از ابتداي ظهور فلسفه و عرفان در ميان مسلمانان تا امروز، بين آراي فلسفي و عرفاني با عقايد فقها و متكلمين و پاسداران حريم اعتقادي ما ـ از مرحوم شيخ مفيد و سيد مرتضي و شيخ طوسي و... گرفته تا مرحوم خواجه نصيرالدين طوسي و علامه حلي و علامه مجلسي و شيخ انصاري و به طور كلي جمهور فقها و علماي مكتب ـ تقابل و تضاد وجود داشته و دارد، بلكه ريشه اين اختلاف و مقابله به زمان خود معصومين عليهم السلام مي‏رسد چنانكه بحث‏هاي امام رضا عليه السلام در مجلس مأمون عباسي با عمران صابي و سليمان مروزي ـ كه دو فيلسوف تمام عيار بودند ولي در آن زمان فلاسفه هم با عنوان متكلم شناخته مي‏شدند ـ نمونه كاملي از اين تضاد و تقابل و تباين و تخالف را نشان مي‏دهد.

گرچه بحث‏ها و نقدها و رد و ابطال‏هاي اعيان مكتب ما در رابطه با عقايد نادرست فلسفي و عرفاني به طور كامل در دسترس همگان مي‏باشد اما در قرون اخير يکي از بزرگان منتقدان فلسفه و عرفان، جناب ميرزا مهدي اصفهاني، پس از اينكه مدت‏هاي مديدي از عمر خويش را به اشتغال مطالب فلسفي و سير و سلوک‎‏هاي عرفاني سپري نموده است از نجف اشرف به مشهد مقدس نقل مكان نموده و شديدا به نقد فلسفه و عرفان پرداخته و شاگرداني تربيت كرده است.

اخيرا برخي، نام مجموعه فكري ايشان و پيروانشان را "مكتب تفكيک" نهاده‏اند، اما چنين مي‎نمايد كه مكتب ايشان گرچه شديدا در مقام نقد و ابطال فلسفه و عرفان صورت يافته است ولي در مقام اثبات، همان مطالب فلاسفه و عرفا را تحويل داده و با مباني مكتب عقل و وحي و اعتقادات فقها و علماي بزرگوار شيعه مباين مي‏باشد.

با انتشار عقايد ايشان، گروهي از ناظران و منتقدان از ارزش و استحکام والاي مباني فقه المعارف و عقايد بزرگان مکتب غافل شده و نظريات پيروان ميرزا را به حساب دين و آيين و عقايد مدافعين بزرگ مکتب گذاشته، و در مقام نقد ايشان آشکارا به دفاع از عقايد فلسفي و عرفاني پرداخته‎اند. اينك ما به ياري خداوند متعال براي زدودن هرگونه غبار از چهره مباني و عقايد مکتب وحي و برهان و فقيهان و عالمان بزرگ، در اين نوشته به بررسي تطبيقي نظريات گروه‏هاي مختلف:

1) فلاسفه و عرفا. 2) مکتب تفكيک.3) جمهور متکلمين و علما و فقهاي مکتب، و عموم اهل توحيد مي‏پردازيم.

در برخي موارد به نمونه‏هاي مختصري از سخنان مکتب ميرزا اشاره كرده، و در بخش سوم شواهد بيشتري از سخنان ايشان را آورده‏ايم.

نقد ما هرگز متوجه شخصيت عالمان بزرگواري که عمري را در راه نيل به معارف مکتب وحي سپري نموده‎اند نيست. نيک مي‎دانيم بزرگاني که کلمات آن‎ها را آورده‎ايم به مقتضاي فطرت پاک عقلي و ديني خود قطعا نه خود را خدا مي‌‌دانند و نه مجبور در افعال، بلکه هدف ما نشان دادن تباين عقايد والاي مکتب وحي، با تحليل‎هاي ارائه شده بر اساس مباني معارف بشري مي‎باشد. بدون شک تبيين معارف اهل بيت عليهم السلام در مقابل نظريات بشري نه تنها مخالف اهداف آن بزرگواران و ساير ارادت‎مندان معارف اهل البيت عليهم السلام نيست بلکه از مهم‎ترين انتظارات ايشان از ما، و از بهترين هداياي ما به ارواح آنان خواهد بود.

تأکيدا بيان مي‎کنيم که تأملات و اشکالات ما فقط در مورد نوشته‎هاي شخص ميرزا مهدي اصفهاني و پيروان و مدافعان نظريات ايشان بوده، و ساير مدافعان گران‎قدر مکتب وحي و برهان، و منتقدان بصير فلسفه و عرفان و انديشه‎هاي موهوم بشري را شامل نمي‎شود.

تباين حقيقي، يا اعتباري خالق و مخلوق؟!

نسبت ذات خداوند متعال با ساير اشيا، بر اساس ضرورت اديان و براهين، و عقايد اهل توحيد اين است كه او تبارك و تعالي ذاتي است فراتر از داشتن زمان و مكان و اجزا و ابعاد كه ساير موجودات را بدون سابقه وجودي آن‏ها (لا من شيء) آفريده است و چنانچه اراده فرمايد همه آن‏ها را نيست و معدوم نمايد هيچ امتناعي ندارد. بنابراين كاملا غلط است كه كسي موجودات و مخلوقات را "مرتبه‏اي"يا "حصه‏اي" يا "جزئي" يا "قبسي" يا "پرتوي" يا "جلوه‏اي" يا "صورتي" از ذات خداوند متعال بداند و بگويد اگر به مخلوقات از لحاظ صورت و شكل و شبح و حد وجود (ماهيت) آن‏ها نگاه كنيم غير از خداوندند ولي اگر از شكل و شبح و صورت و تعين و هاذيت (وجود قابل اشاره) آن‏ها صرف‏نظر شود جز خداوند هيچ چيز ديگري نيستند.

