مناظره آقایان میلانی و رمضانی پیرامون فلسفه و عرفان – توحید فلاسفه و عرفا (قسمت سوم)
میلانی: می گویند نگاه کن حرف خود ما را گرفته اند می خواهند تحویل خود ما بدهند و با ما بجنگند؛ من ده تا شاهد برای شما می آورم. عده ای زیادی از علمای مسیحیت آمدند مسلمان شدند بعد گفتند افسوس! کاش ما مسیحی می ماندیم ما از مسیحیتی فرار کردیم که می گفت وحدت در عین تثلیث و تثلیث در عین وحدت. آمده ایم به علوم و معارف اهل بیت شما دوباره ما را به همان ها ارجاع می دهید! آن ها که اصلش دست ماست! به شما شش دفعه ترجمه شده اش را داده اند! اصلش دست ماست؛ ما چرا بیاییم این ها را از شما یاد بگیریم؟ علی قلی جدید الاسلام در زمان صفویه کتابی دارد به نام هدایة الضالین که مفصل گله می کند، می گوید آخر اسفار چیست که به من می دهید؟ من از این ها فرار کردم! یا شیخ محمد صادق فخر الاسلام کشیش مسیحی بود آمد مسلمان شد بهترین کتاب را نوشته برای ما شیعه ها! ما داریم می گوییم توحید تو باطل است و وحدت وجود درست است! او هم به ما می خندد؛ حالا این مسلمان شده آمده به ما درد دلش را می گوید؛ بقیه شان به ما می خندند و می گویند بروید برایشان از مولوی و ابن عربی تعریف کنید! بگذارید همین غذایی که را که ما برایشان پختیم بخورند؛ این اشکال ما به این آقایان است ما می گوییم معارف بسیار عالی و کاملی داریم که با آن در برابر شرق و غرب می توانیم بایستیم این وحدت وجود مال خود آن هاست که دارند ما را بیچاره می کنند.
بعد فرمودید: تمام این آقایان آمده اند گفته اند: خدا در مقام احدیت بساطت دارد اما در مقام واحدیت تجزیه دارد. خوب همین غلط است دیگر. اولا فرق مقام واحدیت با احدیت در چیست؟ هیچ. از نظر شرع و عقل و برهان واحد و احد یک چیز است؛ اگر هم جای دیگر استعمالات دیگری دارد در مورد خدا واحد و احد یک چیز است ولی فلاسفه و عرفا می گویند شما همین آب را گاهی هیچ تقیدی را لحاظ نمی کنی؛ دیگر آب دریا و آب برف و آب تگرگ ندارد ولی اگر این تقیدات را لحاظ کردی، این می شود متجزی. دو چیز که ندارند یک خدای بسیط مطلق وحده لا شریک له ما فوق که ندارند؛ این ها می گویند همین عالم و همین اشیا عین ذات خداست. اگر تکه تکه نگاه کنی می شود من و تو. اگر تکه تکه نگاه نکنی و اصلا به حصه ها نگاه نکنی بروی در مقام اطلاق، مساوی می شود با مقام ذات خدا. فکر کردی این خالق و مخلوق برای شما درست کرد؟ اشکال ما به این آقایان همین است که نیامده اند برای شما خدای متعالی از اشیا درست کنند.
بعد فرمودید ابن عربی گفته تشبیه و تنزیه هر دوش غلط است! تشبیه باید در عین تنزیه باشد. خوب اشکال ما به این آقا همین است. آقا! تنزیه خدا کنید مطلقا. واقعا خدا منزه است از خلقش نه جزء خلق است نه کل خلق است نه در مقام واحدیتش با خلق یکی می شود نه در مقام تجلی اش با خلق یکی می شود بلکه تنزیه مطلق است. سبحان الله سبحان الله. صبح تا شب نماز می خواند می گوید سبحان الله یعنی خدایا نه جسم داری نه زمان و مکان داری نه جزء داری ! یک کمی از آن تشبیه باشد این تناقض درباره خداست. تشبیه در عین تنزیه چیست؟ وحدت در عین کثرت چیست؟ یا وحدت است یا کثرت. مگر این که یکی از آن دو اعتباری باشد و قطعا این ها وحدتش را اعتباری می دانند و اسمش را می گذارند وحدت حقه ولی دروغ است. نمی خواهم بگویم دروغ می گویند بلکه منظورم این است که مطلب باطل است. کثرت اعتباری است ولی وحدت را اعتباری می دانند و کثرت را حقیقی. می گویند وحدت حقیقی است؛ کدام وحدت حقیقی؟ تو پرتقال را می خوری ولی پوستش را نمی خوری؛ پس کثرت حقیقی است اما همه اش را با هم بگوییم یک پرتقال می شود اعتباری. این ها هم همین را می گویند. می گویند: ببین عالم تکه تکه خداست. تکه تکه عالم را لحاظ کن ولی نگو این خداست و آن خداست ولی عالم روی همدیگر می شود خدا. خوب همین را ما اشکال داریم. این هایی را که شما می گویید خود ابن عربی گفته، حرف ابن عربی خلاف بدیهیات اولیه عقل و خلاف ضروریات قطعی دین است.
