم، اين ظهور، ظهور بدوي است و صحيح نمي‏باشد ولي چون الان وقت نيست بقيه بحث باشد براي جلسه بعد.

آقاي <ش>: مانعي ندارد، حالا ادعاي ما اين بوده است، ظهور بوده يك كلمه ديده بوديم، آن حرف ديگري است، ادعاي ما اين بود كه نظر ملاصدرا اين است، فرمايشات شما حالا از روايات و آيات و متكلمين و مقدماتي كه ايشان چي شده، چه نيتي داشتند و اينها كه بگذريم، آيا ايشان نظرشان نسبت به علت و معلول به اين معناست كه خداوند غير از موجودات است به اين معنا كه آيا وجود آنها را واجد هست يا نيست، همين يك كلمه.

آقاي <ر>:  بله، كمال وجودي اينها را واجد است.

آقاي <ش>:  كمال عين وجود است، چيزي غير از وجود نيست.

آقاي <ر>:  نه خير، هر موجودي يك جنبه نقص دارد، يك جنبه كمال.

آقاي <ش>:  جنبه نقصش، عدمش مي‏باشد.

آقاي <ر>:  نه خير

آقاي <ش>:  ماهياتش مي‏باشد.

آقاي <ر>:  بله، ماهياتش مي‏باشد.[4]

آقاي <ش>:  پس هيچ، ما در مورد عدم حرفي نداريم.[5]

آقاي <ر>:  مادي است، پس مادي نيست، اين علم دارد، علمش باصطلاح حصولي است، آن حصولي نيست.[6]

آقاي <ش>: پس ملاصدرا قائل به تشان هست يا اين حرفي است كه با قرائن خارجي و همجايش را كه شما ديد و اين حرفها، ايشان، تشاني قائل نيست بلكه اين حرف، حرفي مجازي است مثل يدالله فوق ايديهم، عمده بحث اينجاست رفقا دقت بفرمائيد.

آقاي <ر>:  تشان يعني چه؟ آخر يك كلمه تشان را چه معنا مي‏كنيد.

آقاي <ش>: شما بفرمائيد به چه معناست.

آقاي <ر>:  من مي‏گويم اين موجود، مرتبه‏اي از آن حقيقه الوجود است كه آن حقيقه الوجود بلاشرط.

آقاي <ش>: مرتبه‏اي از همان هست يعني اين تماما در آن مرتبه شديده موجود است بالمفارقه.

آقاي <ر>:  منتها وجود اينها در آن مرتبه شديد بنحو وجود البسيط است نه بنحو وجود كثرتي.

آقاي <ش>:  ولي چيزي غير از اينها هم نيست.

آقاي <ر>: همين، آنچه را كه بنده گفتم اين است، مي‏گويد كه خداوند فاعل بالتجلي است نه فاعل بالطبع و نه فاعل بالقصد و نه فاعل بالجبر و نه حتي فاعل بالرضا و فاعل بالتجلي يعني همان مثال نفس انساني و صور ذهني است، اينها شئونات نفسند، شما هر چه براي صور ذهنيه و نفس قائليد كه اينها را تعبير مي‏كنيم به تشئات نفس، همين من عرف نفسه فقد عرف ربه اين است تشؤنات، يعني نفس اينها را افاضه مي‏كند و اينها هم گسيخته از نفس، يك وجود جدايي از نفس نيستند يك چنين نسبتي بين عالم و بين خداي متعال وجود دارد، پس هم فعلند و هم عين ربط و تشئان و تجلي و همين رابطه بين موجودات عالم و ذات اقدس الهي بر قرار است منتهي بنحو اكمل.

آقاي <ش>: پس بنحو اكملش كه آن معناي رقيق‏تر باشد، ما حصل بحث اينكه اين اشيائي را كه واقعيت بر ايشان قائلم و سوفسطائي نيستم، اين اشياء، وجودشان ماهياتشان هيچ، وجودشان در آن مرتبه شديده نامتناهي، خود همين وجود هست.

آقاي <ر>:  نه، با اين محدوديت نه.

آقاي <ش>:  عرض كردم ماهياتش نه.