در مقابل عقيده فوق، اصحاب معرفت بشري مي‏گويند:

چون ذات خداوند نامتناهي است و محدود به هيچ حد عدمي نمي‏باشد و هيچ‏گونه فقدان و كمبودي در آن نيست ما نمي‏توانيم عقيده‏اي را كه بيان شد بپذيريم، يعني نمي‏توانيم قبول كنيم كه خداوند متعال چيزي را آفريده و وجودي را جعل كرده يا قادر به از بين بردن آن باشد چه اينكه اگر خداوند اين وجود مخلوق و آفريده شده و مجعول را نداشته است لازم مي‏آيد كه نامتناهي نبوده فاقد اين وجود، و محدود، و مركب از وجود و عدم گردد، و اگر اين وجود را داشته است پس جعل و خلق آن محال است. بنابراين ما بايد بپذيريم كه وجود، حقيقتي است كه اصلا قابل جعل و خلق نيست بلكه تنها صورت‏ها و شكل‏ها و تطورات و شبح‏هاي آن (كه نام آن، "حدود وجود" و "ماهيات" است) عوض مي‏شود. و ناچار بايد بگوييم:

الف) وجود نه قابل جعل و خلق است (و گرنه لازم مي‏آيد كه خداوند نامتناهي نبوده و محدود و مركب از وجود و عدم باشد)، و نه قابل عدم و از بين رفتن (و گرنه لازم مي‏آيد كه ذات و هستي خداي نامتناهي، قابل عدم و نيستي باشد).

ب) خلقت و آفرينش به معناي خلق لا من شيء و جعل وجود نيست. بلكه وقتي مي‏گوييم اشيا آفريده و خلق شده‏اند بايد منظورمان اين باشد كه صورت‏ها و اشباح و حدود و ماهياتي كه بر وجود عارض شده و مالك وجود خدا مي‏گردند حادث مي‏باشند، نه اينكه اصل وجود آن‏ها با صرف نظر از تعيناتشان پديد شده، و لا من شي‏ء، خلق شده باشد. نتيجه اين استدلال همين است كه بگوييم: وجود اشيا بدون لحاظ هاذيتشان و با صرف‏نظر از تعيناتشان جز وجود خداوند چيزي نيست، لذا ممكن نيست كه از اين نظر حادث شده، و لا من شي‏ء وجود يافته و خلق شده باشند.

ج) معناي عدم سنخيت خالق و مخلوق را هم بايد اين‏گونه معنا كنيم كه صورت‏ها و اشباح و اشكال وجود (كه حقيقت اشيا و مخلوقات چيزي جز آن نيست) با خود وجود (كه چيزي جز خداوند نيست) هم‏سنخ او نمي‏باشند (مباينت صفتيه، با سنخيت ـ بلکه وحدتٍ ـ از حيث حقيقت وجود بدون تعين)، نه اينكه بگوييم اشيا و مخلوقات از نظر وجود و با صرف‏نظر از شكل و شبح و تعينشان باز هم با خداوند مباين بوده و هم ‏سنخ نمي‏باشند.

كساني كه تفاوت خداوند با اشيا و مخلوقات را تنها از حيث تعين و عدم تعين دانسته‏اند گاهي خودشان را به دو گروه تقسيم كرده‏اند:

اول: كساني كه وجود را منحصر به خدا دانسته جز او همه چيز را اوهام و خيالات مي‏دانند.

دوم: كساني كه وجود را منحصر به خدا مي‏دانند ولي در عين حال مي‎خواهند براي غير خداوند هم حقيقتي قائل شده، و مخلوقات را هم واقعا چيزهايي بدانند، لذا در اين مسير مي‏گويند:

معناي چيز بودن اشيا و غيريت آن‏ها با خداوند همين است كه آن‏ها اشباح و اظله و حدود و تعينات وجودند كه البته همين شبح و ظل و ماهيت بودن آن‏ها هم به وجود است نه اينكه واقعياتي باشند كه از حيث وجود با صرف‏نظر از تعيناتشان حقيقت و واقعيتي غير از خداوند داشته باشند (نظريه عرفاي شامخين ـ البته به تعبير خودشان‎ ـ البته مخفي نماند كه اين دو مذهب ـ مذهب جهله متصوفه و مذهب عرفاي به قول خودشان شامخين ـ عينا يكي است و اصلا چنين دوئيتي حقيقت ندارد).

به عبارت ديگر اين افراد مي‎گويند:

ما وجود غير خدا را انکار نمي‎کنيم، اما اين اغيار جز ماهيات و اشباح و تعينات وجود ـ که موجوديت آنها نيز به وجود است نه اين که وجودي غير از وجود خدا داشته باشند و وجود خداوند را محدود سازند ـ چيز ديگري نيستند.

بايد توجه داشت كه اين دو نظريه، بر فرض هم كه تفاوتي داشته باشد اما از نظر اساس و جوهر خود در مقابل نظريه عموم علما و فقها و متكلمين و اهل توحيد مي‏باشد.

پاسخ توهم نادرست تمامي اين افراد ـ كه ذات خداوند را نامتناهي و داراي امتداد وجود انگاشته و امر خلقت به معناي جعل و خلق وجود را محال مي‏دانند ـ اين است كه:

"تناهي و عدم تناهي" از ويژگي‏هاي اشياي داراي اجزا، و امتداد، و حادث، و ممكن، و مخلوق است، لذا به چيزي که اصلا جزء و کل و امتداد وجودي ندارد نه متناهي گفته مي‎شود و نه نامتناهي. به عبارت ديگر "تناهي و عدم تناهي" دو معناي نقيض هم نيستند، بلكه مانند "ملكه و عدم" براي اشياي متجزي و مخلوق مي‏باشند و خداوند متعال كه خالق تمامي اشياي داراي مقدار و اجزا و كوچك و بزرگ است ذاتا مباين با همه آن‏ها مي‏باشد و خود او نه كوچك است و نه بزرگ، و نه متناهي و نه نامتناهي.

امام جواد عليه ‏السلام مي‏فرمايند:

إن ما سوي الواحد متجزيء، والله‏ واحد أحد لا متجزيء ولا متوهم بالقلة والكثرة، وكل متجزىء أو متوهم بالقلة والكثرة فهو مخلوق دال علي خالق له.[1]

جز خداوند يگانه، همه چيز داراي اجزا است، و خداوند يكتا نه داراي اجزا است و نه قابل تصور به پذيرش كمي و زيادي. و هر چيزي كه داراي اجزا بوده، يا قابل فرض كمي و زيادي باشد، مخلوق بوده، دلالت بر اين مي‏كند كه او را خالقي مي‏باشد.