بعد فرمودند: ابن عربی گفته تنزیه غلط است. نیاید خدا را از عالم جدا کنید. می گوییم منظورتان از جدا شدن چیست؟ اگر منظورتان از جدا شدن این است که مثل این که من پرتقال را دو نصفش می کنم، آره خدا را ما این طوری از عالم جدا نمی کنیم؛ اصلا عالم از خدا جدا هست تو بخواهی یا نخواهی جداست ذاتی که جزء و کل و زمان و مکان ندارد چطور می خواهد با عالم متحد وجودی بشود که بعد وحدت در عین کثرت باشد؟ باور کنید هر کس یک ذره ریاضیات بلد باشد می خندد که یعنی چه وحدت در عین کثرت؟ محال است. یکی اش اعتباری است. آنها می گویند وحدتش حقه است. بعد می گوییم وحدت حقه یعنی چه؟ می گویند یعنی کل الاشیا است! می گوییم پس بگو وحدتش اعتباری است، کثرتش حقیقی است دیگر.
بعد فرمودید: خداوند از نظر ذات و احدیت منزه از هر کثرتی است اما از جهت ظهور و تجلی در مظاهر خلقیه، تجلیات تجزی دارند! خوب همین غلط است. می گویند آب بما هو مطلق و صرف الشیء لایتثنی و لایتکرر ولی آبی که در خارج مساوی است با آب حقیقی واقعی اجزا دارد؛ خدا هم همچنین! می گویند: تو وجود را بما هو وجود نگاه کن و تعینات را اصلا لحاظ نکن، در عالم عقل فقط می شود واحد ولی در خارج سگ و گربه و موش و در و دیوار همه این ها جز خدا چیزی نیست و این همان حرفی است که قطعا باطل است.
بعد فرمودید من خدایم یا جزء خدایم مگر مغز خر خورده باشم که بگویم جزء خدایم! می گوییم ما هم همین را می گوییم! می گوییم مغز خر که نخوردید؛ چرا می گویید ما جزء خداییم؟ نگویید ما جزء خداییم !
■رمضانی : پس معلوم می شود چیز دیگری را اراده کرده اند.
■میلانی : نه خیر قطعا می گویند! مثل این که این طور بگویند: مگر فخر رازی آدم کوچکی بوده؟ عمر چنین است، علی چنین است. مگر فخر رازی مغز خر خورده که بگوید عمر افضل است از علی؟ خوب می گوییم: آره بارها گفته دیگر! یا مغز خر خورده یا در خواب حرف زده یا شبهه در ذهنش بوده. خلاصه گفته دیگر ! این را که نمی توانید انکار کنید که گفته اند و قسم هم رویش خورده اند.