آقاي <ر>: كمال وجودي.

آقاي <ش>: كمال وجودي همان وجود است.

آقاي <ر>:  نه، نه، ببينيد، اين وجود هست ولي وجود محدود است لذا مي‏گوئيم ممكن.

آقاي <ش>:  محدودش كه حدش هست، بلاحدش.

آقاي <ر>: اين وجود با قيد امكاني كه نيازمند است در مرتبه عالي نيست.

آقاي <ش>: حدش خير، حدش كه هفت الي هشت مرتبه گفتيم خير

آقاي <ر>: اگر حدش نباشد پس اين نيست، اگر بگوئيد حد نيست پس ديگر اين نيست.

آقاي <ش>:  (با زدن به كاغذ) اين هست، اين شيء است يا لا شيء است.

آقاي <ر>: اين با حدش هست.

آقاي <ش>:  حدش كه عدمياتش هست.

آقاي <ر>:  مي‏دانم، همين متغير است.

آقاي <ش>:  اين كه صدا مي‏كند عدمياتش صدا مي‏كند يا خودش.

آقاي <ر>: خودش.

آقاي <ش>:  ظاهرا خودش صدا مي‏كند، خوب همينكه صدا مي‏كند در آن مرتبه وجود دارد.

آقاي <ر>:  نه، نيست، اين با اين خصوصيتش، براي ضعف وجودي است يعني اينكه متغير است، اينكه متحرك است، اينكه مكاني است با اين خصوصيات.

آقاي <ش>:  آنها امور عدمي آن مي‏باشند، بله، آنها براي ماهياتش هست.

آقاي <ر>: درست است، اين يعني عدم از آن انتزاع مي‏شود، اين يك موجودي است محدود به حد مكاني يعني در مكان هست، اين يك موجودي است محدود به حد جسماني يعني جسم است.

آقاي <ش>:  همه حدودش و شرورش را بقول حاجي سبزواري به دور مي‏ريزيم.

آقاي <ر>: اگر بگوئيم نيست، پس اين وجود بمعناي محدود نيست، هست اما كمال وجودي هست.

آقاي <ش>:  يعني وجودش هست، عدمياتش نيست.

آقاي <ر>: مثل اينكه فرض كنيد كه يكنفر، ملكه علم را دارد، حضرتعالي از او سئوال نكرديد، هنوز جوابي نداده، اين ملكه علمي را او دارد، چه شما سئوال بكنيد، چه سئوال نكنيد، بعد از اينكه سئوال مي‏كنيد آنوقت جوابهايي دارد بروز مي‏كند ولي در مقام ذات او هم علم كاسته نمي‏شود، آيا اين جوابها

آقاي <ش>: همانطوري كه ملاحظه مي‏كنيد، اينها صرفا براي تقريب به ذهن است و الا دخلي به بحث ندارد، خيلي تفاوت دارد.

آقاي <ر>:  نه مي‏خواهم بگويم كه اينها در ممكن الوجود كه مي‏شود به قياس اولويت، در آنجا بطريق اولي مي‏شود.

آقاي <ش>:  تفاوت فراواني دارد.[7]

آقاي <ر>:  يعني در عين حالي كه مي‏بينيم اين وجود قبلا در آن ملكه وجود دارد، به چه نحوه وجود دارد، با حدود و محدوديتش، نه خير

آقاي <ش>:  نه بدون حدود، بدون عدميات.

آقاي <ر>:  بدون نقص.

آقاي <ش>:  نقص هم عدم است.

آقاي <ر>: عيبي ندارد، بدون نقص، يعني اگر اين حصولي است، آن حصولي نيست اگر مكاني است پس مكاني نيست.[8]

آقاي <ش>:  عدمياتش بله.

آقاي <ر>:  نه اينكه حالا مراد از قبل، قبل از زمان هم نيست، كان الله ولم يكن معه شيئا و الان كما كان.

آقاي <ش>: حالا اينها همه محل بحثهاي بعديست.