امير المؤمنين عليه ‏السلام مي‏فرمايند:

ليس بذي كبر امتدت به النهايات فكبرته تجسيما، ولا بذي عظم تناهت به الغايات فعظمته تجسيدا، بل كبر شأنا وعظم سلطانا.[2]

بزرگي او اين‌گونه نيست كه جوانب مختلف، او را به اطراف كشانده باشند و گرنه در اين صورت تو او را تنها جسمي بزرگ انگاشته‏اي، و داراي چنان عظمتي نيست كه اطراف به او پايان يافته باشند، و گرنه در اين صورت تو او را تنها جسدي بزرگ پنداشته‏اي، بلكه او داراي بزرگي شأن و عظمت سلطنت است.

إنه أحدي المعني، يعني به أنه لا ينقسم في وجود ولا عقل ولا وهم، كذلك ربنا.[3]

خداوند حقيقتي واحد است، يعني نه در وجود، و نه در عقل، و نه در وهم، هرگز قابل انقسام نيست. چنين است پروردگار ما.

بنابراين، اصل و پايه شبهه و توهم افراد مذكور باطل و موهوم است. لذا تمامي نتايجي هم كه از آن گرفته‏اند باطل و نادرست بوده، و جداً بي‏اساس است كه كسي بگويد:"وجود خدا نامتناهي است[4] و نامتناهي بودن ذات او مجالي براي وجود غير او باقي نگذاشته است"، يا اينکه بپندارد: "محال است كه خداوند متعال وجود چيزي را جعل و خلق نمايد"، و بدتر از همه اينکه نتيجه بگيرد: "اشيا از حيث وجود چيزي جز خدا نيستند و تنها از نظر تعين و شكل و شبح و هاذيت خود با خدا تفاوت دارند".

رواياتي هم كه در زمينه متناهي نبودن خداوند وارد شده است در مقام سلب حد و تناهي و مقدار و اجزا از خداوند مي‎باشد، نه اينكه او را به عنوان موجودي نامتناهي اثبات كند كه نتيجه آن اين باشد كه ديگر نمي‏تواند وجودي را كه با صرف‏ نظر از تعينات آن غير از وجود خودش باشد خلق فرمايد. به عبارت ديگر روايات مورد اشاره، نشان‎گر فراتري ذاتي خداوند از قابليت و شأنيت اتصاف به تناهي و عدم تناهي بوده، و سالبه محصله‎اي مي‎باشند که شأنيت اتصاف موضوع به محمول را نفي مي‎کنند، نه معدولة المحمول.

خداوند متعال نه متناهي است، نه نامتناهي

اينک به توضيح بيشتر عقايد مختلف، در مورد نسبت ذات خداوند متعال با تناهي و عدم تناهي مي‎پردازيم.

نظريه عرفا و فلاسفه

در نظر فلاسفه و عرفا وجود خداوند نامتناهي است، و هر موجود ديگري كه فرض شود بايد به عنوان حصه‏اي يا مرتبه‏اي يا جزئي يا صورتي و تعيني از وجود او (مانند معناي حرفي نسبت به معناي اسمي، وجود ربطي) باشد. لذا هيچ چيزي غير از خدا وجود ندارد و گرنه لازم مي‏آيد كه وجود خداوند محدود به عدم آن شي‏ء گردد و مركب از وجود و عدم باشد. بنابراين غيريت‏ها تنها حدود و ماهيات و حدود وجودند و تنها از اين حيث واقعيت و حقيقتند كه ماهيت و حد وجودند نه اينكه وجودي غير از وجود نامتناهي خداوند باشند.

اسفار مي‏نويسد:

إن الوجود حقيقة واحدة هي عين الحق وليس للماهيات والاعيان الامكانية وجود حقيقي... وإن الظاهر في جميع المظاهر والماهيات والمشهود في كل الشؤون والتعينات ليس إلا حقيقة الوجود بل الوجود الحق بحسب تفاوت مظاهره وتعدد شؤونه وتكثر حيثياته... بل الممكنات باطلة الذوات هالكة الماهيات أزلا وأبدا والموجود هو ذات الحق دائما وسرمدا... فانكشف حقيقة ما اتفق عليه أهل الكشف والشهود من أن الماهيات الامكانية أمور عدمية... بمعني أنها غير موجودة لا في حد أنفسها بحسب ذواتها ولا بحسب الواقع... كما قيل شعرا:

وجود اندر كمال خويش ساري است

تعيــن‏ها امــور اعتبــــاري است

... وفي كلمات المحققين إشارات واضحة بل تصريحات جلية بعدمية الممكنات أزلا وأبدا... فإذن لا موجود إلا الله‏... وكتب العرفاء كالشيخين العربي وتلميذه صدر الدين القونوي مشحونة بتحقيق عدمية الممكنات وبناء معتقداتهم ومذاهبهم علي المشاهدة والعيان.[5]

همانا "وجود "، حقيقت واحدي است كه عين حق مي‏باشد و ماهيات و اعيان امكاني داراي وجود حقيقي نيستند... و آن چيزي كه در همه مظاهر و ماهيات ظاهر، و در همه شؤون و تعينات مشهود و آشكار است چيزي جز حقيقت وجود نبوده، بلكه چيزي جز وجود حق به حسب تفاوت مظاهر و تعدد شؤون و تكثر حيثيات آن نمي‏باشد...

ممكنات ازلا و ابدا ذاتشان باطل و ماهيتشان هالك است، و آنچه پيوسته و دائما موجود است همان ذات حق است... بنابراين حقيقت آنچه اهل كشف و شهود بر آن اتفاق دارند ظاهر مي‏شود كه مي‏گويند ماهيات امكاني اموري عدمي و غيرموجودند... به اين معني كه آن‏ها اصلا موجود نيستند نه در حد نفس خود و به حسب ذاتشان، و نه به حسب واقع...

وجود اندر كمال خويش ساري است

تعيــن‏ها أمــور اعتبــــاري است

... و در كلمات محققين اشارات آشكاري، بلكه تصريحات روشني بر اين مطلب است كه: ممكنات ازلا و ابدا عدمي هستند... بنابراين هيچ موجودي جز خدا در كار نيست... و كتب عرفا مانند شيخ عربي و شاگردش صدرالدين قونوي پر از تحقيق درباره عدمي بودن ممكنات است، و بناي اعتقادات و مذاهب ايشان بر مشاهده و عيان است.