ببینید آقا ابن سینا می گوید: اگر امر خلافت دایر شد بین اعقل و اعلم، باید اعقل خلیفه بشود و اعلم وزیرش بشود مثل ما فعل عمر و علی. این مگر مغز خر خورده که هنوز نمی فهمد عمر با خاک کف پای قنبر قابل مقایسه نیست. خوب چرا می گوید؟ خوب گفته دیگر نمی توانی بگویی مغز خر خورده بوده اند. آقا مغز خر نخورده اند؛ بشر معصوم نیست؛ اگر از ابتدا بیراهه رفت این حرف ها را می زند. ابن سینا از اولش دنبال اهل بیت نبوده. آقایان فلاسفه ما خیلی هم آدم های بزرگواری اند، اما از اولش دنبال فلسفه ابن عربی و یونان رفتند، آخرش این شد. مشکل از این جاست. خدا شاهد است بی احترامی به آن ها نمی کنیم؛ بیاییم مشکل را حل بکنیم. نگوییم آقا چون آدم خوبی است، پس لابد این ها را که می گوید نمی گوید! خوب می گوید دیگر صدبار هم می گوید! میرزا جواد آقای ملکی تبریزی می گوید: اگر کسی بگوید که ممکن هم موجود است، خدا هم موجود است، این اقرب الی الشرک است از وحدت وجود! یعنی اگر ما بگوییم ممکنات موجودند مشرک می شویم؟ بگوییم مخلوقات موجودند مشرک می شویم؟ ایشان خیلی شخص بزرگواری است ولی یک شبهه در ذهنش بوده نتوانسته از دست آن در برود چون از ابتدا راهی را رفته که نباید می رفت.
فخر رازی هم از ابتدا راهی را رفته که نباید می رفت. به مرحوم خواجه گفتند چرا فخر رازی با این همه عظمت سنی شد؟ گفت فخر رازی که سنی نشد! سنی فخر رازی شد. این ها در فلسفه رشد کردند چنین شدند. این ها اگر قبل از فلسفه خواندن یک مرتبه شرح تجرید را پیش یک استاد کلامی می خواندند نه پیش استادی که فلسفه خوانده و مغزش وحدت وجود است، قطعا این حرف ها را تا آخر عمرشان نمی زدند.
■رمضانی : این حرف را محی الدین در بحث تشبیه و تنزیه در فتوحات و جاهای دیگر مطرح کرده و گفته عده ای رفته اند به طرف تشبیه یعنی خدا را به خلق تشبیه کرده اند که غلط رفته اند و اشتباه کرده اند و بیراهه رفته اند؛ یک عده ای هم رفتند به طرف تنزیه صرف یعنی خدای تبارک و تعالی را از خلقش جدا و بریده فرض کردند که ایشان هم اشتباه کرده اند؛ ایشان می فرمایند از جهتی تشبیه است و از جهتی تنزیه است. از جهت ذات، از جهت مرتبه احدیت و هویت غیبیه منزه است از هر کثرتی و از هر تجزیه ای؛ اما از جهت ظهور و از جهت تجلی در مظاهر خلقیه، چون ظاهر شده در این مظاهر و این مظاهر تجلیات او هست ، تجلیات بالاخره دارای اوصافی است من جمله تجزیه من جمله نقص من جمله محدودیت و… . ■میلانی: فرمودید ابن عربی گفته تشبیه و تنزیه هر دوش غلط است! تشبیه باید در عین تنزیه باشد. فرمودید ابن عربی گفته تشبیه و تنزیه هر دوش غلط است! تشبیه باید در عین تنزیه باشد. خوب اشکال ما همین است. واقعا خدا منزه است از خلقش نه جزء خلق است نه کل خلق است نه در مقام واحدیتش با خلق یکی می شود نه در مقام تجلی اش با خلق یکی می شود بلکه تنزیه مطلق است. این که یک کمی از آن تشبیه باشد این تناقض درباره خداست. تشبیه در عین تنزیه چیست؟ وحدت در عین کثرت چیست؟ یا وحدت است یا کثرت. مگر این که یکی از آن دو اعتباری باشد و قطعا این ها وحدتش را اعتباری می دانند و اسمش را می گذارند وحدت حقه!
بعد گفتید نسبت جزء و کل تهمت است. خوب من عبارت می خوانم ببینید تهمت است یا نه. ایشان (آیت الله حسن زاده) می فرمایند که: تعین بر دو وجه متصور است: یا بر سبیل تقابل مثل گوسفند و گاو یا بر سبیل احاطه که از آن تعبیر به احاطه شمولی می کنند و تا آخر می گویند از این دو قسم خارج نیست که این قسم دوم می شود جزء و کل که من عبارت را مختصرش می کنم. بعد می گویند خلاصه مطلب این که تعین و تمیز متمیز و شامل بما دون است؛ چون تمیز کل از آن حیث است که کل است و نسبت حقیقة الحقائق که خداست با ماسوای مخلوق که من و شما باشیم این چنین است ـ یعنی جزء و کل است ـ . ما می گوییم هر دو غلط است نه رابطه خدا مثل گاو و گوساله است نه مانند جزء و کل است. تصریح به جزء و کل همین یکی نیست! گفت: سوی کل خود رو ای جزء خدا. گفت تو جزء خدا هستی دعوت تمام انبیا این بوده است. شمس تبریزی که پیر همه این هاست گفت: دعوت تمام انبیا این بوده است تو جزو منی پس از کل غافل مباش و به سوی کل خود بیا!