آقاي <ر>:  نه اينكه حالا بگوئيم، يك زماني اينها نبودند بعد پيدا شدند و حالا هم ديگر پيش خدا نيستد، پس كم شده، نه، نه اينها اصلا به اينصورت نيست اين نسبت همچنان بوده و هست و خواهد بود بهر حال انا لله و انا اليه راجعون.

آقاي <ش>:  جالب اين است كه دارد انا لله ندارد انا من الله.

يكي از شاگردان: اگر بحث بخواهد به نتيجه برسد، باشد براي جلسه بعدي تا اگر هم اشكالي به ذهن شما (آقاي ش) مي‏رسد مطرح كنيد.

آقاي <ر>:  بله، عرائض بنده، يعني برداشت من از كلمات ملاصدرا اين است و نظريه ايشان در مجموع همين است بهرحال اگر اين عرائضي كه بنده كردم، داراي اشكال است بفرمائيد و اگر عرائضم بيانگر كلام ملاصدرا نيست، تفسير به راي است با مباني ايشان نمي‏سازد اين حرف ديگري است.

آقاي <ش>:  البته، اين لازمه‏اش اين است كه رفقا حتما مراجعه كنند، پس اين دو كلمه باشد روشن شود 1- فرمايشات جناب آقاي <ر> 2- و عرض ما هم اين بود كه آقاي ملاصدرا قائل به اين است كه عليت لبّ بحثش يعني آخر بحثش كه در آخرين مسير انسان را مي‏خواهد به آنجا ببرد، عليت و معلوليت بمعناي اينكه دو شئ باشند نيست بلكه عينيت بين عليت و معلول هست.[9]

براي جلسات بعدي علي رغم اصرار دوستان براي ادامه مباحث، جناب آقاي <ر> حفظه الله تعالي حاضر به ادامه گفت و گو نشدند و بحث ناتمام ماند.

والسلام علي من اتبع الهدي.



[1] . و در رساله "إنّه‏الحق" آمده است:

تمثيلي كه به عنوان تقريب در تشكيك اهل تحقيق مي‏توان گفت آب دريا و شكن‏هاي اوست كه شكن‏ها مظاهر آبند و جز آب نيستند، و تفاوت در عظم و صغر امواج است نه در اصل ماء. (حسن زاده، حسن: يازده رساله فارسي، رساله انه الحق، 277).

رساله مذكور مي‏نويسد:

هر يك از ممكنات، مظهر يك اسم از اسماي حقند، هر چند گفتن و شنيدن اين سخن دشوار است ولي حقيقت اين است كه: شيطان هم مظهر اسم "يا مضلّ" است. (حسن‏زاده، حسن: يازده رساله فارسي، رساله انه الحق، 288، به نقل از رساله شعراني).

بلكه رساله "نور علي نور، در ذكر و ذاكر و مذكور"، براساس عقيده وحدت وجود شيطان را به "شكر رازقش اندر سجود!!" و "همه حسن" و "همه عشق" و "همه شور" و "همه وجد" و "همه مجد" و "همه نور" و "همه حي" و "همه علم" و "همه شوق" و "همه نطق" و "همه ذكر" و "همه ذوق" دانسته، مي‏نويسد:

بقاي موجودات به هويت الهيه است كه در همه ساري است... لذا هر جا كه اين هويت است، عين حيات و علم و شعور و ديگر اسماء جمالي و جلالي است... پس اين هويت ساريه كه به نام وجود مساوق حق است، عين ذكر است و خود ذاكر و مذكور است...

