فلسفه و عرفان در لباس تفکیک
گرچه بحثها و نقدها و رد و ابطالهاي اعيان مكتب ما در رابطه با عقايد نادرست فلسفي و عرفاني به طور كامل در دسترس همگان ميباشد اما در قرون اخير يکي از بزرگان منتقدان فلسفه و عرفان، جناب ميرزا مهدي اصفهاني، پس از اينكه مدتهاي مديدي از عمر خويش را به اشتغال مطالب فلسفي و سير و سلوکهاي عرفاني سپري نموده است از نجف اشرف به مشهد مقدس نقل مكان نموده و شديدا به نقد فلسفه و عرفان پرداخته و شاگرداني تربيت كرده است.
اخيرا برخي، نام مجموعه فكري ايشان و پيروانشان را "مكتب تفكيک" نهادهاند، اما چنين مينمايد كه مكتب ايشان گرچه شديدا در مقام نقد و ابطال فلسفه و عرفان صورت يافته است ولي در مقام اثبات، همان مطالب فلاسفه و عرفا را تحويل داده و با مباني مكتب عقل و وحي و اعتقادات فقها و علماي بزرگوار شيعه مباين ميباشد.
با انتشار عقايد ايشان، گروهي از ناظران و منتقدان از ارزش و استحکام والاي مباني فقه المعارف و عقايد بزرگان مکتب غافل شده و نظريات پيروان ميرزا را به حساب دين و آيين و عقايد مدافعين بزرگ مکتب گذاشته، و در مقام نقد ايشان آشکارا به دفاع از عقايد فلسفي و عرفاني پرداختهاند. اينك ما به ياري خداوند متعال براي زدودن هرگونه غبار از چهره مباني و عقايد مکتب وحي و برهان و فقيهان و عالمان بزرگ، در اين نوشته به بررسي تطبيقي نظريات گروههاي مختلف:
1) فلاسفه و عرفا. 2) مکتب تفكيک.3) جمهور متکلمين و علما و فقهاي مکتب، و عموم اهل توحيد ميپردازيم.
نقد ما هرگز متوجه شخصيت عالمان بزرگواري که عمري را در راه نيل به معارف مکتب وحي سپري نمودهاند نيست. نيک ميدانيم بزرگاني که کلمات آنها را آوردهايم به مقتضاي فطرت پاک عقلي و ديني خود قطعا نه خود را خدا ميدانند و نه مجبور در افعال، بلکه هدف ما نشان دادن تباين عقايد والاي مکتب وحي، با تحليلهاي ارائه شده بر اساس مباني معارف بشري ميباشد. بدون شک تبيين معارف اهل بيت عليهم السلام در مقابل نظريات بشري نه تنها مخالف اهداف آن بزرگواران و ساير ارادتمندان معارف اهل البيت عليهم السلام نيست بلکه از مهمترين انتظارات ايشان از ما، و از بهترين هداياي ما به ارواح آنان خواهد بود.
تأکيدا بيان ميکنيم که تأملات و اشکالات ما فقط در مورد نوشتههاي شخص ميرزا مهدي اصفهاني و پيروان و مدافعان نظريات ايشان بوده، و ساير مدافعان گرانقدر مکتب وحي و برهان، و منتقدان بصير فلسفه و عرفان و انديشههاي موهوم بشري را شامل نميشود.
تباين حقيقي، يا اعتباري خالق و مخلوق؟!
نسبت ذات خداوند متعال با ساير اشيا، بر اساس ضرورت اديان و براهين، و عقايد اهل توحيد اين است كه او تبارك و تعالي ذاتي است فراتر از داشتن زمان و مكان و اجزا و ابعاد كه ساير موجودات را بدون سابقه وجودي آنها (لا من شيء) آفريده است و چنانچه اراده فرمايد همه آنها را نيست و معدوم نمايد هيچ امتناعي ندارد. بنابراين كاملا غلط است كه كسي موجودات و مخلوقات را "مرتبهاي"يا "حصهاي" يا "جزئي" يا "قبسي" يا "پرتوي" يا "جلوهاي" يا "صورتي" از ذات خداوند متعال بداند و بگويد اگر به مخلوقات از لحاظ صورت و شكل و شبح و حد وجود (ماهيت) آنها نگاه كنيم غير از خداوندند ولي اگر از شكل و شبح و صورت و تعين و هاذيت (وجود قابل اشاره) آنها صرفنظر شود جز خداوند هيچ چيز ديگري نيستند.
در مقابل عقيده فوق، اصحاب معرفت بشري ميگويند:
چون ذات خداوند نامتناهي است و محدود به هيچ حد عدمي نميباشد و هيچگونه فقدان و كمبودي در آن نيست ما نميتوانيم عقيدهاي را كه بيان شد بپذيريم، يعني نميتوانيم قبول كنيم كه خداوند متعال چيزي را آفريده و وجودي را جعل كرده يا قادر به از بين بردن آن باشد چه اينكه اگر خداوند اين وجود مخلوق و آفريده شده و مجعول را نداشته است لازم ميآيد كه نامتناهي نبوده فاقد اين وجود، و محدود، و مركب از وجود و عدم گردد، و اگر اين وجود را داشته است پس جعل و خلق آن محال است. بنابراين ما بايد بپذيريم كه وجود، حقيقتي است كه اصلا قابل جعل و خلق نيست بلكه تنها صورتها و شكلها و تطورات و شبحهاي آن (كه نام آن، "حدود وجود" و "ماهيات" است) عوض ميشود. و ناچار بايد بگوييم:
الف) وجود نه قابل جعل و خلق است (و گرنه لازم ميآيد كه خداوند نامتناهي نبوده و محدود و مركب از وجود و عدم باشد)، و نه قابل عدم و از بين رفتن (و گرنه لازم ميآيد كه ذات و هستي خداي نامتناهي، قابل عدم و نيستي باشد).