بعد فرمودید: نهایت و بی نهایت از خواص جسم است. من نگفتم، نهایه می گوید نهایت و لا نهایت از خواص کم است. اگر کسی بگوید خدا نامتناهی است اصلا نمی فهمد دارد خدا را کمی می کند. حالا شما برای ما معنا می کنید که ما دو رقم بی نهایت داریم یک رقمش خدا و یک رقمش غیر خداست! جان من خدایش را معنا کنید که خدای بی نهایت چیست؟ یک نفر از اعاظم مذهب ما این را نگفته نه شیعه نه سنی! این ها هزار سال از اسلام گذشت در آوردند! خودشان هم می گویند تازه از اسلام در آمده!! چهار تا روایت را غلط معنا کردند و این حرف ها را زدند.
بعد فرمودید: وحدت در کثرت را چه می گویید؟ خوب می گوییم باطل است. روایاتی داریم که خدای متعال غیر محدود و لا متجزئ؛ خدا غیر محدود است نه این که خدا نامتناهی است؛ یعنی ماسوای خدا که اجزاء دارند حتما باید محدود باشند؛ چون شیء متجزی نمی تواند که بی نهایت باشد؛ این را خواجه مفصل در برهان تطبیق گفته؛ بنا براین خدا غیر از این اشیای محدودی است که چون جزء و کل دارند قطعا باید محدود باشند. خدا خلاف خلقش است لذا می گوید و لا متجزئ خدا جزء هم ندارد ولی این آقایان می گویند: من هم یک جزء خدایم چون صدر روایت را غلط معنا کردند، در ذیلش هم گیر کردند.
بعد فرمودید: وحدت و کثرت را چه می گویید آیا از خواص متکمم است یا نه؟ خوب بله. آیا شما خداوند را واحد می دانید یا نه؟ بحث همین است فرق ما با فلاسفه این است که فلاسفه می گویند خدا واحد است یعنی کل الاشیاست؛ ما می گوییم نه اصلا وحدت برای خدا قطعا به این معنا نیست؛ وحدت عددی نیست. آن ها می گویند ما هم می گوییم وحدت خدا عددی نیست! می گوییم: وحدت عددی یعنی چه؟ می گوید: وحدت عددی یعنی این سیب این پرتقال این صندلی. می گوییم وحدت حقه حقیقیه یعنی چه؟ می گوید: مجموعه اشیا به طور بی نهایت. می گوییم هر دو آن غلط است. یعنی وحدت حقه حقیقیه این نیست بلکه وحدت حقه حقیقیه (این اسم ها را هم از خودشان در آوردند که حالا کاری نداریم) این است که چون خدا جزء ندارد، کل ندارد، زمان و مکان ندارد، نسبت به اشیا نه دور می شود نه نزدیک، نه داخل می شود نه خارج، این ذات دوم ندارد و نمی شود دو تا باشد، چون تعدد همیشه فرع بر تجزی است. دو تا مثلث می توانیم داشته باشیم، دو تا مربع می توانیم داشته باشیم ولی ذاتی که جزء و کل ندارد نمی شود دو تا باشد: من قرنه فقد ثناه و من ثناه فقد جزأه همین که گفتید دو تا خدا بدان که هر دو را متجزی کردید. چقدر روایات این ها را گفتند؛ به خدا قسم روایات در یک جمله کوتاه چقدر برهانی و عقلی و بدیهی صحبت کردند که با یک جمله کوتاه ده جلد کتاب فلسفه را بریزی به دریا. من قرنه فقد ثناه و من ثناه فقد جزأه تا گفتی دو تا تجزیه شد. و من جزأه فقد جهله تو اگر گفتی این ها اجزای خدایند اصلا خدا را نمی شناسی تو می روی در بابی که عالم را می گویی خدا! البته مورچه هم می گفت: شاخک من که این قدر است شاخک خدا ببین چقدر بزرگ است! با خدا شناسی فکر خودش می گوید وجود من این قدر است وجود خدا بی نهایت است. دقیقا بحث آن مورچه است؛ اهل بیت گفتند: خدا متعالی از این حرف هاست نه بزرگ است نه کوچک؛ نه عین اشیاست نه کل اشیا.