چو يك نـور اسـت در عالـي و داني               غذاي جمـله را ايـن نــور دانـي

بر اين خوان كرم از دشمن و دوست               همه مرزوق رزق رحمـت اوست

ازين سفـره چـه شيـطان و چـه آدم               بـه اذن حـق غـذا گيـرند بـا هـم

چـو رزق هر يـكي نور وجود است               به شـكر رازقش اندر سجود است

همه حسن و همه عشق و همه شور               همه وجـد و همه مجد و همه نور

همه حي و هـمه عـلم و همه شوق               همه نطـق و همـه ذكر و همه ذوق

و چون به سرايت ذكر در جميع عبد آگاهي يافتي بر آن باش كه يكپارچه ذكر باشي، و به ذكرت ذاكر كه خودت ذكر و ذاكر و مذكور خودي كجا است كه خالي از نور وجود است؟ و كدام موطن است كه در حيطؤ اين سلطان نباشد؟ و با نور وجود حقي ـ كه غيرمتناهي است، و به تعبير ديگر وحدت شخصيؤ حقؤ حقيقيؤ اين وجود است، و به عبارت ديگر "بسيط الحقيقة كل الأشياء"، و به بيان مبين خود او كه "الصمد" است ـ كدام ذرّه‏اي را با او بينونت شي‏ء از شي‏ء يعني بينونت عزلي است. (حسن‏زاده، حسن: نور علي نور، در ذكر و ذاكر و مذكور، 48).

در "الهي‏نامه" آمده است:

صمد تويي كه جز تو پري نيست، و تو همه‏اي كه صمدي. (حسن زاده، حسن: الهي نامه، 49 ).

رساله "وحدت از ديدگاه عارف و حكيم" به نقل از "ابن عربي" مي‏نويسد:

إن الحقّ المنزّه هو الخلق المشبّه. (حسن زاده، حسن: وحدت از ديدگاه عارف و حكيم، 76 ).

نيز اهل عرفان مي‏گويند:

واجب الوجود كلّ الأشياء، لا يخرج عنه شيء من الأشياء. (حسن زاده، حسن: وحدت از ديدگاه عارف و حكيم، 2 / 368 ).

و مي‏گويند:

هو وجود الأشياء كلّها. (ملاصدرا: شرح اصول كافي، شرح حديثِ اول از باب اول ).

و مي‏گويند:

سبحان من أظهر الأشياء وهو عينها. (ابن عربي: فتوحات، 2 / 459 ).

و مي‏گويند:

من عرف نفسه بهذه المعرفة فقد عرف ربّه، فإنّه علي صورة خلقه، بل هو عين هويته وحقيقته. (ابن عربي، فصوص الحكم، الفص الشعيبي: 286 ).

و مي‏گويند:

إنها [الذات الإلهية] الظاهر بصور الحمار والحيوان. (شرح قيصري بر فصوص الحكم، 252).

و مي‏گويند:

غير متناهي كه صمد حق است به حيث كه لا يخلو منه شي‏ء ولا يشذّ منه مثقال عشر عشر أعشار ذرة. (حسن زاده، حسن: انه الحق، 46).

و مي‏گويند:

      بي‏زارم از آن كهنه خدايي كه تو داري            هر لحظه مرا تازه خداي دگر استي

(حسن زاده، حسن: هزار و يك نكته، 33).

و مي‏گويند:

الوجود والموجود، منحصرة في حقيقة واحدة شخصية، لا شريك له في الموجودية الحقيقية، ولا ثاني له في العين، وليس في دار الوجود غيره ديار... فالعالم متوهّم ما له وجود حقيقي. (ملا صدرا: اسفار، 2/292 ).

رجعت العلّية والإفاضة إلي تطوّر المبدأ الأوّل بأطواره. (ملا صدرا: مشاعر، 83 ).

و مي‏گويند:

إن العارف من يري الحق في كل شيء بل يراه عين كل شيء. (ابن عربي، فصوص الحكم: 192، انتشارات الزهرا، چاپ اول، سال 1366).

و مي‏گويند:

( فاذا شهدْناه شهدْنا نفوسَنا ) لأن ذواتنا عين ذاته، لا مغايرة بينهما إلاّ بالتعين والإطلاق،... و( إذا شهدَنا ) أي الحقّ ( شهِدَ نفسَه ) أي ذاته الّتي تعينت وظهرت في صورتنا. (شرح فصوص الحكم، 389).

و مي‏گويند:

والعارف المكمّل من رأي كلّ معبود مجلي للحقّ يعبد فيه، ولذلك سمّوه كلّهم إلها مع اسمه الخاصّ بحجر أو شجر أو حيوان أو إنسان أو كوكب أو ملك. (ابن‏عربي: فصوص الحكم، انتشارات الزهرا، چاپ اول، 1366، 195).