ج) معناي عدم سنخيت خالق و مخلوق را هم بايد اينگونه معنا كنيم كه صورتها و اشباح و اشكال وجود (كه حقيقت اشيا و مخلوقات چيزي جز آن نيست) با خود وجود (كه چيزي جز خداوند نيست) همسنخ او نميباشند (مباينت صفتيه، با سنخيت ـ بلکه وحدتٍ ـ از حيث حقيقت وجود بدون تعين)، نه اينكه بگوييم اشيا و مخلوقات از نظر وجود و با صرفنظر از شكل و شبح و تعينشان باز هم با خداوند مباين بوده و هم سنخ نميباشند.
كساني كه تفاوت خداوند با اشيا و مخلوقات را تنها از حيث تعين و عدم تعين دانستهاند گاهي خودشان را به دو گروه تقسيم كردهاند:
اول: كساني كه وجود را منحصر به خدا دانسته جز او همه چيز را اوهام و خيالات ميدانند.
دوم: كساني كه وجود را منحصر به خدا ميدانند ولي در عين حال ميخواهند براي غير خداوند هم حقيقتي قائل شده، و مخلوقات را هم واقعا چيزهايي بدانند، لذا در اين مسير ميگويند:
معناي چيز بودن اشيا و غيريت آنها با خداوند همين است كه آنها اشباح و اظله و حدود و تعينات وجودند كه البته همين شبح و ظل و ماهيت بودن آنها هم به وجود است نه اينكه واقعياتي باشند كه از حيث وجود با صرفنظر از تعيناتشان حقيقت و واقعيتي غير از خداوند داشته باشند (نظريه عرفاي شامخين ـ البته به تعبير خودشان ـ البته مخفي نماند كه اين دو مذهب ـ مذهب جهله متصوفه و مذهب عرفاي به قول خودشان شامخين ـ عينا يكي است و اصلا چنين دوئيتي حقيقت ندارد).
به عبارت ديگر اين افراد ميگويند:
ما وجود غير خدا را انکار نميکنيم، اما اين اغيار جز ماهيات و اشباح و تعينات وجود ـ که موجوديت آنها نيز به وجود است نه اين که وجودي غير از وجود خدا داشته باشند و وجود خداوند را محدود سازند ـ چيز ديگري نيستند.
پاسخ توهم نادرست تمامي اين افراد ـ كه ذات خداوند را نامتناهي و داراي امتداد وجود انگاشته و امر خلقت به معناي جعل و خلق وجود را محال ميدانند ـ اين است كه:
"تناهي و عدم تناهي" از ويژگيهاي اشياي داراي اجزا، و امتداد، و حادث، و ممكن، و مخلوق است، لذا به چيزي که اصلا جزء و کل و امتداد وجودي ندارد نه متناهي گفته ميشود و نه نامتناهي. به عبارت ديگر "تناهي و عدم تناهي" دو معناي نقيض هم نيستند، بلكه مانند "ملكه و عدم" براي اشياي متجزي و مخلوق ميباشند و خداوند متعال كه خالق تمامي اشياي داراي مقدار و اجزا و كوچك و بزرگ است ذاتا مباين با همه آنها ميباشد و خود او نه كوچك است و نه بزرگ، و نه متناهي و نه نامتناهي.
امام جواد عليه السلام ميفرمايند:
إن ما سوي الواحد متجزيء، والله واحد أحد لا متجزيء ولا متوهم بالقلة والكثرة، وكل متجزىء أو متوهم بالقلة والكثرة فهو مخلوق دال علي خالق له.[1]
جز خداوند يگانه، همه چيز داراي اجزا است، و خداوند يكتا نه داراي اجزا است و نه قابل تصور به پذيرش كمي و زيادي. و هر چيزي كه داراي اجزا بوده، يا قابل فرض كمي و زيادي باشد، مخلوق بوده، دلالت بر اين ميكند كه او را خالقي ميباشد.
امير المؤمنين عليه السلام ميفرمايند:
ليس بذي كبر امتدت به النهايات فكبرته تجسيما، ولا بذي عظم تناهت به الغايات فعظمته تجسيدا، بل كبر شأنا وعظم سلطانا.[2]
بزرگي او اينگونه نيست كه جوانب مختلف، او را به اطراف كشانده باشند و گرنه در اين صورت تو او را تنها جسمي بزرگ انگاشتهاي، و داراي چنان عظمتي نيست كه اطراف به او پايان يافته باشند، و گرنه در اين صورت تو او را تنها جسدي بزرگ پنداشتهاي، بلكه او داراي بزرگي شأن و عظمت سلطنت است.
إنه أحدي المعني، يعني به أنه لا ينقسم في وجود ولا عقل ولا وهم، كذلك ربنا.[3]
خداوند حقيقتي واحد است، يعني نه در وجود، و نه در عقل، و نه در وهم، هرگز قابل انقسام نيست. چنين است پروردگار ما.
بنابراين، اصل و پايه شبهه و توهم افراد مذكور باطل و موهوم است. لذا تمامي نتايجي هم كه از آن گرفتهاند باطل و نادرست بوده، و جداً بياساس است كه كسي بگويد:"وجود خدا نامتناهي است[4] و نامتناهي بودن ذات او مجالي براي وجود غير او باقي نگذاشته است"، يا اينکه بپندارد: "محال است كه خداوند متعال وجود چيزي را جعل و خلق نمايد"، و بدتر از همه اينکه نتيجه بگيرد: "اشيا از حيث وجود چيزي جز خدا نيستند و تنها از نظر تعين و شكل و شبح و هاذيت خود با خدا تفاوت دارند".