بعد فرمودید فلاسفه قائل به تناهی ابعادند؛ این حرف قدیمی شد و رفت. فلاسفه قدیم می گفتند تناهی ابعاد، الان که نمی گویند. الان می گویند اصلا تناهی ابعاد نداریم. ابعاد مساوی با خداست. بروید حرف های آقای حسن زاده را بخوانید. الان همین آقایان معتقدند همین ابعاد نامتناهی است، چه مکانا چه زمانا چون مساوی با ذات خداست؛ تناهی ابعاد مال فلسفه مشاء بود که این حرفش با آن حرفش ۱۰۰ تا تناقض داشت. این ها که اصلا تناقض در کلامشان نیست، چون همه را طبق وحدت وجود معنا کردند! اصلا خدای ما فوق را هیچگاه در کتابشان نمی آورند! ابن سینا یک صفحه از خدای بالا می گفت؛ یک صفحه هم می گفت: خدا عین اشیاست! این ها که تنقیحش کردند. هر قسمتی را که مال خدای بالا بود – نه بالای مکانی بلکه یعنی متعالی از اشیا – برداشتند و گفتند خدا عین همه اشیاست! عبارت ها همه صریح و نص است می دهم خدمتتان بخوانید.
■رمضانی : آقای میلانی همه این ها پیش من هست این اوراق اینقدر از طرف ایادی شما به ما رسیده که دیگر احتیاج نداریم !
■میلانی : ایادی که بخواهد در طریق اثبات توحید باشد ایرادی ندارد. حالا انصافا تا حالا ایادی آقایان بیشتر این حرف ها را پخش کرده اند یا ما که در میان دختر و پسر و راهنمایی و دبیرستان و تلویزیون، همه پر است از این حرفها؛ حالا دو کلمه که ما می خواهیم بگوییم، ایادی شدیم؟؟
■رمضانی : واقعا اگر چنانچه همین طور باشد که در ظواهر عباراتشان بعضی از جاها تصریح شد و بعضی از جاها موهم این است که اشیا را جزء خدا می دانند، بنده انا اول الکافرین بالفلسفة و العرفان خواهم بود بدون تردید! منتها این نیست. ■میلانی : شمس تبریزی که پیر همه این هاست گفت: دعوت تمام انبیا این بوده است تو جزو منی پس از کل غافل مباش و به سوی کل خود بیا! سوی کل خود رو ای جزء خدا!
■رمضانی : اکثر مطالب شما خدا شاهد است خطابی بود. منتها من نمی خواستم جسارت کنم بر اساس یک سری برداشت ها که می فرمایید و قبول نکردن این که این ها مرادشان چیز دیگری است. آن چه جنابعالی می فرمایید بر این اساس رقم خورد و من هم همه این ها را قبول دارم. یعنی واقعا اگر چنانچه همین طور باشد که در ظواهر عباراتشان بعضی از جاها تصریح شد و بعضی از جاها موهم این است که اشیا را جزء خدا می دانند، بنده انا اول الکافرین بالفلسفة و العرفان خواهم بود بدون تردید! منتها این نیست. همانطور که شما خطابه فرمودید بنده عرض می کنم این جور نیست.