و مي‏گويند:

اگر مسلمان كه قائل به توحيد است و انكار بت مي‏نمايد بدانستي و آگاه شدي كه في‏الحقيقه بت چيست و مظهر كيست و ظاهر به صورت بت چه كسي است، بدانستي كه البته دين حق در بت‏پرستي است. بت را هم حق كرده و آفريده است، و هم حق گفته كه بت‏پرست باشند... و هم حق است كه به صورت بت ظاهر شده است... و چون او به صورت بت متجلّي و ظاهر گشته است، خوب و نكو بوده است... چون في‏الحقيقه غير حق موجود نيست، و هر چه هست حق است. (لاهيجي، محمد: شرح گلشن راز، 639 ـ 647).

و مي‏گويند: مسلمان گر بدانستي كه بت چيست   بدانستي كه دين در بت‏پرستي است

ما عدمهاييم و هستي‏ها نما          تو وجود مطلقي هستي‏ما

و مي‏گويند:

إنّ المعبود هو الحقّ في أي صورة كانت، سواء كانت حسّية كالأصنام، أو خيالية كالجنّ، أو عقلية كالملائكة. قيصري: (شرح فصوص الحكم، 524).

و مي‏گويند:

كل ما هو بسيط الحقيقة فهو بوحدته كل الأشياء، لا يعوزه شيء منها... إن البسيط كل الموجودات من حيث الوجود والتمام. ملاصدراي شيرازي: (عرشيه، 221 ـ 222).

و مي‏گويند:

كل ما ندركه فهو وجود الحق في أعيان الممكنات... وإذا كان الأمر علي ما ذكرته لك فالعالم متوهم ما له وجود حقيقي، فهذا حكاية ما ذهب إليه العرفاء الإلهيون والأولياء المحقّقون. (ملاصدراي شيرازي، اسفار، 2 / 294).

و مي‏گويند:

أما الواجب جل ذكره فليس له حد محدود... ولا نهاية لوجوده... فلا يخلو عنه سماء ولا أرض ولا سماء ولا بر ولا بحر ولا عرش ولا فرش. (ملاصدرا: اسفار، 6 / 271 ـ 272).

و مي‏گويند:

إن وجوده تعالي لا يشوب بعدم شيء من الأشياء. (ملاصدرا: عرشيه، 223).

و مي‏گويند:

إن جميع الموجودات عند أهل الحقيقة والحكمة الإلهية المتعالية عقلاً كان أو نفسا أو صورة نوعية من مراتب أضواء النور الحقيقي وتجليات الوجود القيومي. (ملاصدرا: اسفار، 2 / 291).

و مي‏گويند:

ليس في دار الوجود غيره ديار، وكل ما يترائي في عالم الوجود أنه غير الواجب المعبود فإنما هو... في الحقيقة عين ذاته. (ملاصدرا، اسفار، 2 / 292).

و مي‏گويند:

واجب الوجود صمد است، هيچ كمي و نبودي در آن راه ندارد... شواهد ربوبيه بدين معني اشارت دارد كه فرمود " كل بسيط الحقيقة من جميع الوجوه فهو بوحدته كل الأشياء "... و چون وجود غيرمتناهي است و شامل و جامع جميع خيرات و فعليات است كه هيچ چيزي از حيطه وجودي او خارج نيست اشاره بدان نتوان كرد. (حسن‏زاده آملي، حسن: خيرالاثر در ردّ جبر و قدر، 201 ـ 202).

و در " الهي نامه " چنين آمده است:

صمد فقط تويي كه جز تو پُري نيست، و تو همه‏اي كه صمدي.(6)

الهي، همه گويند خدا كو، حسن گويد جز خدا كو. (حسن‏زاده آملي: الهي نامه، 49).

الهي، از من برهان توحيد خواهند، و من دليل تكثير. (همان، 13).

الهي، از حسن پرسند توحيد يعني چه؟ حسن گويد تكثير يعني چه؟ (همان،.14).

الهي، دو وجود ندارد، و يكي را قرب و بعد نبود. (همان،.15).