و مي‎نويسد:

إن لجميع الموجودات أصلا واحدا أو سنخا فاردا هو الحقيقة والباقي شؤونه، وهو الذات وغيره أسماؤه ونعوته، وهو الاصل وما سواه أطواره وشؤونه، وهو الموجود وما ورائه جهاته وحيثياته... فما وصفناه أولا إن في الوجود علة ومعلولا بحسب النظر الجليل قد آل آخر الامر بحسب السلوك العرفاني إلي كون العلة منهما أمرا حقيقيا والمعلول جهة من جهاته ورجعت علية المسمي بالعلة وتأثيره للمعلول إلي تطوره وتحيثه بحيثية لا انفصال شيء مباين عنه.[6]

همانا جميع موجودات را ريشه و اصل واحدي است كه واقعيت تنها همان است و بقيه همه شؤون آنند، تنها او حقيقت است و غير او اسما و اوصاف او مي‏باشند، اصل او است و ما سواي او صورت‏ها و شؤون اويند، موجود تنها اوست و بعد از آن همه جهات و حيثيات اويند...

پس اينكه ما در ابتداي امر بنابر انديشه بزرگ گفتيم كه در صحنه وجود علت و معلولي هست، به اقتضاي سلوك عرفاني در پايان به آنجا كشانده شد كه: از آن دو، تنها علت، امر حقيقي است و معلول جهتي از جهات آن مي‏باشد، و عليت و تأثير آن چيزي كه علت ناميده شده است به دگرگون شدن و جهات مختلف پيدا كردن خود او بازگشت، نه به اين كه معلول چيزي غير از آن و جدا از آن باشد.[7]

و مي‏گويد:

فالحقيقة واحدة وليس غيرها إلا شؤونها وفنونها وحيثياتها وأطوارها ولمعات نورها وظلال ضوئها وتجليات ذاتها،

كل ما في الكــون وهم أو خيــــال

أو عكوس في المرايا أو ضلال]ظلال[[8]

پس حقيقت چيز واحدي است و چيزهاي ديگر جز شؤون و فنون و حيثيات و دگرگوني‏ها و شعاع‏هاي نور و سايه‏هاي پرتو و نمودهاي ذات او نيستند. همه موجودات يا وهم و خيالند، و يا صورت‏هاي آيينه‏اي و يا گمراهي‏ها [سايه‏ها] مي‏باشند.

استعمال اصطلاح تجلي و ظهور موافق با مباني تمامي فلاسفه بوده و در لسان فلاسفه مشاء نيز سابقه داشته است. ملا صدرا مي‎نويسد:

قال الشيخ الرئيس في بعض رسائله: الخير الاول بذاته ظاهر متجل لجميع الموجودات ولو كان ذلك في ذاته تأثيراً لغيره وجب ان يكون في ذاته المتعاليه قبول تاثير الغير وذلك خلف بل ذاته بذاته متجل. ولاجل قصور بعض الذوات عن قبول تجليه محتجب، فبالحقيقة لا حجاب الا في المحجوبين والحجاب هو القصور والضعف والنقص وليس تجليه الا حقيقة ذاته (لان تجليه ظهوره وظهور الشيء ليس مبايناً عنه والا لم يكن ظهور ذاك الشيء. حاشيه سبزواري، اسفار، 1/419).[9]

كتاب "علي بن موسي الرضا عليه ‏السلام والفلسفة الإلهية" مي‎نويسد:

كل ما عداه فهو فيضه، فلا يكون أمرا مبائنا عنه.[10]

هر چه غير خدا باشد رشحه ذات اوست پس جدا از او نمي‏باشد.

در "تعليقات كشف المراد" نيز وجود عقلي كه در پندار فيلسوفان صادر شده، و پديد آمده، از ذات احديت است، چيزي غير از وجود خداوند دانسته نشده، و در اين باره آمده است:

وما قالوه من أن العقل يعقل ذاته... فليس عقلا مبائنا وموجودا متمايزا عن فاعله سبحانه.[11]

اينكه گفته‏اند "عقل" ذات خود را مي‏يابد... موجودي مباين و متمايز و جدا از وجود آفريننده خود نيست.

الامر عند النظر التام فوق التفوه بالعلية والمعلولية لان الكل فيضه.[12]

چون به نظر تام نگريسته شود، امر (وجود خدا و خلق) بالاتر از عليت و معلوليت است، زيرا همه چيز ترشح وجود خداوند است.

إن التمايز بين الحق سبحانه وبين الخلق ليس تمايزا تقابليا، بل التمايز هو تميز المحيط عن المحاط بالتعين الاحاطي والشمول الاطلاقي... وهذا الاطلاق الحقيقي الاحاطي حائز للجميع، ولا يشذ عن حيطته شيء... وكون العلة والمعلول علي النحو المعهود المتعارف في الاذهان السافلة ليس علي ما ينبغي بعز جلاله وعظموته سبحانه وتعالي.[13]

تمايز بين خداوند و خلق، تمايز تقابلي و دوگانگي نيست، بلكه مانند چيزي است كه يکي درون ديگري قرار گرفته، و يكي از حيث اطلاق و بي‏قيد و بند بودن شامل ديگري بوده بر آن احاطه داشته باشد. اين مطلق و بي‏قيد بودن فراگير، همه چيزها را در خود دارد و هيچ چيزي از حيطه و دايره وجود آن خارج نخواهد بود. و تصور معناي علت و معلول به گونه معروف و مشهور آن كه در اذهان سطح پايين صورت گرفته است سزاوار عظمت و جلال خداوند نيست.

حــديث مـا ســوي ‏اللـه‏ را رهـــا كــن

به عقـل خويش ايــن را زآن جـدا كــن

چه شك داري درين كاين چون خيال است

كـــه با وحــدت دوئي عين ضلال است

هــــمه آن است و ايــن مانند عنقاست

جـز از حـــق جمـله اسـم بي‏مسمـاســت

انــا الحـق كشف اســــرار است مطـلق

بجـــز حـق كيسـت تا گـــويد انـا الحـق

هـر آن كـس را كه اندر دل شكي نيست

يقيــــن داند كه هستي جـز يكـي نيـست

جنــاب حضـرت حــق را دويـي نيـست

در آن حضــرت مـن و ما وتـويي نيست

مـن و مــا و تـو و او هســت يـك چيـز

كــــه در وحــدت نبـاشـد هيـچ تمييــز

حلــــول و اتحـاد ايـن جـا محـال اســت

كه در وحـدت دويـي عين ضـلال است[14]