ببینید من یک بیان تمثیلی خدمتتان عرض کنم. البته تمام آنچه آوردید یادداشت کردم اگر بخواهم همه این ها را پاسخ بگویم یقینا در ظرف ده دقیقه نمی توانم؛ من فقط خدمت شما عرض می کنم قضیه نفس ناطقه انسان با بدن که پیغمبر فرمود: من عرف نفسه فقد عرف ربه ، شما چه نسبتی بین این نفس با این بدن قائل هستید؟ آیا بین نفس و بدن نسبت اتحاد قائلید؟ آیا نسبت حلول قائلید؟ آیا نسبت عینیت مطلقه قائلید؟ یا نه چیزی ورای این تعابیر و اعتبارات؟ یقینا من معتقدم شما معتقدید نفس حلول در بدن نکرده چون اگر حلول بود باید با بریدن انگشت یک دست به همان اندازه از نفس ناطقه و روح من جدا بشود و حال آن که این طور نیست. طرف را دست و پایش را ببرند و اعضای رئیسه اش باشد، نفس سر جای خودش باقی است و هیچ نقص و بریدگی نسبت به جنبه روح وارد نمی شود؛ چون روح حلول نکرده و اگر حلول می کرد این مسأله مثل بقیه موارد مثل وقتی که آب در کوزه هست یا در یک سیبی فرو می رود چطور آن جا جدایش که بکنند و آن را ببرند به همان اندازه که آن را بریدیم آن آب هم جدا خواهد شد، این جا هم همین جوری باید بشود درحالی که این جور نیست؛ پس حلول نیست. اما در مسأله بعدی می شود گفت این ها با هم انضمام پیدا کردند و اتحاد برقرار کردند مثل این که این جلد با این کتاب متحد شدند و این طور شده؛ خوب انضمام هم نیست. نفس ناطقه من با بدن من، نفس ناطقه شما با بدن شما، چنین نیست با هم انضمام و اتحاد کرده باشند! پس اتحاد هم نیست، حلول هم نیست. قضیه عینیت هم نیست! نفس ناطقه شما واقعا عین بدن شما و نفس ناطقه من عین بدن من نیست. چون روح خواصی دارد غیر خواص بدن و بدن خواصی دارد غیر خواص روح. پس عینیت نشد از آن طرف حلول هم نشد؛ اتحاد هم نشد؛ حال شما می توانید بریدگی و انعزال مطلق را این جا بپذیرید؟ یقینا نمی توانید چون نفس در تمام شراشر بدن و اعضا و جوارح حضور دارد؛ منتها نه حضور حلولی و نه حضور اتحادی و نه حضور عینی؛ بلکه یک امری ورای این هاست؛ قضیه وحدت وجود در رابطه با این عقاید بزرگان که عقیده دارند و دفاع می کنند از آن، یک جنبه تمثیلی اش همین بود که خدمتتان عرض کردم. به تعبیر جامی: حق جان جهان است و جهان جمله بدن. یعنی حق را به عنوان مدیر و مدبر و مربی جهان به همان تعبیر قرآن رب العالمین اعتقاد دارند آن حق است و آن وجود است و بقیه این ها اصلا وجود نیستند بلکه منسوب الی الوجودند و موجودند و آقایان که قائل به وحدت وجودند، به کثرت موجود قائلند؛ وحدت وجود و کثرت موجود. و آن که امر بسیار مزخرف و غیر قابل دفاع است وحدت وجود و وحدت موجود است که مستلزم این حرف های غیر قابل دفاع خواهد بود که عمده فرمایش شما از صدرش تا ذیلش با همه لوازمش مترتب می شود بر این امر که ما قائل بشویم به وحدت وجود و موجود؛ اما آقایان از محققان عرفا قائل به وحدت وجود و کثرت موجودند و موجود را صرف الوجود نمی دانند بلکه آن را به منزله مجلای وجود، مظهر وجود و به تعبیر خود قرآن آیت حق و نشانه حق و از شؤون حق می دانند نه این که این ها را جزء خدا و ذات خدا بدانند که هی شما تکرار می کنید؛ من فقط و فقط می خواهم با این بیان تمثیلی که با توجه به فرمایش حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم که من عرف نفسه فقد عرف ربه یک مقدار روی همین ما تمرکز کنیم و نفس را بردارید و جایش حق بگذارید و بدن را بردارید و جایش عالم و موجودات و کثرات خلقیه بگذارید و همان نسبت و ارتباطی که بین نفس و بدن هست همان نسبت و ارتباط را بین خالق و مخلوق طبق فرمایش حضرت رسول حاکم بدانید. اگر این جور باشد خدا شاهد است نه حلول پیش می آید نه تجزیه پیش می آید نه اتحاد پیش می آید و نه عینیت پیش می آید، نه هیچ یک از لوازم فاسدی که من هم امضا می کنم ده برابر آنچه شما فرمودید بر بطلانش اما خوب ببینید این نیست و آن چه خدمتتان عرض کردم هست. این نهایت عرضی است که در این جا من دارم. منتها دوازده مورد از فرمایش شما را من یادداشت کردم که ظاهرا وقت تمام است و من امیدوارم که ان شاء الله این جلسات با حوصله ادامه پیدا بکند و خدا شاهد است بنده دوست شما هستم.