الهي، نهر بحر نگردد ولي تواند با وي بپوندد و جدولي از او گردد. (همان،.18).

الهي، كي شريك دارد تا تو را شريك باشد؟!

الهي، من واحد بي شريكم، چگونه تو را شريك باشد؟! (همان، 22).

الهي، قول و فعل قائل و فاعلند در لباس ديگر كه " كل يعمل علي شاكلته " در كتاب تدوين و تكوين جز مصنف آن كيست؟!

الهي، عمري كو كو مي‏گفتم و حال هو هو مي‏گويم. (همان، 28).

الهي، از من و تو گفتن شرم دارم، انت انت. (همان، 32).

الهي، تا به حال مي‏گفتم: " لا تأخذه سنة و لا نوم "، الآن مي‏بينم مرا هم " لا تأخذني سنة و لا نوم ". (اين جمله در چاپهاي بعدي تغيير داده شده است.) (همان، چاپ اول، 24).

الهي، شكرت كه دي دليل بر اثبات خالق طلب مي‏كردم و امروز دليل بر اثبات خلق مي‏خواهم. (همان، چاپ اول، 66).

الهي، حسن تويي و حسن حسن‏نما است. (همان، چاپ اول، 74).

الهي، تا حال تو را پنهان مي‏پنداشتم حال جز تو را پنهان مي‏دانم. (همان، چاپ اول، 78).

الهي، چگونه حسن از عهده شكر جودت برآيد كه دار نامتناهي وجودت را به او بخشيدي. (همان، 57).

الهي، از گفتن نفي و اثبات شرم دارم كه اثباتيم، " لا إله إلا اللّه‏ " را ديگران بگويند و " اللّه‏ " را حسن. (همان، 70).

نيز اهل عرفان مي‏گويند:

آنـان كه طلــب‏كار خـداييــد خــداييـد            بيـرون ز شمـا نيســت شماييد شماييد

چيزي كه نكرديد گم از بهـر چـه جوييـد             وانـدر طلـب گـم نـشــده بهر چراييد

اسـميـد و حـروفيـد و كلاميـد و كتابيـد               جبـريـل امينيـد و رســولان سـماييــد

در خـانـه نشينيـد مـگرديـد بـه هر سوي            زيـرا كه شمـا خـانه و هم خانه خداييد

ذاتيد و صفاتيد و گهي عرش و گهي فرش             در عيـن بقــاييـد و منــزه ز فنـاييـــد

خواهيـد ببينيــد رخ انــدر رخ معشــوق            زنـگار ز آيينــه به صيقـــل بزداييـــد

هر رمـز كه مـولا بسـرايـد بـه حقيـــقت            مي‏دان كه بدان رمـز سزاييــد سزاييــد

شمس الحق تبريز چو سلطان جهـان است            آن‏هـا كه طلـب‏كار سخـاييـد كجاييـد[1]

و مي‏گويند:

معيت حق سبحانه با بنده نه چون معيت جسم است با جسم، بلكه چون معيت آب است با يخ، و خشت با خاك، چون تحقيق وجود يخ و خشت كني غير از آب و خاك هيچ نخواهي يافت، و خواهي دانست كه آنچه تو او را يخ و خشت مي‏خواني توهّمي و اعتباري بيش نيست، و توهّم و اعتبار، عدمِ محض. اينجا بشناس كه حقيقت تو چيست. (روجي، شمس الدين محمد: مجله معارف، ش 44).

و مي‏گويند:

كيف لا يكون اللّه‏ سبحانه كل الأشياء، وهو صرف الوجود الغير المتناهي شدة وغني وتماما؟ فلو خرج عنه وجود، لم يكن محيطا به لتناهي وجوده دون ذلك الوجود! تعالي عن ذلك. بل إنكم لو دليتم بحبل إلي الأرض السفلي لهبط علي اللّه‏. (فيض كاشاني، محسن: عين اليقين، 305).