تمام موجودات را حضرت حق دارا بود، در آن زمان كه خبر از آسمان نبود آسمان را دارا بود... تمام اشيا در مقام ذات مندرج بوده‏اند... تمام ذرات از آنجا تابش كرده است. عطا كننده قبل از عطا دارد ولي هنوز آن را به نمايش درنياورده است.[15]

والربط في مرحـلة الشهود عين ظهور واجـب الوجود

ولا يعـد في قــبال الظـاهر ظهـوره فضـلا عن المظاهر[16]

آن‏ها كه طــلبكار خداييــد خـــداييـد

حاجـت به طلب نيست شماييـد شماييــد

ذاتيد و صفاتيد و گهي عرش و گهي فرش

باقــي ز خــداييد و مــبرا ز فـناييـد[17]

در پاورقي "اصول فلسفه و روش رئاليسم" نيز آمده است:

قرآن مخلوقات را به نام آيات مي‏خواند... يعني حقيقت آن‏ها عين ظهور و تجلي ذات حق است... از نظر اهل عرفان و همچنين فيلسوفاني كه حكمت متعاليه را شناخته‏اند و مخصوصا مسائل وجود را آنچنانكه بايد ادراك كرده‏اند، دلالت مخلوقات بالاتر از اين است، طبق اين مشرب فلسفي، مخلوقات عين ظهور و نمايش ذات خداوندند، نه چيزهايي كه ظاهر كننده خداوندند... حاجي سبزواري در منظومه معروف خود مي‏گويد:

با هــمه پنهانيش هست در اعيــان عيـان

با همه بي‏رنگيش در همه ز او رنگ و بوست

تحقيقات عميق صدر المتألهين در اين زمينه كه شاهكار اين مرد بزرگ است و منحصر به شخص خود اوست و از عالي‏ترين انديشه‏هاي بشري است ثابت كرده كه معلول عين نياز و عين ارتباط و عين تعلق و وابستگي به علت است، علت مقوم وجود معلول است. و معلوليت مساوي است با ظهور و تشأن و جلوه بودن... معلول عين تجلي و ظهور علت است... آنچه وجود دارد تنها ذات لايزال الهي است با افعالش كه تجليات و ظهورات و شؤونات او مي‏باشند.

کتاب "علي بن موسي الرضا عليه ‏السلام والفلسفة الإلهية" مي‎نويسد:

ليس الموجود الازلي إلا واحدا مطلقا غير محدود، فلا غير هناك حتي تباين معه، إذ لا مجال للغير في تجاه الموجود الغير المتناهي.[18]

موجود ازلي جز واحد بدون قيد نامتناهي نيست، پس غير از او چيزي وجود ندارد كه با آن مباين باشد، زيرا در مقابل موجود بي‏انتها، مجالي براي وجود غير آن باقي نمي‏ماند.

إن غير المتناهي قد ملا الوجود كله... فأين المجال لفرض غيره.[19]

همانا موجود نامتناهي همه وجود را پر كرده و فرا گرفته است،... پس چه جايي براي فرض وجود غير او باقي مي‏ماند؟!

"آمـوزش فلسفه" مي‎نويسد:

وجود عيني معلول، استقلالي از وجود علت هستي‏بخش به او ندارد و چنان نيست كه هر كدام وجود مستقلي داشته باشند... اين مطلب از شريفترين مطالب فلسفي است كه مرحوم صدرالمتألهين آن را اثبات فرموده و به وسيله آن راهي به سوي حل بسياري از معضلات فلسفي گشوده است، و حقاً بايد آن را از والاترين و نفيس‏ترين ثمرات فلسفه اسلامي به شمار آورد... بدين ترتيب سراسر هستي را سلسله‏اي از وجودهاي عيني تشكيل مي‏دهد كه قوام هر حلقه‏اي به حلقه بالاتر، و از نظر مرتبه وجودي نسبت به آن محدودتر و ضعيف‏تر است، و همين ضعف و محدوديت ملاك معلوليت آن مي‏باشد تا برسد به مبدأ هستي كه از نظر شدت وجودي نامتناهي و محيط بر همه مراتب امكاني و مقوم وجودي آن‏ها مي‏باشد.

فلسفه و عرفان مي‎افزايد:

غيرتش غير در جهان نگذاشت لاجــرم عـين جمـله اشــيا شد

إنها [الذات الالهية] هي الظاهر بصور الحمار والحيوان.[20]

تحقيقا آن [ذات الهي] همان است که به صورت الاغ و حيوان ظاهر است.

حيث إنه تعالي وجود صمدي، فهو الواحد الجميع.[21]

از آنجا كه خداوند وجود صمدي است، پس او همان يگانه‏اي است كه همه اشيا مي‏باشد.

ذات هستـي اقتضـاي يگانگـي مطلـق مي‎کنـد کـه غير هستي جز نيستي نبود.[22]

مسماي الله که مفهوم هو است يعني غيب مطلق، کل بي جزء اين مجموع است.[23]

نظريه مکتب ميرزا

وجود خداوند نامتناهي است[24] و وجود ساير اشيا نسبت به خداوند وجود حرفي و ربطي است (وجود ربطي يعني اينكه موجودات وجودي خارج از ذات خدا ندارند و مرتبه‏اي از وجود اويند و لو اينكه خدا نظر به لاتعيني خودش متعين به هيچ مرتبه‏اي از تعينات و مراتب وجود نيست) ولي اشيا واقعا چيزي هستند، و واقعا غير خداوندند، ولي غيريت آن‏ها تنها همين است که اشباح و اظله و تعينات خود همان وجود واحد نامتناهي غير متعينند چه اينكه جز وجود خداوند هيچ وجودي در كار نيست. و تفاوت ما با فلاسفه و عرفا در اين است كه آن‏ها غير خدا را اصلا قبول ندارند و همه را اوهام و خيالات مي‏دانند ولي ما واقعا غير خدا را قبول داريم و آن‏ها را ماهيات و حدود و اشباح و اظله‏اي مي‏دانيم كه مالك نور وجودي شده‏اند كه از حيث وجود با صرف ‏نظر از هاذيتشان جز خدا چيزي نيستند ولي از نظر تعين و هاذيتشان غير خداوندند. [25]تباين خالق و مخلوق از حيث وجود نبوده بلکه تنها از جهت صفت (يعني متناهي بودن خلق، و نامتناهي بودن خدا) مي‎باشد، و حتي وجود اجسام را هم نمي‎توان از وجود خداوند نفي کرد، بلکه هر کس وجود اجسام را از خداوند نفي کند او را محدود دانسته، و توحيد را نفي کرده است. "ابواب الهدي"مي‎نويسد:

 (الوجود والحياة والعلم والقدرة) غير منعزلة عن رب العزة بل يکون البينونة بينونة الصفتية... إن کنه توحيده وعدم محدودية ذاته بالاعدام لا يعرف إلا به تعالي شأنه.[26]

اين حقايق (وجود و حيات و علم و قدرت) خارج از رب العزة نيست بلکه تفاوت بين آن دو تفاوت صفتي است.