رواياتي هم كه در زمينه متناهي نبودن خداوند وارد شده است در مقام سلب حد و تناهي و مقدار و اجزا از خداوند ميباشد، نه اينكه او را به عنوان موجودي نامتناهي اثبات كند كه نتيجه آن اين باشد كه ديگر نميتواند وجودي را كه با صرف نظر از تعينات آن غير از وجود خودش باشد خلق فرمايد. به عبارت ديگر روايات مورد اشاره، نشانگر فراتري ذاتي خداوند از قابليت و شأنيت اتصاف به تناهي و عدم تناهي بوده، و سالبه محصلهاي ميباشند که شأنيت اتصاف موضوع به محمول را نفي ميکنند، نه معدولة المحمول.
خداوند متعال نه متناهي است، نه نامتناهي
اينک به توضيح بيشتر عقايد مختلف، در مورد نسبت ذات خداوند متعال با تناهي و عدم تناهي ميپردازيم.
نظريه عرفا و فلاسفه
در نظر فلاسفه و عرفا وجود خداوند نامتناهي است، و هر موجود ديگري كه فرض شود بايد به عنوان حصهاي يا مرتبهاي يا جزئي يا صورتي و تعيني از وجود او (مانند معناي حرفي نسبت به معناي اسمي، وجود ربطي) باشد. لذا هيچ چيزي غير از خدا وجود ندارد و گرنه لازم ميآيد كه وجود خداوند محدود به عدم آن شيء گردد و مركب از وجود و عدم باشد. بنابراين غيريتها تنها حدود و ماهيات و حدود وجودند و تنها از اين حيث واقعيت و حقيقتند كه ماهيت و حد وجودند نه اينكه وجودي غير از وجود نامتناهي خداوند باشند.
اسفار مينويسد:
تعيــنها امــور اعتبــــاري است
... وفي كلمات المحققين إشارات واضحة بل تصريحات جلية بعدمية الممكنات أزلا وأبدا... فإذن لا موجود إلا الله... وكتب العرفاء كالشيخين العربي وتلميذه صدر الدين القونوي مشحونة بتحقيق عدمية الممكنات وبناء معتقداتهم ومذاهبهم علي المشاهدة والعيان.[5]
همانا "وجود "، حقيقت واحدي است كه عين حق ميباشد و ماهيات و اعيان امكاني داراي وجود حقيقي نيستند... و آن چيزي كه در همه مظاهر و ماهيات ظاهر، و در همه شؤون و تعينات مشهود و آشكار است چيزي جز حقيقت وجود نبوده، بلكه چيزي جز وجود حق به حسب تفاوت مظاهر و تعدد شؤون و تكثر حيثيات آن نميباشد...
ممكنات ازلا و ابدا ذاتشان باطل و ماهيتشان هالك است، و آنچه پيوسته و دائما موجود است همان ذات حق است... بنابراين حقيقت آنچه اهل كشف و شهود بر آن اتفاق دارند ظاهر ميشود كه ميگويند ماهيات امكاني اموري عدمي و غيرموجودند... به اين معني كه آنها اصلا موجود نيستند نه در حد نفس خود و به حسب ذاتشان، و نه به حسب واقع...
تعيــنها أمــور اعتبــــاري است
... و در كلمات محققين اشارات آشكاري، بلكه تصريحات روشني بر اين مطلب است كه: ممكنات ازلا و ابدا عدمي هستند... بنابراين هيچ موجودي جز خدا در كار نيست... و كتب عرفا مانند شيخ عربي و شاگردش صدرالدين قونوي پر از تحقيق درباره عدمي بودن ممكنات است، و بناي اعتقادات و مذاهب ايشان بر مشاهده و عيان است.
و مينويسد:
إن لجميع الموجودات أصلا واحدا أو سنخا فاردا هو الحقيقة والباقي شؤونه، وهو الذات وغيره أسماؤه ونعوته، وهو الاصل وما سواه أطواره وشؤونه، وهو الموجود وما ورائه جهاته وحيثياته... فما وصفناه أولا إن في الوجود علة ومعلولا بحسب النظر الجليل قد آل آخر الامر بحسب السلوك العرفاني إلي كون العلة منهما أمرا حقيقيا والمعلول جهة من جهاته ورجعت علية المسمي بالعلة وتأثيره للمعلول إلي تطوره وتحيثه بحيثية لا انفصال شيء مباين عنه.[6]
همانا جميع موجودات را ريشه و اصل واحدي است كه واقعيت تنها همان است و بقيه همه شؤون آنند، تنها او حقيقت است و غير او اسما و اوصاف او ميباشند، اصل او است و ما سواي او صورتها و شؤون اويند، موجود تنها اوست و بعد از آن همه جهات و حيثيات اويند...