و مي‏گويند:

سالك... توجّه به نفس خود بنمايد تا كم كم تقويت شده به وطن مقصود برسد كه حتي در حين تلاوت قرآن بر او منكشف شود كه: قاري قرآن خداست جلّ جلاله... تمام افعال، در جهان خارج استناد به ذات مقدس او دارد، و مي‏فهمد كه فعل از او سر نمي‏زند بلكه از خداست... در اين مرحله سالك جز خدا را نخواهد شناخت، بلكه خدا خود را و مي‏شناسد و بس [كاملاً دقت شود!] ذات، ذات مقدّسِ حضرت خداوند است. حسيني تهراني، محمدحسين: (رساله لبّ اللباب، 154 – 158).

سالك راه خدا از اينجا سعي مي‏كند كه حبّ و عشق محبوب را فراموش كند، تا به كلّي از تغاير كثرت گذشته، قدم خود را در عالم وحدت بنهد. (حسيني تهراني، محمدحسين: رساله لبّ اللباب).

و مي‏گويند:

معناي وحدت وجود، به كلّي معناي تعدّد و تغاير را نفي مي‏كند، و در برابر وجود مقدّس حضرت احديت تمام موجودات متصوّره را جزء موهومات مي‏شمارد، وليس في الدار غيره ديار. (حسيني تهراني، محمد حسين: رساله لبّ اللباب، 127).

و مي‏گويند:

... آب خداست، وضو خداست، جايي نيست كه خدا نيست. (حسيني تهراني، محمدحسين: روح مجرد، 424، انتشارات علامه طباطبايي، چاپ ششم، شعبان 1421 قمري).

و مي‏گويند:

محي‏الدين عربي و تمامي عرفاي باللّه‏ مي‏گويند: معرفت خداوند براي انسان ممكن است... و لقاي او فناي در ذات اوست، زيرا در صورت غير فنا، او شناخته نشده است، و در صورت تحقق فنا، ديگر غيري بر جاي نمانده است تا غير خدا بتواند او را بشناسد. در آنجا خداست كه خود را مي‏شناسد. (حسيني تهراني، محمدحسين: روح مجرد، 70، انتشارات علامه طباطبايي، چاپ ششم، شعبان 1421 قمري).

و مي‏گويند:

لا قدرة ولا فعل إلا لله خاصة. (حسن زاده، حسن: نور علي نور در ذكر و ذاكر و مذكور، 94).

و مي‏گويند:

سالك از هر چه در قيد تعين آيد اعراض نمايد، و نفي همه كند، و علي الدوام متوجّه ذات حق باشد تا... ببيند كه: همه عالم خودِ اوست، و همه با وي قائمند، و جسمانيات و روحانيات بالكل مظاهر اويند، و او را در هر جا به نوعي تجلّي و ظهور است. (لاهيجي، محمد: شرح گلشن راز، 158).

و مي‏گويند:

ذكر ما هميشه از توحيد است، وحدت وجود مطلبي است عالي و راقي، كسي قدرت ادراك آن را ندارد... من نگفتم: "اين سگ خداست". من گفتم: "غير از خدا چيزي نيست" [كاملاً دقت شود!]... وجود بالإصالة و حقيقة الوجود در جميع عوالم... اوست تبارك و تعالي، و بقيه موجودات هستي ندارند و هست‏نما هستند. (حسيني تهراني، حسين: روح مجرّد، 515).

و مي‏گويند:

جملة المحسوسات عدم وهباء. (حسيني تهراني، حسين: روح مجرّد، 448).

[2]  . برخي از كساني كه معرفت و شهود ذات خداوند را امري ممكن مي‏دانند ، به افزوده آخر دعاي امام حسين عليه‏ السلام در روز عرفه استناد مي‏كنند ، براي بيان اشتباه اين افراد اين گفتار مرحوم مجلسي را مي‏آوريم :