اقول: لا يخفي لطافة تعبيره عليه السلام حيث قال: في التوحيد ثلاثة مذاهب ولم يقل: التوحيد علي ثلاثة أقسام. أي ما کان مقصود الامام عليه السلام أن الناس بالنسبة إلي الله يکونون علي ثلاثة مذاهب، بعضهم يقولون بنفي الاله وهم الماديون، وبعضهم بأن الله ثابت ولکنه شبيه بساير الموجودات، وبعضهم بأن الله ثابت وهو غير شبيه بشيء، بل قال عليه السلام: للناس في التوحيد ثلاثة مذاهب، أي بعد الاقرار بثبوت الخالق يکونون علي ثلاثة مذاهب: إثبات بتشبيه، يعني ثابت شبيه بسائر الاشياء، أو هو عين سائر الاشياء کما هو قول الصوفية، ومذهب النفي وهو تحديده بالعدم يعني هو تعالي محدود بعدم الجسم وعدم الوجود، ومذهب إثبات بلا تشبيه يعني هو تعالي ثابت ومع الاشياء، ولکن لا يشبه الاشياء، وهو غير سنخ الاشياء، لا يشبه الحقايق النورية مثل العقل والعلم، ولا الحقايق الظلمانية الذات من الماديات، وهو تعالي مباين لهم لا مباينة عزلة بل مباينة الصفة.[27]

خدا خودش فوق لا يتناهيت است.[28]

برخي فلاسفه که در عين التزام به مباني معرفت بشري مي‎خواهند وحدت وجود را نپذيرند مي‎گويند که خداوند متعال تنها و تنها حقيقت واحدي جعل کرده است که خمير مايه وجودي تمامي ممکنات بوده، و اشياي ديگر به مجعوليت آن موجود، و به عدم آن معدوم مي‎باشند. آن حقيقت مجعول "فيض أقدس" و "فيض مقدس" و "حقيقت محمديه" و "نور الانوار" و "صادر اول" و "مخلوق اول" و "مشيت" و "وجود منبسط" و... نام دارد. اشياي ديگر وجودي جدا از آن حقيقت نداشته بلکه تنها اشباح و صور و ماهياتي مي‎باشند که مالک آن حقيقت شده، اصلا داراي وجودي در عرض آن وجود منبسط نبوده و به نفس همين تعينات، متعين و موجودند. اما وقتي که از نسبت وجود آن حقيقت با خود خداوند سؤال مي‎شود وجود آن دو را عينا يکي دانسته، و به اختلاف در "رتبه" و "لحاظ" و "تعين و عدم تعين" و "اطلاق و تقييد" و "تناهي و عدم تناهي" و... پناه مي‎برند و در نتيجه به همان وحدت وجودي که مي‎خواهند از آن فرار کنند گرفتار مي‎شوند.

کتاب "محاضرات في أصول الفقه" در رد اين نظريه فلسفي مي‎نويسد:

ولشيخنا المحقق الاصفهاني في المقام کلام وحاصله: أن صفاته تعالي علي قسمين: مشية ذاتية وهي عين ذاته المقدسة... ومشية فعلية وهي عين الوجود الاطلاقي المنبسط علي الماهيات. والمراد من المشية الواردة في الروايات... هو المشية الفعلية التي هي عين الوجود الاطلاقي والمراد من الاشياء هو الموجودات المحدودة الخاصة. فموجودية هذه الاشياء بالوجود المنبسط، وموجودية الوجود المنبسط بنفسها لا بوجود آخر... ولا يخفي أنه قده قد تبع في ذلك نظرية الفلاسفة القائلة بتوحيد الفعل... والنأخذ بالنقد عليه من وجهين:...[29]

اما در مکتب ميرزا هم گفته مي‎شود:

پس صحيح است كه گفته شود اول ما خلق الله‏ كه آن را ابداع فرمود لا من شي‏ء همانا جوهري مسمي به «ماء» بوده و سپس جميع اشيا را از همان جوهر به حدود و اعراض مختلفه خلقت فرمود. و چون به نفس خلقت آن جوهر، تحميل و اضائه نور علم و عرش كه آن نور عظمت و جلال ذات مقدسش بود نيز بر آن شد پس خلقت نور علم (كه آن به عين اشراق و استشراق و اضائه و استضائه و تحميل و تحمل نور بوده) نيز به خلقت آن جوهر محقق شد.[30]

والحق في المطلب: أن الهيولي الاولي لکل شيء في العالم هو الجوهر الصادر الاول المعبر عنه في الروايات المباركات بالماء، فهو كان أمرا واقعيا بالفعل قابلا لطريان كل صورة عليه، والصور النوعية الطارية عليه عرضية وهي منشأً للاثار المختلفة في الانواع.[31]

در "ابواب الهدي" نيز حقيقت موجودات، اشباح و ظلالي دانسته شده است که غير سنخ وجود بوده، در ذات خود فاقد خود مي‎باشند، بلکه وجود آن‎ها به حقيقتِ وجودي است که به ذات خود هيچ اقتضايي نداشته، بلکه اختلافات آن‎ها شاهد و برهان بر وجود مالک آن‎ها است. چنانکه در کتاب مورد اشاره در اين باره آمده است:

الانية الانسانية... ظل مکمم ومقتضي ذلك فقدان ذاته بذاته لذاته... سنخه غير سنخ حقيقة الوجود... وجميعها غير سنخ حقيقة الوجود الذي بها يعلمها... نور الوجود... منزه مقدس من الاقتضائات والتأثرات المختلفة... فيکون هو البرهان علي واقعية غيره والشاهد الاکبر علي الملك القدوس.[32]

هر گاه از پيروان ميرزا در مورد نسبت بين وجودهاي مختلف با مالک آنها سؤال مي‎شود همان پاسخي را مي‎شنويم که ساير فلاسفه داده‎اند و به اختلاف در "رتبه"[33] و "لحاظ" و "اطلاق و تقييد" و "تناهي و عدم تناهي" اکتفا شده است که شواهـد اين مطلب را قبلا آورديم.