پس اينكه ما در ابتداي امر بنابر انديشه بزرگ گفتيم كه در صحنه وجود علت و معلولي هست، به اقتضاي سلوك عرفاني در پايان به آنجا كشانده شد كه: از آن دو، تنها علت، امر حقيقي است و معلول جهتي از جهات آن ميباشد، و عليت و تأثير آن چيزي كه علت ناميده شده است به دگرگون شدن و جهات مختلف پيدا كردن خود او بازگشت، نه به اين كه معلول چيزي غير از آن و جدا از آن باشد.[7]
و ميگويد:
فالحقيقة واحدة وليس غيرها إلا شؤونها وفنونها وحيثياتها وأطوارها ولمعات نورها وظلال ضوئها وتجليات ذاتها،
كل ما في الكــون وهم أو خيــــال
أو عكوس في المرايا أو ضلال]ظلال[[8]
استعمال اصطلاح تجلي و ظهور موافق با مباني تمامي فلاسفه بوده و در لسان فلاسفه مشاء نيز سابقه داشته است. ملا صدرا مينويسد:
قال الشيخ الرئيس في بعض رسائله: الخير الاول بذاته ظاهر متجل لجميع الموجودات ولو كان ذلك في ذاته تأثيراً لغيره وجب ان يكون في ذاته المتعاليه قبول تاثير الغير وذلك خلف بل ذاته بذاته متجل. ولاجل قصور بعض الذوات عن قبول تجليه محتجب، فبالحقيقة لا حجاب الا في المحجوبين والحجاب هو القصور والضعف والنقص وليس تجليه الا حقيقة ذاته (لان تجليه ظهوره وظهور الشيء ليس مبايناً عنه والا لم يكن ظهور ذاك الشيء. حاشيه سبزواري، اسفار، 1/419).[9]
كتاب "علي بن موسي الرضا عليه السلام والفلسفة الإلهية" مينويسد:
كل ما عداه فهو فيضه، فلا يكون أمرا مبائنا عنه.[10]
هر چه غير خدا باشد رشحه ذات اوست پس جدا از او نميباشد.
در "تعليقات كشف المراد" نيز وجود عقلي كه در پندار فيلسوفان صادر شده، و پديد آمده، از ذات احديت است، چيزي غير از وجود خداوند دانسته نشده، و در اين باره آمده است:
وما قالوه من أن العقل يعقل ذاته... فليس عقلا مبائنا وموجودا متمايزا عن فاعله سبحانه.[11]
اينكه گفتهاند "عقل" ذات خود را مييابد... موجودي مباين و متمايز و جدا از وجود آفريننده خود نيست.
الامر عند النظر التام فوق التفوه بالعلية والمعلولية لان الكل فيضه.[12]
چون به نظر تام نگريسته شود، امر (وجود خدا و خلق) بالاتر از عليت و معلوليت است، زيرا همه چيز ترشح وجود خداوند است.
إن التمايز بين الحق سبحانه وبين الخلق ليس تمايزا تقابليا، بل التمايز هو تميز المحيط عن المحاط بالتعين الاحاطي والشمول الاطلاقي... وهذا الاطلاق الحقيقي الاحاطي حائز للجميع، ولا يشذ عن حيطته شيء... وكون العلة والمعلول علي النحو المعهود المتعارف في الاذهان السافلة ليس علي ما ينبغي بعز جلاله وعظموته سبحانه وتعالي.[13]
تمايز بين خداوند و خلق، تمايز تقابلي و دوگانگي نيست، بلكه مانند چيزي است كه يکي درون ديگري قرار گرفته، و يكي از حيث اطلاق و بيقيد و بند بودن شامل ديگري بوده بر آن احاطه داشته باشد. اين مطلق و بيقيد بودن فراگير، همه چيزها را در خود دارد و هيچ چيزي از حيطه و دايره وجود آن خارج نخواهد بود. و تصور معناي علت و معلول به گونه معروف و مشهور آن كه در اذهان سطح پايين صورت گرفته است سزاوار عظمت و جلال خداوند نيست.
|
چه شك داري درين كاين چون خيال است |
||
تمام موجودات را حضرت حق دارا بود، در آن زمان كه خبر از آسمان نبود آسمان را دارا بود... تمام اشيا در مقام ذات مندرج بودهاند... تمام ذرات از آنجا تابش كرده است. عطا كننده قبل از عطا دارد ولي هنوز آن را به نمايش درنياورده است.[15]
والربط في مرحـلة الشهود عين ظهور واجـب الوجود
ولا يعـد في قــبال الظـاهر ظهـوره فضـلا عن المظاهر[16]
آنها كه طــلبكار خداييــد خـــداييـد
حاجـت به طلب نيست شماييـد شماييــد
ذاتيد و صفاتيد و گهي عرش و گهي فرش
باقــي ز خــداييد و مــبرا ز فـناييـد[17]
در پاورقي "اصول فلسفه و روش رئاليسم" نيز آمده است:
قرآن مخلوقات را به نام آيات ميخواند... يعني حقيقت آنها عين ظهور و تجلي ذات حق است... از نظر اهل عرفان و همچنين فيلسوفاني كه حكمت متعاليه را شناختهاند و مخصوصا مسائل وجود را آنچنانكه بايد ادراك كردهاند، دلالت مخلوقات بالاتر از اين است، طبق اين مشرب فلسفي، مخلوقات عين ظهور و نمايش ذات خداوندند، نه چيزهايي كه ظاهر كننده خداوندند... حاجي سبزواري در منظومه معروف خود ميگويد:
با هــمه پنهانيش هست در اعيــان عيـان
با همه بيرنگيش در همه ز او رنگ و بوست
تحقيقات عميق صدر المتألهين در اين زمينه كه شاهكار اين مرد بزرگ است و منحصر به شخص خود اوست و از عاليترين انديشههاي بشري است ثابت كرده كه معلول عين نياز و عين ارتباط و عين تعلق و وابستگي به علت است، علت مقوم وجود معلول است. و معلوليت مساوي است با ظهور و تشأن و جلوه بودن... معلول عين تجلي و ظهور علت است... آنچه وجود دارد تنها ذات لايزال الهي است با افعالش كه تجليات و ظهورات و شؤونات او ميباشند.