" قد أورد الكفعمي " ره " أيضا هذا الدعاء في البلد الأمين ، وإبن طاووس في مصباح الزائر كما سبق ذكرهما ، ولكن ليس في آخره فيهما بقدر ورق تقريبا وهو من قوله " إلهي أنا الفقير في غناي " إلي آخر هذا الدعاء ، وكذا لم يوجد هذه الورقة في بعض النسخ العتيقة من الإقبال أيضا ، وعبارات هذه الورقة لا تلائم سياق أدعية السادة المعصومين أيضا ، وإنما هي علي وفق مذاق الصوفية ، ولذلك قد مال بعض الأفاضل إلي كون هذه الورقة من مزيدات بعض مشايخ الصوفية ومن إلحاقاته وإدخالاته . وبالجملة هذه الزيادة إما وقعت من بعضهم أولا في بعض الكتب ، وأخذ إبن طاووس عنه في الإقبال غفلة عن حقيقة الحال ، أو وقعت ثانيا من بعضهم في نفس كتاب الإقبال ، ولعل الثاني أظهر علي ما أومأنا إليه من عدم وجدانها في بعض النسخ العتيقة وفي مصباح الزائر ، واللّه‏ أعلم بحقائق الأحوال . (بحار الأنوار ، 98 / 227).

[3]  . [جناب آقاي ر. توجه نفرمودند كه آقاي ش فرمودند: پس از اينكه ما به مباني و حرف‏هاي ديگر گوينده مراجعه كرديم و ديديم كه حرفش قابل تاويل نيست و نادرستي آن آشكار شد ديگر درست نيست كه صرف شخصيت گوينده ما را از حقيقت جويي باز بدارد (م).]

[4]  . و در نظر آقايان فلاسفه ماهيات و همان حدود وجود و جنبه‏هاي عدمي اشياء چيزي ديگري نيستند (م).

[5]  . نتيجه اينكه وقتي گفته مي‏شود خدا داراي كلمات اشيا است يعني داراي وجود آن هاست. (م).

[6]  . اين نتيجه‏گيري‏ها همه بر خلاف مباني فلسفي است زيرا در مورد عدم كه حرفي نداريم وجودها را هم خداي فلسفه بايد در خودش داشته باشد. (م)

[7]  .كما اينكه فلسفه مي‏گويد آنچه كه خلق است خداوند عين همان است و بيشتر. (م).

[8]  . اين نتيجه‏گيري غلط است بلكه بايد گفت: پس اگر در اين حصولي محدود است در آن جا حصولي نامحدود است، و اگر هر مرتبه از وجود در مكاني محدود است پس او وجودي نامحدود و در در مكاني نامحدود است! (م)

[9]  . خلاصه سير بحث چنين شد كه جناب آقاي ش فرمودند: فلسفه به وجود خالق و آفريدگاري كه ماوراي عالم امكان باشد و همه ممكنات را آفريده باشد معتقد نيستند بلكه مجموعه ممكنات را يك حقيقت نامتناهي مي‏دانند كه خود آن واجب الوجود و بي نياز از علت و آفريننده مي‏باشد ولي به هر فرد يا جزء يا مرتبه از آن كه نگريسته شود بايد نام معلول بر آن نهاد.

جناب آقاي ر. در مجموع دو موضع داشتند: اول اينكه پذيرفتند چنين عقيده‏اي مساوي با انكار وجود خداوند و مخالف عقيده امير المومنين بوده و عقيده‏اي نادرست و باطل مي‏باشد و حتي باورشان نمي‏شد كه كسي چنين مطلبي را فرموده باشد.

موضع دومشان اين بود كه به دفاع از اين عقيده پرداختند و ادله فلاسفه و وحدت وجودي‏ها را در راستاي توجيه اين عقيده تقرير و بيان كردند.

در مورد موضع دوم ايشان مي‏گوييم كه توجيهات و ادله‏اي كه فلاسفه در اين مورد آورده‏اند فعلاً محل بحث ما نبود گذشته از اينكه بر اهل فن روشن است كه توجيهات ايشان تماما نادرست و سفسطه مي‏باشد و در محل خود پاسخ همه آن‏ها داده شده است، طالبين مي‏توانند رجوع كنند به كتاب‏هايي كه در اين مورد نوشته شده است.

و لكن مهم همان موضع اول است كه ايشان صريحا آن را باطل دانستند و اعتراف كردند كه چنين عقيده‏اي مخالف عقيده خداپرستي مي‏باشد. (م).