همين گروه در اعتراض به فلاسفه و عرفا مي‎گويند:

فلاسفه و عرفا کوسه و ريش پهن صحبت مي‎کنند و چون ميدان را خالي ديده‎اند و کسي هم در مقابلشان نايستاده است به ميدان‎داري افتاده‎اند. زيرا فقها و محدثين ما رضوان الله عليهم اجمعين کنار کشيده‎اند و در فقه اصغر افتاده و از فقه اکبر کناره‎گيري نموده‎اند. و گرنه آنها را گير مي‎انداختند و به حق حق مي‎افتادند.

شما که مي‎گوييد "مقام غيب مصون و مقام لا اسمي و لا رسمي و مقامي که لا يشار الا به هو" اين خود تعين به حق دادن است. لا اسمي و لا رسمي که مي‎گوييد و اسمش را خفاي مطلق و غيب مصون و کنز مخفي و مقام عماء نهاده‎ايد برايش اسم معين کرده‎ايد... الفاظ قوالب معاني هستند، مبين مفاهيمند، و گفتيم که استعمال لفظ القاي معنا و موضوع له به آليت آن است، و معنا آن چيزي است که عقل يا خيال يا وهم آن را در موطن خود ايجاد مي‎کند. خداي متعال که خفاي صرف است معنايي ندارد که تصور شود، پس لفظ هو قالب چيست؟ چه معنايي با اين لفظ القا مي‎گردد؟ اگر مقام لا اسمي و لا رسمي است چرا هو را به آن اطلاق مي‎کنيد؟[34] اين جايي است که دهان نفيا و اثباتا بسته است... به هر حال اين بحث‎هايي که ما داريم بحث علمي است. اين نيست که از روي تعصب باشد و با اين‎ها عناد داشته باشيم.[35]

با اين بيان آقايان، خداوند محدود و معدود شده است به دو مقام خفا و غيب مصون، و مقام جلا و ظهور که همين تعين قائل شدن در حق است. تعين با لا تعين که لا نهايت است تضاد دارد. حق متعال عدة، مدة، شدة، غير متناهي است. بلکه به نظر آن‎ها فوق لا يتناهي است. واين فوقيت هم بما لا يتناهي است. وقتي که اين طور شد تعين دادن به خدا و لو به دو مقام نوري غيب مصون، و خفا، و ظهور و جلا تحديد حق است و با لايتناهيت خلف و مناقضه است...

پس قائل شدن به دو مقام هويت بحته لا يشار اليه الا به هو، و مقام ظهور اسما ـ و لو آن که مقام دوم را ظهور همان مقام اول بدانيد ـ خدا را متعين و محدود کرده‎ايد که با لا يتناهيت خدا مناقض است... چون چنين است وقتي که شما دو مقام براي خدا گفته‎ايد دليل بر اين است که معرفت پيدا نکرده‎ايد و عارف بالله نشده‎ايد، زيرا عرفان ولهي منجر به بسته شدن دهان انسان نفيا و اثباتا در برابر خدا مي‎شود... وقتي که اکتناه به حس يا وهم يا عقل نداشته باشم نمي‎توانم الفاظ را بگويم. پس شهود واقعي حق متعال با تشريح دو مقام مناقض مي‎باشد.[36]

در حالي که بر اساس مسلک عرفا نيز ‎گفته مي‎شود:

اعلم ان الحق من حيث اطلاقه الذاتي لا يصح ان يحكم عليه بحكم او يعرف بوصف او يضاف اليه بنسبه ما من وحده او وجوب وجود او مبدئية او اقتضاء ايجاد او صدور اثر او تعلق علم منه بنفسه او غيره. لان كل ذلك يقضي بالتعين والتقيد.[37]

... و اگر در قرآن كريم، سخن از «هو الاول والاخِر والظاهر والباطن» است، همه و همه به مقام «ظهور ذات» و وجود منبسط و وجه الله مربوط است، نه به ذات و مقام هويت، زيرا در آن مقام، حتي جا براي بحث و تكلم و انديشه، و شهود نيست زيرا همه چيز را در خود فرو برده و تعيني باقي نمي گذارد تا از باحث و مبحوث عنه اثري باشد؛ در آن مقام، حتي تعين ظهوري يا علمي جايي ندارد.[38]

با همه اين احوال در "معارف الهيه" مي‎خوانيم:

در اينجا دو رتبه پيدا مي‏شود... واقعا دو رتبه است و هيچ كدامش با ديگري صادق نيست، يك رتبه رتبه لايتناهيت است زيرا خداي متعال در همه جهات لايتناهي است، و يك رتبه هم محدوديت و مشاريت ماهيت خاتم الانبيا مي‏باشد... اگر دقت كنيم حتي تعبير رتبه هم در اين مورد نادرست است بلكه فوق رتبه مي‏باشد. اين دو رتبه يكي لايتناهيت خدا، و يكي تناهيت ماهيت خاتم الانبياست... فلاسفه همين عبارت لايتناهيت را دربارة خدا مي‏گويند و شدتا و مدتا و عدتا او را فوق لايتناهي، و فوقيتش را هم به ما لايتناهي مي‏دانند، اما متأسفانه به كنه مطلب نرسيده‏اند[39] زيرا اگر حق را به راستي لايتناهي مي‏دانند لايتناهي اشاره ‌بردار نيست.[40]

همين "هو" بيان‎گر مقام لا وصفيت و مقام لا اسميت خداست. که آقـايان همين‎ها را دزديـده‎اند و بـا حـرف‎هاي خودشـان قاطي کرده‎اند.[41]



[1]. التوحيد، 193 ؛ بحار الأنوار، 4/53.

[2]. نهج البلاغه، خطبه 185 ؛ بحار الأنوار، 4/261.

[3]. التوحيد، 83؛ بحار الأنوار، 3/207.

[4]. بايد دانست كه در طول تاريخ اعتقادي شيعي، اعتقاد به محال‏بودنِ ذاتي وجود نامتناهي از امور مسلم و بديهي بوده است، و اعتقاد به آن توسط فلسفه يونان و عرفاي اهل سنت در بين برخي از ايشان رخنه كرده است.