کتاب "علي بن موسي الرضا عليه السلام والفلسفة الإلهية" مينويسد:
ليس الموجود الازلي إلا واحدا مطلقا غير محدود، فلا غير هناك حتي تباين معه، إذ لا مجال للغير في تجاه الموجود الغير المتناهي.[18]
موجود ازلي جز واحد بدون قيد نامتناهي نيست، پس غير از او چيزي وجود ندارد كه با آن مباين باشد، زيرا در مقابل موجود بيانتها، مجالي براي وجود غير آن باقي نميماند.
إن غير المتناهي قد ملا الوجود كله... فأين المجال لفرض غيره.[19]
همانا موجود نامتناهي همه وجود را پر كرده و فرا گرفته است،... پس چه جايي براي فرض وجود غير او باقي ميماند؟!
"آمـوزش فلسفه" مينويسد:
وجود عيني معلول، استقلالي از وجود علت هستيبخش به او ندارد و چنان نيست كه هر كدام وجود مستقلي داشته باشند... اين مطلب از شريفترين مطالب فلسفي است كه مرحوم صدرالمتألهين آن را اثبات فرموده و به وسيله آن راهي به سوي حل بسياري از معضلات فلسفي گشوده است، و حقاً بايد آن را از والاترين و نفيسترين ثمرات فلسفه اسلامي به شمار آورد... بدين ترتيب سراسر هستي را سلسلهاي از وجودهاي عيني تشكيل ميدهد كه قوام هر حلقهاي به حلقه بالاتر، و از نظر مرتبه وجودي نسبت به آن محدودتر و ضعيفتر است، و همين ضعف و محدوديت ملاك معلوليت آن ميباشد تا برسد به مبدأ هستي كه از نظر شدت وجودي نامتناهي و محيط بر همه مراتب امكاني و مقوم وجودي آنها ميباشد.
فلسفه و عرفان ميافزايد:
غيرتش غير در جهان نگذاشت لاجــرم عـين جمـله اشــيا شد
إنها [الذات الالهية] هي الظاهر بصور الحمار والحيوان.[20]
تحقيقا آن [ذات الهي] همان است که به صورت الاغ و حيوان ظاهر است.
حيث إنه تعالي وجود صمدي، فهو الواحد الجميع.[21]
از آنجا كه خداوند وجود صمدي است، پس او همان يگانهاي است كه همه اشيا ميباشد.
ذات هستـي اقتضـاي يگانگـي مطلـق ميکنـد کـه غير هستي جز نيستي نبود.[22]
مسماي الله که مفهوم هو است يعني غيب مطلق، کل بي جزء اين مجموع است.[23]
نظريه مکتب ميرزا
وجود خداوند نامتناهي است[24] و وجود ساير اشيا نسبت به خداوند وجود حرفي و ربطي است (وجود ربطي يعني اينكه موجودات وجودي خارج از ذات خدا ندارند و مرتبهاي از وجود اويند و لو اينكه خدا نظر به لاتعيني خودش متعين به هيچ مرتبهاي از تعينات و مراتب وجود نيست) ولي اشيا واقعا چيزي هستند، و واقعا غير خداوندند، ولي غيريت آنها تنها همين است که اشباح و اظله و تعينات خود همان وجود واحد نامتناهي غير متعينند چه اينكه جز وجود خداوند هيچ وجودي در كار نيست. و تفاوت ما با فلاسفه و عرفا در اين است كه آنها غير خدا را اصلا قبول ندارند و همه را اوهام و خيالات ميدانند ولي ما واقعا غير خدا را قبول داريم و آنها را ماهيات و حدود و اشباح و اظلهاي ميدانيم كه مالك نور وجودي شدهاند كه از حيث وجود با صرف نظر از هاذيتشان جز خدا چيزي نيستند ولي از نظر تعين و هاذيتشان غير خداوندند. [25]تباين خالق و مخلوق از حيث وجود نبوده بلکه تنها از جهت صفت (يعني متناهي بودن خلق، و نامتناهي بودن خدا) ميباشد، و حتي وجود اجسام را هم نميتوان از وجود خداوند نفي کرد، بلکه هر کس وجود اجسام را از خداوند نفي کند او را محدود دانسته، و توحيد را نفي کرده است. "ابواب الهدي"مينويسد:
(الوجود والحياة والعلم والقدرة) غير منعزلة عن رب العزة بل يکون البينونة بينونة الصفتية... إن کنه توحيده وعدم محدودية ذاته بالاعدام لا يعرف إلا به تعالي شأنه.[26]
اين حقايق (وجود و حيات و علم و قدرت) خارج از رب العزة نيست بلکه تفاوت بين آن دو تفاوت صفتي است.