■میلانی : ما هم همچنین حاج آقا.
■رمضانی : منتها اگر بخواهیم دوستانه حل بکنیم من راجع به این تمثیلی که عرض کردم مقداری تمرکز بکنید، ببینید جواب شما چیست که ما ارتباط بین نفس و بدن را نه ارتباط اتحادی نه حلولی نه انضمامی نه عینیت نه انعزال و بریدگی، چون حضورش همه جا هست این را یک تمرکز بکنید تا بعد ما بتوانیم بیانات خود را با این بیان تمثیلی یک مقداری در بیاوریم.
■میلانی : ایشان فرمودن رابطه نفس و بدن نه حلول است نه اتحاد است نه انضمام است نه عینیت است یک چیزی ماورای این هاست ما می گوییم رابطه نفس با بدن همه این ها باشد چه اشکالی پیش می آید؟
■رمضانی : این بیان تمثیلی است.
■میلانی : من هم می دانم این بیان تمثیلی است. همین تمثیل را من دارم می گویم؛ شما همه ادله تان یک مثال بیشتر نیست. کتاب های فلاسفه و کل حرف هایشان همین یک مثال است. دلیل که ندارند. فقط همان دلیل نامتناهی بودنشان است. بعد هم که جواب مثالشان را می دهیم می گویند این یک مثال بود! خوب همین مثال غلط است؛ رابطه نفس با بدن می تواند حلول باشد، می تواند اتحاد باشد، می تواند عینیت باشد ولی مگر شما می توانید با رابطه خالق و مخلوق مقایسه کنید؟ خوب بدن اجزا دارد. نفس هم اولا که اجزا دارد؛ ثانیا فرض کن اجزا ندارد، شی ای که می آید با نفس شما ارتباط برقرار می کند چگونه خدا می تواند آن ارتباط را برقرار کند؟ اگر می گویید نفس غیر از بدن من است و واقعا تدبیر بدن می کند مثل خدا که غیر مخلوقات است، این که عقیده فقها و متکلمین است و هیچ فیلسوفی این را نمی گوید! آقایان اگر این ها را بگویند که ما خدا را یک شیء ماورای عالم می دانیم که در عالم تدبیر می کند خوب این را که از متکلمین می گیرند. هر جا که آقایان گیر می کنند و می خواهند جواب از شبهه بدهند به مطالب متکلمین استدلال می کنند وحرف های آنها را بیرون می کشند تا خودشان حرفهایشان را بزنند. می گویند خیال نکنی ما و خدا دو چیز هستیم؛ عینیت محض است؛ غیرتش غیر در جهان نگذاشت ، لاجرم عین جمله اشیا شد. چرا می گویید عینیت نیست؟ همه آقایان می گویند عینیت است، شما می گویید عینیت نیست؟ مضافا بر این رابطه نفس با بدن را شما نمی شناسید؛ چرا به چیزی که اصلا نمی شناسید برای ما استدلال می خواهید بکنید؟ ولی هر چه باشد رابطه نفس با بدن رابطه حادثی است با حادث دیگر؛ رابطه یک موجود حادث و متجزی با یک حادث دیگر چه ربطی به خدا دارد؟ این مثال غلط است. خدا از این سنخ نیست که در جای خودش مفصل می گوییم که قول به تجرد نفس و… این ها اصلا غلط است؛ کل ماسوی الله مخلوق خدا هستند، مخلوق خدا زمان دارد و چیزی که زمان دارد نمی شود مجرد باشد! اصلا آن بحث را ما الان نداریم، ما می گوییم آن مثال به درد نمی خورد. اصلا این موافق حرف ماست که آقا اگر رابطه ای هم بین نفس با بدن باشد خدا قطعا بخلاف خلقش است، شیء بخلاف الاشیا است. بعد می گویید این نیست آن هم نیست. خوب یک چیزی بگویید. خلاصه این جواب شد؟ می گویید هیچ یک از این ها نیست ولی یک چیزی است که من نمی دانم چیست. لابد خدا هم همین طور است، این مشکلی را حل کرد؟
علاوه بر این روایتی هم که خواندید روایت نیست، روایتی است که یا در کتاب مصباح الشریعة است یا در کتاب غوالی اللئالی است، کتاب هایی که اعتباری ندارند و تازه روایت را صد رقم معنا می کنند؛ یک عده این جور معنا می کنند که چون رابطه نفس با بدن شناخته نمی شود رابطه خدا و خلق هم شناخته نمی شود؛ تازه حد اکثر یک خبر واحد است؛ جالب است که همیشه فلاسفه به مخالفینشان می گویند: شما به خبر واحد استدلال می کنید! در حالی که یک متکلم نداریم که در عقاید خود به خبر واحد استدلال کند؛ خود فلاسفه کمترین دلیل ضعیف بی مبنا پیدا می کنند سریع بنای اعتقاداتشان را روی آن می چینند؛ در وحدت وجود به این مهمی یک روایت پیدا می کنند که نه سند و مدرک دارد نه دلالت دارد ، بعدش هم به بقیه می گویند شما چنین هستید!