 ابو الصلاح حلبي قدس سره مي‏فرمايد: فيلزم ما قلناه من وجود ما لا نهاية له، مع استحالته بدليل وجوب حصر ما وجد. (أبو صلاح حلبي: تقريب المعارف، 76).

 شيخ طوسي قدس سره مي‏فرمايد: إن وجود ما لا نهاية له محال. (الاقتصاد، 24). شرح تجريد مي‏نويسد: إن وجود ما لا يتناهي محال علي ما يأتي. (علامه حلي: شرح تجريد، 35).

[5]. ملاصدراي شيرازي: اسفار، 2/339 ـ 342.

[6]. ملاصدراي شيرازي: اسفار، 2/300 ـ 301.

.[7] ملاصدراي شيرازي: اسفار، 2/300 ـ 301.

[8]. ملاصدراى شيرازى: اسفار،1/47.

.[9] ر.ک: تجلي و ظهور، 52.

[10].جوادي آملي، عبد الله‏: علي بن موسي الرضا والفلسفة الالهية، 39 فروردين 1374.

[11]. حسن زاده آملي، حسن: تعليقات كشف المراد، 507.

[12]. حسن زاده آملي، حسن: تعليقات كشف المراد، 436.

[13]. حسن‏زاده آملي، حسن، تعليقات كشف المراد، 502.

[14]. شبستري، مثنوي گلشن راز.

[15]. مقدادي: نشان از بي‏نشان‏ها، 163 ـ 164، به نقل از پدر خود نخودكي اصفهاني.

[16]. اصفهاني، شيخ محمد حسين، تحفة الحكيم.

[17]. مولوي، ديوان شمس تبريزي: 274، غزل 648.

[18]. جوادي آملي، عبد الله‏: علي بن موسي الرضا عليه‏ السلام والفلسفة الالهية، 46.

[19]. جوادي آملي، عبد الله‏: علي بن موسي الرضا عليه‏ السلام والفلسفة الالهية، 36.

[20]. شرح قيصري بر فصوص الحكم، 252.

[21]. حسن‏زاده آملي، حسن: تعليقات كشف المراد، 463.

[22]. مجموعه آثار شيخ محمود شبستري، 299.

[23]. مجموعه آثار شيخ محمود شبستري، 300.

[24]. ولا نهاية لکمالاته کما أنه لا نهاية لذاته عز وجل. (ابواب الهدي 24).

 بل نقول کل ماهية من الماهيات تکون فوق ما لا يتناهي بما لا يتناهي من شدة الواقعية. (تقريرات درس ميرزا مهدي اصفهاني، 92).

[25]. فحقيقة السواء هي الماهيات أي ليس مصداق للسوي الا الماهيات التي هي بذاتها شيء ولا شيء، فهي سواه تعالي ومعني مخلوقيتها هو مالكيتها وواجديتها لذلك النور الغير المتناهي الغير المتعين أزلا وأبدا. (تقريرات درس ميـرزا مهدي اصفهاني، 70).

[26]. ميرزا مهدي اصفهاني: ابواب الهدي، 94.

.[27] ميرزا مهدي اصفهاني: ابواب الهدي، 95. معنايي كه ايشان آن را معناي صحيح روايت دانسته‎اند همان عقيده وحدت وجود است، و معنايي که آن را باطل دانسته‎اند دقيقا معناي صحيح روايت مي باشد.

[28]. معارف الهيه، 760.

.[29] محاضرات في أصول الفقه، 2/39-40.

.[30] تهراني، ميرزا جواد آقا: ميزان المطالب، 16.

.[31] تهراني، ميرزا جواد آقا: ميزان المطالب، 20.

.[32] ميرزا مهدي اصفهاني: ابواب الهدي، 82 ـ 84.

.[33] يعني اينکه خالق و مخلوق در واقع يک وجود بيشتر نيستند، ولي همان وجود واحد، بنا بر نحوه نگاه و لحاظ ما دو رتبه پيدا مي‎کند، در رتبة اطلاق و نامتناهي بودن خداست، و در مرتبه‎هاي ديگر (تعينات) مخلوق محسوب مي‎شود.

 ابواب الهدي مي‎گويد: إن الوجود الذي هو ظاهر بذاته عندنا ليس في رتبة خالقه الذي هو الله ايضا، بل رتبته متاخرة عن رتبة خالقه... فالوجود الذي هو أظهر الأشياء عندنا لا يکون هو ذات الله بل هو مخلوق لله وليکن ليس خلقته کخلقة ساير الأشياء الموجودة. (ميرزا مهدي اصفهاني: ابواب الهدي، 57).

 و مي‎گويد: ولا يتوهم أن حقيقة الوجود هو رب العزة. (ميرزا مهدي اصفهاني: ابواب الهدي، 75).

 و مي‎گويد: فهو جل شأنه ليس بالوجود ولا بالعدم بل هو رب الوجود ومالکه... إن الوجود الظاهر بذاته الذي هو نقيض العدم ليس هو الرب تعالي شأنه بل هو من آياته والحجة علي کمالاته. (ميرزا مهدي اصفهاني: ابواب الهدي، 39).

 عرفا هم مي‎گويند: انه تعالي باعتبار كنه ذاته، لا اسم له ولا رسم، فالنور بما هو اسم وتعين ـ والاسم غير المسمي بوجه ـ مخلوق. (شرح الاسماء الحسني، سبزواري، 478).

.[34] ميرزا مهدي اصفهاني مي‎گويد: قد قامت البراهين الالهية علي قدس الخارج عن الحدين الا في لفظ "الشي‏ء" وكلمة "هو" علي تقدير كون "الشي‏ء" موضوعا لحيث ثبوت الشي‏ء والخروج عن حد العدم وكلمة "هو" موضوعة للغائب. (معارف القرآن،).

[35]. معارف الهيه، درس چهل و چهارم.

[36]. معارف الهيه، درس چهل و چهارم.

[37]. قونوي، نصوص.

[38]. ر. ک: تجلي و ظهور، 36.

[39]. البته عرفا هم مي‎گويند: الموجودات تعينات شؤونه سبحانه. وحقايق الاسماء والاعيان عين شؤونه التي لم تتميز عنه الا بمجرد تعينها منه وهو غير متعين. ابن فناري. (ر. ک: تجلي و ظهور، 130).

[40]. معارف الهيه، 758 ـ 759.

[41]. معارف الهيه، درس چهل و هفتم.