اقول: لا يخفي لطافة تعبيره عليه السلام حيث قال: في التوحيد ثلاثة مذاهب ولم يقل: التوحيد علي ثلاثة أقسام. أي ما کان مقصود الامام عليه السلام أن الناس بالنسبة إلي الله يکونون علي ثلاثة مذاهب، بعضهم يقولون بنفي الاله وهم الماديون، وبعضهم بأن الله ثابت ولکنه شبيه بساير الموجودات، وبعضهم بأن الله ثابت وهو غير شبيه بشيء، بل قال عليه السلام: للناس في التوحيد ثلاثة مذاهب، أي بعد الاقرار بثبوت الخالق يکونون علي ثلاثة مذاهب: إثبات بتشبيه، يعني ثابت شبيه بسائر الاشياء، أو هو عين سائر الاشياء کما هو قول الصوفية، ومذهب النفي وهو تحديده بالعدم يعني هو تعالي محدود بعدم الجسم وعدم الوجود، ومذهب إثبات بلا تشبيه يعني هو تعالي ثابت ومع الاشياء، ولکن لا يشبه الاشياء، وهو غير سنخ الاشياء، لا يشبه الحقايق النورية مثل العقل والعلم، ولا الحقايق الظلمانية الذات من الماديات، وهو تعالي مباين لهم لا مباينة عزلة بل مباينة الصفة.[27]
خدا خودش فوق لا يتناهيت است.[28]
برخي فلاسفه که در عين التزام به مباني معرفت بشري ميخواهند وحدت وجود را نپذيرند ميگويند که خداوند متعال تنها و تنها حقيقت واحدي جعل کرده است که خمير مايه وجودي تمامي ممکنات بوده، و اشياي ديگر به مجعوليت آن موجود، و به عدم آن معدوم ميباشند. آن حقيقت مجعول "فيض أقدس" و "فيض مقدس" و "حقيقت محمديه" و "نور الانوار" و "صادر اول" و "مخلوق اول" و "مشيت" و "وجود منبسط" و... نام دارد. اشياي ديگر وجودي جدا از آن حقيقت نداشته بلکه تنها اشباح و صور و ماهياتي ميباشند که مالک آن حقيقت شده، اصلا داراي وجودي در عرض آن وجود منبسط نبوده و به نفس همين تعينات، متعين و موجودند. اما وقتي که از نسبت وجود آن حقيقت با خود خداوند سؤال ميشود وجود آن دو را عينا يکي دانسته، و به اختلاف در "رتبه" و "لحاظ" و "تعين و عدم تعين" و "اطلاق و تقييد" و "تناهي و عدم تناهي" و... پناه ميبرند و در نتيجه به همان وحدت وجودي که ميخواهند از آن فرار کنند گرفتار ميشوند.
کتاب "محاضرات في أصول الفقه" در رد اين نظريه فلسفي مينويسد:
ولشيخنا المحقق الاصفهاني في المقام کلام وحاصله: أن صفاته تعالي علي قسمين: مشية ذاتية وهي عين ذاته المقدسة... ومشية فعلية وهي عين الوجود الاطلاقي المنبسط علي الماهيات. والمراد من المشية الواردة في الروايات... هو المشية الفعلية التي هي عين الوجود الاطلاقي والمراد من الاشياء هو الموجودات المحدودة الخاصة. فموجودية هذه الاشياء بالوجود المنبسط، وموجودية الوجود المنبسط بنفسها لا بوجود آخر... ولا يخفي أنه قده قد تبع في ذلك نظرية الفلاسفة القائلة بتوحيد الفعل... والنأخذ بالنقد عليه من وجهين:...[29]
اما در مکتب ميرزا هم گفته ميشود:
پس صحيح است كه گفته شود اول ما خلق الله كه آن را ابداع فرمود لا من شيء همانا جوهري مسمي به «ماء» بوده و سپس جميع اشيا را از همان جوهر به حدود و اعراض مختلفه خلقت فرمود. و چون به نفس خلقت آن جوهر، تحميل و اضائه نور علم و عرش كه آن نور عظمت و جلال ذات مقدسش بود نيز بر آن شد پس خلقت نور علم (كه آن به عين اشراق و استشراق و اضائه و استضائه و تحميل و تحمل نور بوده) نيز به خلقت آن جوهر محقق شد.[30]
والحق في المطلب: أن الهيولي الاولي لکل شيء في العالم هو الجوهر الصادر الاول المعبر عنه في الروايات المباركات بالماء، فهو كان أمرا واقعيا بالفعل قابلا لطريان كل صورة عليه، والصور النوعية الطارية عليه عرضية وهي منشأً للاثار المختلفة في الانواع.[31]
در "ابواب الهدي" نيز حقيقت موجودات، اشباح و ظلالي دانسته شده است که غير سنخ وجود بوده، در ذات خود فاقد خود ميباشند، بلکه وجود آنها به حقيقتِ وجودي است که به ذات خود هيچ اقتضايي نداشته، بلکه اختلافات آنها شاهد و برهان بر وجود مالک آنها است. چنانکه در کتاب مورد اشاره در اين باره آمده است:
الانية الانسانية... ظل مکمم ومقتضي ذلك فقدان ذاته بذاته لذاته... سنخه غير سنخ حقيقة الوجود... وجميعها غير سنخ حقيقة الوجود الذي بها يعلمها... نور الوجود... منزه مقدس من الاقتضائات والتأثرات المختلفة... فيکون هو البرهان علي واقعية غيره والشاهد الاکبر علي الملك القدوس.[32]
هر گاه از پيروان ميرزا در مورد نسبت بين وجودهاي مختلف با مالک آنها سؤال ميشود همان پاسخي را ميشنويم که ساير فلاسفه دادهاند و به اختلاف در "رتبه"[33] و "لحاظ" و "اطلاق و تقييد" و "تناهي و عدم تناهي" اکتفا شده است که شواهـد اين مطلب را قبلا آورديم.
همين گروه در اعتراض به فلاسفه و عرفا ميگويند:
فلاسفه و عرفا کوسه و ريش پهن صحبت ميکنند و چون ميدان را خالي ديدهاند و کسي هم در مقابلشان نايستاده است به ميدانداري افتادهاند. زيرا فقها و محدثين ما رضوان الله عليهم اجمعين کنار کشيدهاند و در فقه اصغر افتاده و از فقه اکبر کنارهگيري نمودهاند. و گرنه آنها را گير ميانداختند و به حق حق ميافتادند.