بعد فرمودید: بریدگی و انعزال نیست، نفس هم در همه اعضا حضور دارد؛ می گوییم یعنی چه؟ کی این را گفته؟ می گویید: اگر روح من در این انگشت باشد و انگشتم را ببرند، یک تکه اش کنده نمی شود؛ می گوییم خوب شاید هم کنده بشود چه اشکال دارد؟ می گویند اثرش فرق دارد؛ خوب از کجا می گویید اثرش فرق دارد؟ این ها چیزهایی است که مرتب شما احاله به مجهولات می دهید! برای چه؟ برای اثبات یک مطلب خلاف ضرورت. من بگویم مثلث، مربع است ! بگویید یعنی چه؟ بگویم مثل رابطه نفس با بدن. خوب رابطه نفس با بدن را نه شما می فهمی نه من می فهمم! بعد با این مساله آن تناقض را می خواهی حل کنی؟ علی ای حال این رابطه غلط و مال مخلوقات خداست و خدا این را ندارد و مدیر و مدبر هم که گفتند، فلاسفه مدیر و مدبر به هیچ عنوان قبول ندارند و می گویند خدا عین ذات اشیاست.
بعد فرمودید: وحدت وجود و کثرت موجود است؛ نه آقا تمام این ها وحدت موجودی هستند، همه شان قائل به وحدت شخصی موجود اند. ببینید حاج آقا ما ثبوتا ۲ معنا بیشتر نداریم: ۱- خالق غیر از مخلوقات است. ۲– غیریت از بین برود، حال اسمش را می خواهی وحدت وجود بگذار یا وحدت موجود بگذار! می خواهی وحدت در عین کثرت بگذار می خواهی کثرت در عین وحدت بگذار! می خواهی تجلی و ظهور بگذار. هر چه می خواهی بگویی عقیده همین است؛ فلاسفه اسم ها را عوض می کنند. شما خیال می کنید مطلب را عوض کردند؛ مطلب را که عوض نکردند. ثبوتا دو عقیده بیشتر نداریم و عقیده به غیریت خالق و مخلوق را تمام این فلاسفه شرک می دانند. وصلی الله علی محمد و آله الطاهرین.
■رمضانی : باز هم یک خطابه دیگری شد! مطالب خیلی دقیق تر و عمیق تر از این فرمایشات است. منتها من هر چه می گویم قائل به جزئیت و حلول اشیا در ذات نیستند، هی شما تکرار می کنید که من ادله فرمایش آقایان را می آورم که جای دیگر طور دیگر فرمایش کردند. شما به یک بعد از ابعاد فرمایش آقایان تکیه می کنید.
■میلانی : ما جواب فرمایشات شما را دادیم و مخاطبین و کسانی که می خوانند خودشان قضاوت کنند.
■سمات : از اساتید محترم به خاطر شرکت در این گفتگو تشکر می کنیم.
این ویلاگ بستری است برای انعکاس آرا و اندیشه های حضرت آیت الله شیخ حسن میلانی (دامت برکاته)