شما که ميگوييد "مقام غيب مصون و مقام لا اسمي و لا رسمي و مقامي که لا يشار الا به هو" اين خود تعين به حق دادن است. لا اسمي و لا رسمي که ميگوييد و اسمش را خفاي مطلق و غيب مصون و کنز مخفي و مقام عماء نهادهايد برايش اسم معين کردهايد... الفاظ قوالب معاني هستند، مبين مفاهيمند، و گفتيم که استعمال لفظ القاي معنا و موضوع له به آليت آن است، و معنا آن چيزي است که عقل يا خيال يا وهم آن را در موطن خود ايجاد ميکند. خداي متعال که خفاي صرف است معنايي ندارد که تصور شود، پس لفظ هو قالب چيست؟ چه معنايي با اين لفظ القا ميگردد؟ اگر مقام لا اسمي و لا رسمي است چرا هو را به آن اطلاق ميکنيد؟[34] اين جايي است که دهان نفيا و اثباتا بسته است... به هر حال اين بحثهايي که ما داريم بحث علمي است. اين نيست که از روي تعصب باشد و با اينها عناد داشته باشيم.[35]
با اين بيان آقايان، خداوند محدود و معدود شده است به دو مقام خفا و غيب مصون، و مقام جلا و ظهور که همين تعين قائل شدن در حق است. تعين با لا تعين که لا نهايت است تضاد دارد. حق متعال عدة، مدة، شدة، غير متناهي است. بلکه به نظر آنها فوق لا يتناهي است. واين فوقيت هم بما لا يتناهي است. وقتي که اين طور شد تعين دادن به خدا و لو به دو مقام نوري غيب مصون، و خفا، و ظهور و جلا تحديد حق است و با لايتناهيت خلف و مناقضه است...
پس قائل شدن به دو مقام هويت بحته لا يشار اليه الا به هو، و مقام ظهور اسما ـ و لو آن که مقام دوم را ظهور همان مقام اول بدانيد ـ خدا را متعين و محدود کردهايد که با لا يتناهيت خدا مناقض است... چون چنين است وقتي که شما دو مقام براي خدا گفتهايد دليل بر اين است که معرفت پيدا نکردهايد و عارف بالله نشدهايد، زيرا عرفان ولهي منجر به بسته شدن دهان انسان نفيا و اثباتا در برابر خدا ميشود... وقتي که اکتناه به حس يا وهم يا عقل نداشته باشم نميتوانم الفاظ را بگويم. پس شهود واقعي حق متعال با تشريح دو مقام مناقض ميباشد.[36]
در حالي که بر اساس مسلک عرفا نيز گفته ميشود:
اعلم ان الحق من حيث اطلاقه الذاتي لا يصح ان يحكم عليه بحكم او يعرف بوصف او يضاف اليه بنسبه ما من وحده او وجوب وجود او مبدئية او اقتضاء ايجاد او صدور اثر او تعلق علم منه بنفسه او غيره. لان كل ذلك يقضي بالتعين والتقيد.[37]
... و اگر در قرآن كريم، سخن از «هو الاول والاخِر والظاهر والباطن» است، همه و همه به مقام «ظهور ذات» و وجود منبسط و وجه الله مربوط است، نه به ذات و مقام هويت، زيرا در آن مقام، حتي جا براي بحث و تكلم و انديشه، و شهود نيست زيرا همه چيز را در خود فرو برده و تعيني باقي نمي گذارد تا از باحث و مبحوث عنه اثري باشد؛ در آن مقام، حتي تعين ظهوري يا علمي جايي ندارد.[38]
با همه اين احوال در "معارف الهيه" ميخوانيم:
در اينجا دو رتبه پيدا ميشود... واقعا دو رتبه است و هيچ كدامش با ديگري صادق نيست، يك رتبه رتبه لايتناهيت است زيرا خداي متعال در همه جهات لايتناهي است، و يك رتبه هم محدوديت و مشاريت ماهيت خاتم الانبيا ميباشد... اگر دقت كنيم حتي تعبير رتبه هم در اين مورد نادرست است بلكه فوق رتبه ميباشد. اين دو رتبه يكي لايتناهيت خدا، و يكي تناهيت ماهيت خاتم الانبياست... فلاسفه همين عبارت لايتناهيت را دربارة خدا ميگويند و شدتا و مدتا و عدتا او را فوق لايتناهي، و فوقيتش را هم به ما لايتناهي ميدانند، اما متأسفانه به كنه مطلب نرسيدهاند[39] زيرا اگر حق را به راستي لايتناهي ميدانند لايتناهي اشاره بردار نيست.[40]
همين "هو" بيانگر مقام لا وصفيت و مقام لا اسميت خداست. که آقـايان همينها را دزديـدهاند و بـا حـرفهاي خودشـان قاطي کردهاند.[41]
[1]. التوحيد، 193 ؛ بحار الأنوار، 4/53.
[2]. نهج البلاغه، خطبه 185 ؛ بحار الأنوار، 4/261.
[3]. التوحيد، 83؛ بحار الأنوار، 3/207.
[4]. بايد دانست كه در طول تاريخ اعتقادي شيعي، اعتقاد به محالبودنِ ذاتي وجود نامتناهي از امور مسلم و بديهي بوده است، و اعتقاد به آن توسط فلسفه يونان و عرفاي اهل سنت در بين برخي از ايشان رخنه كرده است.
ابو الصلاح حلبي قدس سره ميفرمايد: فيلزم ما قلناه من وجود ما لا نهاية له، مع استحالته بدليل وجوب حصر ما وجد. (أبو صلاح حلبي: تقريب المعارف، 76).
شيخ طوسي قدس سره ميفرمايد: إن وجود ما لا نهاية له محال. (الاقتصاد، 24). شرح تجريد مينويسد: إن وجود ما لا يتناهي محال علي ما يأتي. (علامه حلي: شرح تجريد، 35).
[5]. ملاصدراي شيرازي: اسفار، 2/339 ـ 342.
[6]. ملاصدراي شيرازي: اسفار، 2/300 ـ 301.
[8]. ملاصدراى شيرازى: اسفار،1/47.
[10].جوادي آملي، عبد الله: علي بن موسي الرضا والفلسفة الالهية، 39 فروردين 1374.
[11]. حسن زاده آملي، حسن: تعليقات كشف المراد، 507.
[12]. حسن زاده آملي، حسن: تعليقات كشف المراد، 436.
[13]. حسنزاده آملي، حسن، تعليقات كشف المراد، 502.
[14]. شبستري، مثنوي گلشن راز.
[15]. مقدادي: نشان از بينشانها، 163 ـ 164، به نقل از پدر خود نخودكي اصفهاني.
[16]. اصفهاني، شيخ محمد حسين، تحفة الحكيم.
[17]. مولوي، ديوان شمس تبريزي: 274، غزل 648.
[18]. جوادي آملي، عبد الله: علي بن موسي الرضا عليه السلام والفلسفة الالهية، 46.
[19]. جوادي آملي، عبد الله: علي بن موسي الرضا عليه السلام والفلسفة الالهية، 36.
[20]. شرح قيصري بر فصوص الحكم، 252.
[21]. حسنزاده آملي، حسن: تعليقات كشف المراد، 463.
[22]. مجموعه آثار شيخ محمود شبستري، 299.
[23]. مجموعه آثار شيخ محمود شبستري، 300.
[24]. ولا نهاية لکمالاته کما أنه لا نهاية لذاته عز وجل. (ابواب الهدي 24).
بل نقول کل ماهية من الماهيات تکون فوق ما لا يتناهي بما لا يتناهي من شدة الواقعية. (تقريرات درس ميرزا مهدي اصفهاني، 92).
[25]. فحقيقة السواء هي الماهيات أي ليس مصداق للسوي الا الماهيات التي هي بذاتها شيء ولا شيء، فهي سواه تعالي ومعني مخلوقيتها هو مالكيتها وواجديتها لذلك النور الغير المتناهي الغير المتعين أزلا وأبدا. (تقريرات درس ميـرزا مهدي اصفهاني، 70).
[26]. ميرزا مهدي اصفهاني: ابواب الهدي، 94.
.[27] ميرزا مهدي اصفهاني: ابواب الهدي، 95. معنايي كه ايشان آن را معناي صحيح روايت دانستهاند همان عقيده وحدت وجود است، و معنايي که آن را باطل دانستهاند دقيقا معناي صحيح روايت مي باشد.
[28]. معارف الهيه، 760.
.[33] يعني اينکه خالق و مخلوق در واقع يک وجود بيشتر نيستند، ولي همان وجود واحد، بنا بر نحوه نگاه و لحاظ ما دو رتبه پيدا ميکند، در رتبة اطلاق و نامتناهي بودن خداست، و در مرتبههاي ديگر (تعينات) مخلوق محسوب ميشود.
ابواب الهدي ميگويد: إن الوجود الذي هو ظاهر بذاته عندنا ليس في رتبة خالقه الذي هو الله ايضا، بل رتبته متاخرة عن رتبة خالقه... فالوجود الذي هو أظهر الأشياء عندنا لا يکون هو ذات الله بل هو مخلوق لله وليکن ليس خلقته کخلقة ساير الأشياء الموجودة. (ميرزا مهدي اصفهاني: ابواب الهدي، 57).
و ميگويد: ولا يتوهم أن حقيقة الوجود هو رب العزة. (ميرزا مهدي اصفهاني: ابواب الهدي، 75).
و ميگويد: فهو جل شأنه ليس بالوجود ولا بالعدم بل هو رب الوجود ومالکه... إن الوجود الظاهر بذاته الذي هو نقيض العدم ليس هو الرب تعالي شأنه بل هو من آياته والحجة علي کمالاته. (ميرزا مهدي اصفهاني: ابواب الهدي، 39).
عرفا هم ميگويند: انه تعالي باعتبار كنه ذاته، لا اسم له ولا رسم، فالنور بما هو اسم وتعين ـ والاسم غير المسمي بوجه ـ مخلوق. (شرح الاسماء الحسني، سبزواري، 478).
.[34] ميرزا مهدي اصفهاني ميگويد: قد قامت البراهين الالهية علي قدس الخارج عن الحدين الا في لفظ "الشيء" وكلمة "هو" علي تقدير كون "الشيء" موضوعا لحيث ثبوت الشيء والخروج عن حد العدم وكلمة "هو" موضوعة للغائب. (معارف القرآن،).
[35]. معارف الهيه، درس چهل و چهارم.
[36]. معارف الهيه، درس چهل و چهارم.
[37]. قونوي، نصوص.
[38]. ر. ک: تجلي و ظهور، 36.
[39]. البته عرفا هم ميگويند: الموجودات تعينات شؤونه سبحانه. وحقايق الاسماء والاعيان عين شؤونه التي لم تتميز عنه الا بمجرد تعينها منه وهو غير متعين. ابن فناري. (ر. ک: تجلي و ظهور، 130).
[40]. معارف الهيه، 758 ـ 759.
[41]. معارف الهيه، درس چهل و هفتم.
این ویلاگ بستری است برای انعکاس آرا و اندیشه های حضرت آیت الله شیخ حسن میلانی (دامت برکاته)